LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑𝟔
پارت ۳۶ | پیام آخر
اتاق در سکوت فرو رفته بود.
صدای ضبط قدیمی هنوز پخش میشد.
صدای پدر سوا آرام اما جدی بود:
ـ «اگه این پیام رو میشنوید... یعنی حقیقت بالاخره داره آشکار میشه.»
همه بدون حرف گوش میدادند.
ـ «من سالها سعی کردم از چیزی محافظت کنم... چیزی که نباید به دست آدم اشتباه میافتاد.»
جونگکوک نگاهش را به سوا دوخت.
او فقط به صدا گوش میداد.
ـ «اما بزرگترین اشتباه من این بود که فکر کردم میتونم همهچیز رو به تنهایی کنترل کنم.»
صدای ضبط کمی خشدار شد.
ـ «جونگکوک... اگر تو این پیام رو میشنوی، یعنی نتونستم ازت محافظت کنم.»
جونگکوک برای لحظهای بیحرکت ماند.
سوا آرام به او نگاه کرد.
ـ «از تو؟»
اما صدای ضبط ادامه پیدا کرد:
ـ «تو همیشه فکر کردی باید همهچیز رو به دوش بکشی... اما این بار، تنها نیستی.»
چند ثانیه سکوت.
بعد:
ـ «به سوا اعتماد کن.»
چشمهای سوا از تعجب باز شد.
ـ «من؟»
کای هم با ناباوری به او نگاه کرد.
صدای پدر سوا ادامه داد:
ـ «اون چیزی داره که هیچکس دیگه نداره... شجاعت انتخاب درست.»
ناگهان صدای ضبط قطع شد.
همه ساکت بودند.
آقای کانگ لبخند کوچکی زد.
ـ «بالاخره رسیدیم به این قسمت.»
جونگکوک سرد پرسید:
ـ «چی توی سواست؟»
آقای کانگ جواب نداد.
در عوض، به سمت پنجره رفت.
ـ «چیزی که من سالها دنبالش بودم.»
سوا با عصبانیت گفت:
ـ «من یه آدمم، نه یه راز مخفی!»
جونگکوک کنار او ایستاد.
ـ «و هیچکس حق نداره باهاش مثل یه وسیله رفتار کنه.»
برای اولین بار، کای هم آرام گفت:
ـ «این بار باهات موافقم.»
اما ناگهان...
چراغهای ساختمان خاموش شدند.
صدای باز شدن چند قفل از راهرو آمد.
جینوو سریع گفت:
ـ «ما تنها نیستیم.»
همه آماده شدند.
در تاریکی...
صدای قدمهایی نزدیک شد.
یک نفر آرام گفت:
ـ «فکر کردید همهی بازیگرها رو شناختید؟»
چراغ اضطراری روشن شد.
و مردی که پشت در ایستاده بود...
کسی بود که هیچکس انتظار دیدنش را نداشت.
آقای کانگ با دیدنش لبخند زد.
ـ «بالاخره اومدی...»
جونگکوک اخم کرد.
ـ «تو کی هستی؟»
مرد لبخند زد.
ـ «کسی که باعث شد این داستان شروع بشه.»
PART🎁
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑𝟔
پارت ۳۶ | پیام آخر
اتاق در سکوت فرو رفته بود.
صدای ضبط قدیمی هنوز پخش میشد.
صدای پدر سوا آرام اما جدی بود:
ـ «اگه این پیام رو میشنوید... یعنی حقیقت بالاخره داره آشکار میشه.»
همه بدون حرف گوش میدادند.
ـ «من سالها سعی کردم از چیزی محافظت کنم... چیزی که نباید به دست آدم اشتباه میافتاد.»
جونگکوک نگاهش را به سوا دوخت.
او فقط به صدا گوش میداد.
ـ «اما بزرگترین اشتباه من این بود که فکر کردم میتونم همهچیز رو به تنهایی کنترل کنم.»
صدای ضبط کمی خشدار شد.
ـ «جونگکوک... اگر تو این پیام رو میشنوی، یعنی نتونستم ازت محافظت کنم.»
جونگکوک برای لحظهای بیحرکت ماند.
سوا آرام به او نگاه کرد.
ـ «از تو؟»
اما صدای ضبط ادامه پیدا کرد:
ـ «تو همیشه فکر کردی باید همهچیز رو به دوش بکشی... اما این بار، تنها نیستی.»
چند ثانیه سکوت.
بعد:
ـ «به سوا اعتماد کن.»
چشمهای سوا از تعجب باز شد.
ـ «من؟»
کای هم با ناباوری به او نگاه کرد.
صدای پدر سوا ادامه داد:
ـ «اون چیزی داره که هیچکس دیگه نداره... شجاعت انتخاب درست.»
ناگهان صدای ضبط قطع شد.
همه ساکت بودند.
آقای کانگ لبخند کوچکی زد.
ـ «بالاخره رسیدیم به این قسمت.»
جونگکوک سرد پرسید:
ـ «چی توی سواست؟»
آقای کانگ جواب نداد.
در عوض، به سمت پنجره رفت.
ـ «چیزی که من سالها دنبالش بودم.»
سوا با عصبانیت گفت:
ـ «من یه آدمم، نه یه راز مخفی!»
جونگکوک کنار او ایستاد.
ـ «و هیچکس حق نداره باهاش مثل یه وسیله رفتار کنه.»
برای اولین بار، کای هم آرام گفت:
ـ «این بار باهات موافقم.»
اما ناگهان...
چراغهای ساختمان خاموش شدند.
صدای باز شدن چند قفل از راهرو آمد.
جینوو سریع گفت:
ـ «ما تنها نیستیم.»
همه آماده شدند.
در تاریکی...
صدای قدمهایی نزدیک شد.
یک نفر آرام گفت:
ـ «فکر کردید همهی بازیگرها رو شناختید؟»
چراغ اضطراری روشن شد.
و مردی که پشت در ایستاده بود...
کسی بود که هیچکس انتظار دیدنش را نداشت.
آقای کانگ با دیدنش لبخند زد.
ـ «بالاخره اومدی...»
جونگکوک اخم کرد.
ـ «تو کی هستی؟»
مرد لبخند زد.
ـ «کسی که باعث شد این داستان شروع بشه.»
PART🎁
- ۲۳۶
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط