📖 رمان: گرفتار تو ✨
📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت چهارم: سایههای سیاه و سوءتفاهمِ مرگبار!
[دیدگاه تهیونگ]
با کلافگی و قلبی که داشت از سینه بیرون میزد، از دانشگاه بیرون رفتم و سوار ماشین شدم. اما قبل از اینکه بتونم در رو ببندم، جونگکوک با اون حرکتِ سریع و بیاجازهاش، نشست کنار من. من حتی نتونستم اعتراض کنم، چون یه بادیگاردِ گنده و جدی، بدون اینکه حتی نگاهی به من بکنه، پشت فرمون نشست و ماشین رو راه انداخت.
سکوت سنگینی بین ما بود که جونگکوک با اون صدای بمش، سکوت رو شکست: «خونهت کجاست؟»
با تردید و کمی بیحوصلگی، شروع کردم به گفتن آدرس خونهم. اون فقط گوش میداد و با چشمهای تیزبینش به جاده زل زده بود. بعد از اینکه آدرس رو تموم کردم، با یه اشارهی کوتاه به بادیگارد، دستور داد که به سمت اونجا برن.
من که داشتم سعی میکردم به این وضعیت عجیب عادت کنم، ناگهان از شیشهی ماشین به پشت سرم نگاه کردم و نفسم توی سینه حبس شد! پنج تا ماشینِ سیاه و پرقدرت، باسرعت بالا، داشتن دقیقاً از پشت سر ما رو تعقیب میکردن! 😰
بدون اینکه فکر کنم، از ترسِ اینکه نکنه کسی به ما حمله کنه، خودم رو کشیدم کنار جونگکوک و با لرزش، سرم رو گذاشتم روی پاش. میخواستم یه جا قایم بشم، یه جا که امن باشه.
جونگکوک که از این حرکتِ ناگهانی من جا خورده بود، با تعجب گفت: «چرا اینطوری میکنی تهیونگ؟ چرا خودت رو جمع کردی؟»
با صدای لرزون و پر از وحشت، در حالی که به ماشینهای پشت سر اشاره میکردم، گفتم: «پنج تا… پنج تا ماشین سیاه دارن دنبالمون میکنن! جونگکوک، اونا دارن به ما حمله میکنن!»
جونگکوک حتی پلک هم نزد. با یه خونسردیِ رو مخ، گفت: «اونا بادیگاردای من هستن.»
با ناباوری و چشمهای گرد شده بهش نگاه کردم: «چی؟! چقدر بادیگارد؟! مگه داریم به جنگ میریم؟»
اون یه نگاه عمیق و مرموز بهم انداخت، انگار که داشت از حماقت من تعجب میکرد و گفت: «انگار واقعاً نمیدونی من کی هستم…»
قلبم یه لحظه ایستاد. با لکنت پرسیدم: «تو… تو کی هستی؟»جونگکوک با یه لحنِ پراحساس و در عین حال ترسناک، مستقیم توی چشمام زل زد و گفت: «من رئیس کل مافیای جهانم.»
دنیا دور سرم چرخید. انگار صدای وزوز توی گوشم پیچید. با دهانِ باز و لکنتِ شدید، فقط تونستم تکرار کنم: «ر… رئیس کـ… کل مافیـ…های جهان؟!» 😨😨
اون فقط با یه «آره» کوتاه، بحث رو تموم کرد.
بادیگارد از جلو گفت: «رئیس، رسیدیم.»
من که هنوز توی شوکِ اون حقیقتِ بزرگ بودم، زیر لب و با تعجب گفتم: «چقدر زود…»
جونگکوک با همون لحنِ دستوریاش گفت: «پیاده شو.»
و من هم، مثل یه ربات، فقط تونستم بگم: «باشه…»
[دیدگاه تهیونگ]
وقتی پیاده شدیم، جونگکوک هم بلافاصله کنار من بود. قدمهای من کوتاه و آروم بود و اون با اون قدمهای بلند و با ابهتش، سایهوار پشت سرم میاومد. وقتی رسیدیم دم در خونهم، با دستهای لرزون کلید رو توی قفل چرخوندم و رفتم تو. جونگکوک هم بدون اینکه منتظر دعوت من باشه، وارد شد.
نگاهی به محیط خونه انداخت و با لحنی که انگار داره یه قلمروجدید رو بررسی میکنه، گفت: «اینجا خونهته؟»
با تعجب گفتم: «چی؟ آره، خب معلومه!»
دوباره پرسید: «هوم… تنها زندگی میکنی؟»
با بیحوصلگی گفتم: «آره، تنها هستم.»
راستش رو بخواید، اصلاً نمیفهمیدم این آدم چرا اینقدر اصرار داره که بیاد خونهی من! حالا که اومده هم، یه جور رفتار میکنه که انگار… انگار صاحب این خونه یا حتی صاحبِ خودِ من هست! یه جورِ عجیبی داره اینجا رو برانداز میکنه.
جونگکوک پرسید: «اتاق تو کجاست؟»
با دست به پلهها اشاره کردم: «اوم… اتاق من طبقه بالاست.»
اون فقط یه سر تکون داد و رفت سمت پلهها.
من هم که هنوز گیج بودم، رفتم سمت آشپزخانه تا یه چیزی بخورم، اما یهو یه فکر مثل برق از ذهنم گذشت! وای نه! یادم اومد که توی اتاق من، چند دست لباسِ زنونه هست… لباسهای قدیمی و عزیزِ مامانم که جونی همیشه دوست داشت بپوشه اونها باید حتماً توی کمد من هستن!هنوز داشتم با خودم فکر میکردم که چطور باید اونها رو از چشم این آدمِ شکاک دور نگه دارم، که یهو...
پارت چهارم: سایههای سیاه و سوءتفاهمِ مرگبار!
[دیدگاه تهیونگ]
با کلافگی و قلبی که داشت از سینه بیرون میزد، از دانشگاه بیرون رفتم و سوار ماشین شدم. اما قبل از اینکه بتونم در رو ببندم، جونگکوک با اون حرکتِ سریع و بیاجازهاش، نشست کنار من. من حتی نتونستم اعتراض کنم، چون یه بادیگاردِ گنده و جدی، بدون اینکه حتی نگاهی به من بکنه، پشت فرمون نشست و ماشین رو راه انداخت.
سکوت سنگینی بین ما بود که جونگکوک با اون صدای بمش، سکوت رو شکست: «خونهت کجاست؟»
با تردید و کمی بیحوصلگی، شروع کردم به گفتن آدرس خونهم. اون فقط گوش میداد و با چشمهای تیزبینش به جاده زل زده بود. بعد از اینکه آدرس رو تموم کردم، با یه اشارهی کوتاه به بادیگارد، دستور داد که به سمت اونجا برن.
من که داشتم سعی میکردم به این وضعیت عجیب عادت کنم، ناگهان از شیشهی ماشین به پشت سرم نگاه کردم و نفسم توی سینه حبس شد! پنج تا ماشینِ سیاه و پرقدرت، باسرعت بالا، داشتن دقیقاً از پشت سر ما رو تعقیب میکردن! 😰
بدون اینکه فکر کنم، از ترسِ اینکه نکنه کسی به ما حمله کنه، خودم رو کشیدم کنار جونگکوک و با لرزش، سرم رو گذاشتم روی پاش. میخواستم یه جا قایم بشم، یه جا که امن باشه.
جونگکوک که از این حرکتِ ناگهانی من جا خورده بود، با تعجب گفت: «چرا اینطوری میکنی تهیونگ؟ چرا خودت رو جمع کردی؟»
با صدای لرزون و پر از وحشت، در حالی که به ماشینهای پشت سر اشاره میکردم، گفتم: «پنج تا… پنج تا ماشین سیاه دارن دنبالمون میکنن! جونگکوک، اونا دارن به ما حمله میکنن!»
جونگکوک حتی پلک هم نزد. با یه خونسردیِ رو مخ، گفت: «اونا بادیگاردای من هستن.»
با ناباوری و چشمهای گرد شده بهش نگاه کردم: «چی؟! چقدر بادیگارد؟! مگه داریم به جنگ میریم؟»
اون یه نگاه عمیق و مرموز بهم انداخت، انگار که داشت از حماقت من تعجب میکرد و گفت: «انگار واقعاً نمیدونی من کی هستم…»
قلبم یه لحظه ایستاد. با لکنت پرسیدم: «تو… تو کی هستی؟»جونگکوک با یه لحنِ پراحساس و در عین حال ترسناک، مستقیم توی چشمام زل زد و گفت: «من رئیس کل مافیای جهانم.»
دنیا دور سرم چرخید. انگار صدای وزوز توی گوشم پیچید. با دهانِ باز و لکنتِ شدید، فقط تونستم تکرار کنم: «ر… رئیس کـ… کل مافیـ…های جهان؟!» 😨😨
اون فقط با یه «آره» کوتاه، بحث رو تموم کرد.
بادیگارد از جلو گفت: «رئیس، رسیدیم.»
من که هنوز توی شوکِ اون حقیقتِ بزرگ بودم، زیر لب و با تعجب گفتم: «چقدر زود…»
جونگکوک با همون لحنِ دستوریاش گفت: «پیاده شو.»
و من هم، مثل یه ربات، فقط تونستم بگم: «باشه…»
[دیدگاه تهیونگ]
وقتی پیاده شدیم، جونگکوک هم بلافاصله کنار من بود. قدمهای من کوتاه و آروم بود و اون با اون قدمهای بلند و با ابهتش، سایهوار پشت سرم میاومد. وقتی رسیدیم دم در خونهم، با دستهای لرزون کلید رو توی قفل چرخوندم و رفتم تو. جونگکوک هم بدون اینکه منتظر دعوت من باشه، وارد شد.
نگاهی به محیط خونه انداخت و با لحنی که انگار داره یه قلمروجدید رو بررسی میکنه، گفت: «اینجا خونهته؟»
با تعجب گفتم: «چی؟ آره، خب معلومه!»
دوباره پرسید: «هوم… تنها زندگی میکنی؟»
با بیحوصلگی گفتم: «آره، تنها هستم.»
راستش رو بخواید، اصلاً نمیفهمیدم این آدم چرا اینقدر اصرار داره که بیاد خونهی من! حالا که اومده هم، یه جور رفتار میکنه که انگار… انگار صاحب این خونه یا حتی صاحبِ خودِ من هست! یه جورِ عجیبی داره اینجا رو برانداز میکنه.
جونگکوک پرسید: «اتاق تو کجاست؟»
با دست به پلهها اشاره کردم: «اوم… اتاق من طبقه بالاست.»
اون فقط یه سر تکون داد و رفت سمت پلهها.
من هم که هنوز گیج بودم، رفتم سمت آشپزخانه تا یه چیزی بخورم، اما یهو یه فکر مثل برق از ذهنم گذشت! وای نه! یادم اومد که توی اتاق من، چند دست لباسِ زنونه هست… لباسهای قدیمی و عزیزِ مامانم که جونی همیشه دوست داشت بپوشه اونها باید حتماً توی کمد من هستن!هنوز داشتم با خودم فکر میکردم که چطور باید اونها رو از چشم این آدمِ شکاک دور نگه دارم، که یهو...
- ۱۲۶
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط