ادامه پارت چهارم
که یهو صدای فریادِ بلند و عصبیِ جونگکوک، سکوت خونه رو درید:
«تـهیـونـگ!!!» 📢
قلبم ریخت توی دهنم. “وای بدبخت شدم! حالا چطوری بهش ثابت کنم اون لباسها مال مامانمه و چیزِ دیگهای نیست؟”
با تمام سرعت و با پاهایی که مثل ژله میلرزید، دویدم سمت طبقه بالا. وقتی رسیدم دم درِ اتاق، با دیدنِ صحنهی مقابل، خشکم زد.
جونگکوک وسط اتاق ایستاده بود، صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و چشمهاش مثل آتیش میسوخت. توی دستهاش، لباسهای ظریف و زنونهی مامانم رو گرفته بود! اون جوری به من نگاه میکرد که انگار همین الان مچِ من رو موقع انجام یه جرم بزرگ گرفته!
و من… من فقط میتونستم همونجا بایستم و با ترس و لرز، فقط به چشمهاش خیره بشم.
پایان پارت چهارم
«تـهیـونـگ!!!» 📢
قلبم ریخت توی دهنم. “وای بدبخت شدم! حالا چطوری بهش ثابت کنم اون لباسها مال مامانمه و چیزِ دیگهای نیست؟”
با تمام سرعت و با پاهایی که مثل ژله میلرزید، دویدم سمت طبقه بالا. وقتی رسیدم دم درِ اتاق، با دیدنِ صحنهی مقابل، خشکم زد.
جونگکوک وسط اتاق ایستاده بود، صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و چشمهاش مثل آتیش میسوخت. توی دستهاش، لباسهای ظریف و زنونهی مامانم رو گرفته بود! اون جوری به من نگاه میکرد که انگار همین الان مچِ من رو موقع انجام یه جرم بزرگ گرفته!
و من… من فقط میتونستم همونجا بایستم و با ترس و لرز، فقط به چشمهاش خیره بشم.
پایان پارت چهارم
- ۱۵۳
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط