{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✨On the way to liberation{ part ۴۱}🌷

✨On the way to liberation{ part ۴۱}🌷


دختر با افتادنش روی تخت تازه امپرش بالا اومد...

نگاهی به چشم های عصبی پسر انداخت...
می ترسید چیزی بگه ...

پسر چند قدمی به دختر نزدیک شد...
از عصابنیت رگ های گردنش بیرون زده بود...

با عصابنیتی که توی صداش موج میزد شروع به حرف زدن کرد...

- ابروم رو جلوی خالم بردی ..

می‌دونی اگه الان بره به مامانم بگه کارتو چه اتفاقی برام میفته...

اصلا تو چرا باید بدونی...

تو جز آبرو ریزی برای من کار دیگه ای بلد نیستی...

کاش از اول تورو به کسی معرفی نمیکردم...

تو یک آدم پست بیشتر نیستی ...

حرف اخرشو با داد گفت و از عصابنیت قدم دیگه ای به جلو برداشت ...

داخل کمد لباسی برات گذاشتم
..میپوشی و میای پیش خالم و ازش معذرت خواهی میکنی...

× چطو....


پسر نذاشت حرف دختر کامل بشه و با عصابنیتی که حالا بیشتر شده بود ادامه حرفشو گفت ...

- دستشو میبوسی ...

فهمیدی...


× .....


دختر هیچ جوابی برای حرف پسر نداشت و فقدر سکوت کرده بود ...

اما با دستی که زیر چونش قرار گرفت سرشو بالا آورد ...

با ترس به چشم های پسر روبه روش نگاهی انداخت...

- گفتم فهمیدیی...

حرفشو با داد گفت ...

دختر بغضشو قورت داد و با صدای آرومی جوابشو زمزمه کرد...

× ار... اره ...

- خوبه گمشو آماده شو...

پسر دستشو از زیر چونه دختر برداشت و با عصبانیت اتاق رو ترک کرد...

دختر هنوز روی تخت بود...
و نمی دونست کجای کارو اشتباه کرده بود که باید از بقیه معذرت خواهی کنه ...

کجای کارو اشتباه رفته بود که حالا باید جلوی بقیه کوچیک بشه ...

خواست گریه کنه ولی حس غرورش این اجازه رو بهش نداد...


از روی تخت بلند و به سمت سرویس بهداشتی رفت...

خواست صورتشو بشوره که با دیدن موهاش داخل آینه تعجب کرد...


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐

هزار بار اینو گذاشتم ولی پاک شده پس این پارت رو به دو قسمت کردم ,
دیدگاه ها (۱۶)

✨On the way to liberation{ part ۴۰}🌷دختر از ترس به خودش می‌ل...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط