{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جیمین همونطوری لبای هانا رو تسخیر کرده بودو ازطعم شیرین دهن هانا لذت میبرد ...

۸#۱۳


جیمین همونطوری لبای هانا رو تسخیر کرده بودو ازطعم شیرین دهن هانا لذت میبرد، ادن همونطوری فقط لبای هانا رو مک می‌زد.


گه گاهی جیمین زبونش رو به داخل دهن هانا می‌برد و اونو بیشتر مزه میکرد، درحالی که هانا فقط چشماش رو بسته بود و در لحظه غرق شده بود.


در لحظه های شیرین آن دو جوان که غرق در هم بودن، ناگهان یک تماس تلفنی مزخرف باعث شد بوسه اونا قطع بشه و جیمین کمی فاصله گرفت.


جیمین با عصبانیت به صفحه گوشی خیره شد و با دیدن اسم روی صفحه گوشی یک ناله ی کلافه سر داد و با عصبانیت و حرص به تلفنش جواب داد.


جیمین:"چی میخوای؟ بنال"
جینا:" ددی خودت میدونی که من فقط تورو میخوام"
جیمین:"نکته اینجاست که تو به همه اینو میگی"
جینا:"من آدم هرزه ای نیستم، فقط برای جلب توجه تو لباس باز پوشیدم، لطفا اون هرزه رو ول کن و بیا پیش‌‌..."
جیمین:" یک باره دیگه فقط یک بار دیگه به هانا بگو هرزه جوری میکشمت که پدر مادرت جنازت رو هم پیدا نکنن."
هانا:"جیمین آروم باش."


جیمین وقتی صدای آروم هانا رو شنید چیزی باعث در صدایش باعث شد خشم جیمین از بین بره و با لطافت به هانا نگاه کنه.


جیمین به هانا یه نگاهی انداخت و چشماش به سرعت نرم شد و چند لحظه ساکت موند و بعد شروع به حرف زدن کرد.


جیمین:" تو واقعا چی میخوای؟"
جینا:" من چند گفتم من تو رو..."
جیمین:" منم چند بار گفتم، تو نمیتونی منو بخوای."
جینا:" چرا؟ مگه من انسان نیستم؟!"
جیمین:" چون من یه نفر دیگه رو میخوام!!!!"


جینا تلفن رو قطع کرد، آره جیمین دوباره عصبانی شده بود و رگ گردنش زده بود بیرون، آروم با دستش پیشونیش رو ماساژ داد که شاید از خشمش کم بشه.


هانا:" نباید باهاش اونطوری رفتار میکردی."
جیمین:" منظورت چیه؟"
هانا:" منظورم واضحه، تو نباید سرش داد میزدی"
جیمین:" چیکار میکردم؟!"
هانا:"میتونستی با آرامش باهاش حرف بزنی، اون بی گناهه."
جیمین:"بی گناهه؟! هانا منو نخندون!"


جیمین بلند شد و به سمت ماشین راه افتاد، ولی هانا همونطوری نشسته بود و به دریا خیره شده بود و باد موهاش رو بازی میداد


جیمین به سمت هانا برگشت و با عصبانیت بهش نگاه کرد و وقتی قیافه آروم هانا رو دید چشماش کمی نرم شد و به سمت هانا قدم برداشت.


جیمین:" پاشو بریم"
هانا:" من هنوز میخوام بمونم"
جیمین:" میگم پاشو، ما نمیتونیم تمام روز اینجا بشینیم."


جیمین مچ هانا رو گرفت و به سمت ماشین کشید درو باز کرد و هانا نشست و بعد خودش هم نشست و شروع به رانندگی کرد.
دیدگاه ها (۷)

#۱۴جیمین:"کجا میخوای بریم؟"هانا:" من از گکجا بدونم"جیمین:"می...

لطفا این بانو زیبا رو فالو کنید ❤️✨️https://wisgoon.com/aa_o...

بچه ها فرستادم ولی نمیاددددد😭😭😭😭

#۱۵که با صدای کسی سرم رو بلند کردم و لباسش رو تماشا ‌کردم وا...

#۱۹که یکهو هانا دست جینا رو توی هوا گرفت و مچ دستش رو محکم ف...

#۱۸که یکهو جینا اومد تو اتاق و دوباره با خشم و حسادت توی چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط