Danger of love
Danger of love
Pt 7
= کوک من....توضیح میدمم.....
_چه توضیحی. عوضییی. بوگوم بهم گفت میخای جیمین رو بکشی. چرا؟
=بوگوم عوضیییی
_پس راست گفته. چراااااا؟؟؟(عربده)
=کوک. من دوستت داشتم. میخواستم بهت اعتراف کنم و مال خودم بکنمت که سر و کله ی این عوضی پیدا شد.
_ چ.. چ.. چی؟
+خفه شو. تو لیاقت عشقشو نداری. سادیسم عوضی.
_تهیونگ تو... چی گفتی؟
=من دوستت دارم کوک. اونو بفرست بره و بیا بریم پاریس باهم زندگی کنیم. تو شهر عشق.(گریه)
_متاسفم. من تو رو مث دوستم و برادرم میدیدم. نمیتونم دیگه بهت نگاه کنم.(اشک ریختن)
=ولی.. چرا؟
_ببخشید.
=هه. برو. برووو. ولی من تا اون جوجه رنگی رو نکشم دست بردار نیستم.(عربده)
تهیونگ سریع از اونجا خارج شد. کوک به جیمین نگاهی کرد. سرش پایین بود و حالش بد بود.
_بیبی؟
+هوم؟
_نترس. نمیزارم دست اون عوضی بهمون بخوره.
+میشه در مورد گذشته خودت و اون برام تعریف کنی؟
_اهوم. راستش. تو دبیرستان باهم آشنا شدیم. همه مسخره اش میکردن و هیچکس باهاش دوست نمیشد. ازش میترسیدن چون همیشه چاقو و.. همراش بود. چند نفرو تو مدرسه به قتل رسوند. ولی باباش خیلی خیلی پولدار بود و نمیزاشت کاری باهاش داشته باشن و بفرستنش زندان. از لحاظ روحی خیلی آسیب دیده بود. از بچگی به جای اینکه براش اسباب بازی بخرن بهش تفنگ و چاقو میدادن. از ۷ سالگی قتل و کشتار بلد بود. سعی کردم باهاش دوست شم. اوپم وقتی دید ازش نمیترسم باهام دوست شد. از اون موقع باهم بودیم. حتی تو چند تا قتل هم کمکش کردم. اونم هوام رو داشت. هنوز دوسش دارم و دلم نمبخا باهام بد شه. ولی نمیخام بهمون آسیب بزنه. اون حتی مادر خودشو کشت. دیگه چه برسه به من. امیدوارم مخش کار کنه و بیخیال بشه.
+وایی. زندگی وحشتناک و غمگینی داشته.
_اهوم. باید باهاش حرف بزنم.
+مطمئنی؟
_تقریبا. خب بریم. موندنمون بی فایدس. خوبی؟ آسیبی بهت نرسوند که؟
+نه نگران نباش. بریم هتل؟
_بریم.
(تهیونگ ویو)
برا یه مدت از جلوچششون میرم کنار و وقتی خیالشون راحت شد.... کار جفتشونو تموم میکنم. حتی اون جئون عوضی. ولی قبلش بهتره کار بوگوم رو تموم کنم😈
.
.
خلاصه تهیونگ آروم وارد خابگاه بوگوم شد. در بشکه ی اسید رو باز کرد و آروم وارد اتاق شد. رفت بالا سر بوگوم. آروم اما مرگبار اون اسیدو خالی کرد رو بدن بوگوم. خون و تیکه های گوشت آب شده زمینو پر کرده بود. تخت هم آب شده بود و زمین هم سوراخ سوراخ بود. بوی خیلی خیلی بدی میومد. هیچ جسدی باقی نمونده بود و بدن بوگوم ذوب شده بود. تهیونگ پوزخندی زد و بشکه را انداخت اونجا و اون صحنه رو ترک کرد. بعد ۱۵ دقیقه که از اونجا اومد بیرون.... پلیس ها سر رسیدن و رفتن داخل. تهیونگ که داخل خیابون پشتی بود پوزخندی زد و رفت.
(کوکمین ویو)
جیمین کنارم خاب بود. آروم از کنارش پاشدم. پتو رو کامل انداختم روش و رفتم داخل بالکن. فکرم مشغول ته بود. بعد این همه سال دوستی و رفاقت.. دیگه نمیتونستم مث قبلا بهش نگاه کنم. ولی شاید از همون اول هم نباید میرفتم سمتش. اون باعث شد حتی خانوادمم ترکم کنن. سعی داشتم آروم نگهش دارم و مریضی که داشتو درمام کنم ولی انگار درمان نمیشه. فقط الان باید به خودم و جیمین باشم. من واقعا جیمینو از ته دل دوست دارم و نمیخام از دستش بدم. پس باید ازش محافظت کنم.
صبح......
ادامه دارد.........
Pt 7
= کوک من....توضیح میدمم.....
_چه توضیحی. عوضییی. بوگوم بهم گفت میخای جیمین رو بکشی. چرا؟
=بوگوم عوضیییی
_پس راست گفته. چراااااا؟؟؟(عربده)
=کوک. من دوستت داشتم. میخواستم بهت اعتراف کنم و مال خودم بکنمت که سر و کله ی این عوضی پیدا شد.
_ چ.. چ.. چی؟
+خفه شو. تو لیاقت عشقشو نداری. سادیسم عوضی.
_تهیونگ تو... چی گفتی؟
=من دوستت دارم کوک. اونو بفرست بره و بیا بریم پاریس باهم زندگی کنیم. تو شهر عشق.(گریه)
_متاسفم. من تو رو مث دوستم و برادرم میدیدم. نمیتونم دیگه بهت نگاه کنم.(اشک ریختن)
=ولی.. چرا؟
_ببخشید.
=هه. برو. برووو. ولی من تا اون جوجه رنگی رو نکشم دست بردار نیستم.(عربده)
تهیونگ سریع از اونجا خارج شد. کوک به جیمین نگاهی کرد. سرش پایین بود و حالش بد بود.
_بیبی؟
+هوم؟
_نترس. نمیزارم دست اون عوضی بهمون بخوره.
+میشه در مورد گذشته خودت و اون برام تعریف کنی؟
_اهوم. راستش. تو دبیرستان باهم آشنا شدیم. همه مسخره اش میکردن و هیچکس باهاش دوست نمیشد. ازش میترسیدن چون همیشه چاقو و.. همراش بود. چند نفرو تو مدرسه به قتل رسوند. ولی باباش خیلی خیلی پولدار بود و نمیزاشت کاری باهاش داشته باشن و بفرستنش زندان. از لحاظ روحی خیلی آسیب دیده بود. از بچگی به جای اینکه براش اسباب بازی بخرن بهش تفنگ و چاقو میدادن. از ۷ سالگی قتل و کشتار بلد بود. سعی کردم باهاش دوست شم. اوپم وقتی دید ازش نمیترسم باهام دوست شد. از اون موقع باهم بودیم. حتی تو چند تا قتل هم کمکش کردم. اونم هوام رو داشت. هنوز دوسش دارم و دلم نمبخا باهام بد شه. ولی نمیخام بهمون آسیب بزنه. اون حتی مادر خودشو کشت. دیگه چه برسه به من. امیدوارم مخش کار کنه و بیخیال بشه.
+وایی. زندگی وحشتناک و غمگینی داشته.
_اهوم. باید باهاش حرف بزنم.
+مطمئنی؟
_تقریبا. خب بریم. موندنمون بی فایدس. خوبی؟ آسیبی بهت نرسوند که؟
+نه نگران نباش. بریم هتل؟
_بریم.
(تهیونگ ویو)
برا یه مدت از جلوچششون میرم کنار و وقتی خیالشون راحت شد.... کار جفتشونو تموم میکنم. حتی اون جئون عوضی. ولی قبلش بهتره کار بوگوم رو تموم کنم😈
.
.
خلاصه تهیونگ آروم وارد خابگاه بوگوم شد. در بشکه ی اسید رو باز کرد و آروم وارد اتاق شد. رفت بالا سر بوگوم. آروم اما مرگبار اون اسیدو خالی کرد رو بدن بوگوم. خون و تیکه های گوشت آب شده زمینو پر کرده بود. تخت هم آب شده بود و زمین هم سوراخ سوراخ بود. بوی خیلی خیلی بدی میومد. هیچ جسدی باقی نمونده بود و بدن بوگوم ذوب شده بود. تهیونگ پوزخندی زد و بشکه را انداخت اونجا و اون صحنه رو ترک کرد. بعد ۱۵ دقیقه که از اونجا اومد بیرون.... پلیس ها سر رسیدن و رفتن داخل. تهیونگ که داخل خیابون پشتی بود پوزخندی زد و رفت.
(کوکمین ویو)
جیمین کنارم خاب بود. آروم از کنارش پاشدم. پتو رو کامل انداختم روش و رفتم داخل بالکن. فکرم مشغول ته بود. بعد این همه سال دوستی و رفاقت.. دیگه نمیتونستم مث قبلا بهش نگاه کنم. ولی شاید از همون اول هم نباید میرفتم سمتش. اون باعث شد حتی خانوادمم ترکم کنن. سعی داشتم آروم نگهش دارم و مریضی که داشتو درمام کنم ولی انگار درمان نمیشه. فقط الان باید به خودم و جیمین باشم. من واقعا جیمینو از ته دل دوست دارم و نمیخام از دستش بدم. پس باید ازش محافظت کنم.
صبح......
ادامه دارد.........
- ۲.۳k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط