Psycho killer(قاتل روانی)
Psycho killer(قاتل روانی)
Part 5
پیرمرد : هی هی چیزی نیست لازم نیست از من بترسی فقط خواستم کمی ارومت کنم دخترم حالت خوبه
پیرمرد وقتی جوابی از ات نشنید به سمت پارچ اب رفت و لیوانی از اب پر کرد داد به دست دختر تاشاید با نوشیدن کمی از اب حالش بهتر شود
ات دختر داستان ما که تا الان سرش پایین بود با شنیدن صدای پیرمرد سرش به سمت بالا گرفت و با دیدن پیرمرد که لیوان اب در دست داشت نگاهش رابه او داد لیوان را از او گرفت و کمی از اب را نوشید تاحالش بهتر شود بعد چند ثانیه نفساش منظم شد لیوان را رو میز قرار داد و با پشت دستش عرق پیشانی اش که نشان از استرس بود را پاک کرد و دوباره نگاهش رابه پیرمرد داد که بدون هیچ حرفی فقط نگاهش میکرد پیرمرد وقتی دید ات حالش بهتر شده دیگر چیزی از او نپرسید تا دوباره حالش بد نشه و با سکوتی که بر لب داشت برگشت سرجایش روی صندلیش نشست به غذا خوردنش ادامه داد و ات هم که همچین وضعیتی دید اوهم بدون هیچ حرفی دوباره شروع به غذا خوردنش کرد
بعد از اتمام غذا ات تشکری کرد و راهی اتاقش شد تا کمی استراحت کند اما باحرف پیرمرد ایستاد
پیرمرد: دخترم اجوما راجب اتاقت بهم گفته همه چیزش اماده کردم اگه بازم کم و کسری هست میتونی به اجوما بگی
ات به سمت پیرمرد برگشت به نشانه ادای احترام کمی به جلو خم شد و تشکر کوتاهی همراه با لبخند کرد و دوباره راهی اتاقش شد
پیرمرد هم با دیدن وضعیت دختر لبخند کشداری با صورت چین چروکش زد........ بابت درست کردن شام از اجوما تشکری کرد به سمت اتاق استراحتش رفت تا کمی انرژی برای فردایش جمع کند
ات در اتاقش را باز کرد نگاهی به اتاق انداخت باورش نمیشد این همان اتاقی است که چندین ساعت قبل دیده بودتش تخت نو با ملافه های نو به رنگ شیری و طوسی ، پنجره های تمیز شده ، پرده هایی به رنگ شیری با گلهای طوسی کارشده در درونش ، کاغذ دیواری هایی به رنگ مشکی مثل شب تاریک که در دل آنها نقوشی از کهکشان کارشده بود ، کمد لباس سفید رنگ بطورکلی با نگاه کردن به اتاق میشد تغییر وتحول چندین ساعته اش را مشاهده کرد
ات دختر داستان ما خیلی احساس خوبی داشت بلاخره میتونست زندگی خوبی را تجربه کنه اما آیا این زندگی خوب دوام همیشگی داشت؟؟؟
ادامه دارد...........
Part 5
پیرمرد : هی هی چیزی نیست لازم نیست از من بترسی فقط خواستم کمی ارومت کنم دخترم حالت خوبه
پیرمرد وقتی جوابی از ات نشنید به سمت پارچ اب رفت و لیوانی از اب پر کرد داد به دست دختر تاشاید با نوشیدن کمی از اب حالش بهتر شود
ات دختر داستان ما که تا الان سرش پایین بود با شنیدن صدای پیرمرد سرش به سمت بالا گرفت و با دیدن پیرمرد که لیوان اب در دست داشت نگاهش رابه او داد لیوان را از او گرفت و کمی از اب را نوشید تاحالش بهتر شود بعد چند ثانیه نفساش منظم شد لیوان را رو میز قرار داد و با پشت دستش عرق پیشانی اش که نشان از استرس بود را پاک کرد و دوباره نگاهش رابه پیرمرد داد که بدون هیچ حرفی فقط نگاهش میکرد پیرمرد وقتی دید ات حالش بهتر شده دیگر چیزی از او نپرسید تا دوباره حالش بد نشه و با سکوتی که بر لب داشت برگشت سرجایش روی صندلیش نشست به غذا خوردنش ادامه داد و ات هم که همچین وضعیتی دید اوهم بدون هیچ حرفی دوباره شروع به غذا خوردنش کرد
بعد از اتمام غذا ات تشکری کرد و راهی اتاقش شد تا کمی استراحت کند اما باحرف پیرمرد ایستاد
پیرمرد: دخترم اجوما راجب اتاقت بهم گفته همه چیزش اماده کردم اگه بازم کم و کسری هست میتونی به اجوما بگی
ات به سمت پیرمرد برگشت به نشانه ادای احترام کمی به جلو خم شد و تشکر کوتاهی همراه با لبخند کرد و دوباره راهی اتاقش شد
پیرمرد هم با دیدن وضعیت دختر لبخند کشداری با صورت چین چروکش زد........ بابت درست کردن شام از اجوما تشکری کرد به سمت اتاق استراحتش رفت تا کمی انرژی برای فردایش جمع کند
ات در اتاقش را باز کرد نگاهی به اتاق انداخت باورش نمیشد این همان اتاقی است که چندین ساعت قبل دیده بودتش تخت نو با ملافه های نو به رنگ شیری و طوسی ، پنجره های تمیز شده ، پرده هایی به رنگ شیری با گلهای طوسی کارشده در درونش ، کاغذ دیواری هایی به رنگ مشکی مثل شب تاریک که در دل آنها نقوشی از کهکشان کارشده بود ، کمد لباس سفید رنگ بطورکلی با نگاه کردن به اتاق میشد تغییر وتحول چندین ساعته اش را مشاهده کرد
ات دختر داستان ما خیلی احساس خوبی داشت بلاخره میتونست زندگی خوبی را تجربه کنه اما آیا این زندگی خوب دوام همیشگی داشت؟؟؟
ادامه دارد...........
- ۱۳.۷k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط