Thirsty for touch
Thirsty for touch
Pt 13
جفتشون بدن بیهوش جیمین رو بغل کردن و دستای همو گرفتنو با اشک چشم خابیدن.
صبح شده بود. تهیونگ با سردرد شدید بیدار شد. بلند شد و دید کوک نیستش. کنار تختو دید یه کاغذ بود.
توش نوشته شده بود:(تهیونگی من سلام. بیبی من رفتم خارج از کشور ممکنه تا یه ماه یاکمتر نباشم. نمیتونم زنگت بزنم دیگه. تو هم نزن. یه کار فوری پیش اومده بود. مواظب خودت و جیمین باش. سپردم که هروقت خواستید جابی برید سه تا محافظ مسلح همراتون میان. ولی شما هم مواظب باشید. الان که پیشتون نیستم شما دوتا همو دارید. مواظب خودتون باشید یه مدت دیگه برمیگردم خداحافظ) تهیونگ دستشو گذاشت رو سرش. هوفی کشید و بلند شد. رفت بالا سر جیمین و دست رو سرش کشید.. بوسش کرد و نشست کنارش. جیمین نفساش و ضربان قلبش منظم بود. حالش بهتر بود و خاب بود. تهیونگ رفت رو تخت و بیبیشو گرفت تو بغلش. کوک راست میگفت. الان جیمین و تهیونگ همو داشتن. تهیونگ آروم سر جیمین رو ناز میکرد و فکر میکرد که متوجه شد جیمین داره تکون میخوره. چشماشو آروم باز کرد. یکم پلک زد تا بهتر ببینه. با صدای گرفته و خش دار گفت:
+تهیونگ.
=بیبی بیدار شدی؟ قشنگ من. عزیز دلم. خوبی؟
+اومممم. سرمممم. اره ددی بهترم. آیی.
=بزار قرص بهت بدم. بیا بخور.
+مرسی... کوک کجاس؟
= رفته خارج. گفت کار فوری پیش اومده براشـ.
+دیشب... چه اتفاقی برام افتاد؟
=یادت نمیاد ولی... سانگ وو دزدیذت و بهت تجا.وز کرد. ولی ما تقریبا به موقع رسیدیم و.... هعی.
+وایی. یه چیزایی یادم میاد....
فلش بک به شب قبل.:
جیمین به هوش اومد. تو یه اتاق گرفته و کم نور بود و رو زمین افتاده بود و دست و پا و دهنش بسته بود. یه مرد اومد سمتش و چونشو گرفت.
این وو: سانگ وو. به هوش اومد. حق داری دوسش داشته باشی. خیلی دلبره. آدم میخاد تا خود صبح بکندش.
٪ بیا کنار. خب خب خب جیمین. گیرت اوردم. امشب آخرین استفاده مو ازت میکنم و تمام لذتمو میبرم و میفرستمت پیش پدرت.
خب بخام خلاصه بگم...... سانگ وو جیمینو لخ.ت کرد و کلی بهش تجا.وزکرد. جیمین اشک میریخت و گریه میکرد. تمام بدنش زیر دست اون مرد هول بود. همش خدا خدا میکرد که تهیونگ و کوک سر برسن و نجاتش بدن. این وو از اون طرف داد کشید:
این وو: ببینم. منتظر ددی هات هستی که بیان نجاتت بدن؟
سانگ وو بدون رحم ازش بیرون کشید. رفت سمت میز و کلی وسایل شکنجه بهش وصل کرد و کلی بهش شلاق زد. جیمین دیگه داشت از هوش میرفت. سانگ وو بی رحم جیمینو داشت میکشت. جیمینم چشاش خمارو قرمز بود. برای آخرین بار زمزمه کرد: تهیونگ، کوک، نجاتم بدید و از هوش رفت.
پایان فلش بک.
تهیونگ با شنیدن حرفای جیمین اشک میریخت. جیمین لبخند پر از دردی زد و سعی کرد بلند شه. تهیونگ رفت کمکش و بلندش کرد.
+میخام برم حموم.
=میبرمت. الان با این وضعت نمیتونی. بیا
خلاصه تهیونگ جیمینو برد حموم و شستش و آوردش بیرون. جیمین نشسته بود رو تخت و تهیونگ هم داشت زخمای جیمینو پماد میزد. تهیونگ وقتی جیمین رو نگاه میکرد متوجه میشد خیلی حالش بده. همش تو فکر بود و اشک میریخت. نمیخاست بیبیشو اینجوری ببینه. دستشو رو سر جیمین کشید. گردنشو گرفت و آورد جلو و لبشو گذاشت رو لبش. عاشقانه همو میبوسیدن. تهیونگ متوجه شد صورتش داره خیس میشه. متوجه شد جیمین داره اشک میریزه ولی همچنان به بوسیدنش ادامه داد. بعد پنج مین از هم جداشدن. تهیونگ پیشونیشو چسبوند به پیشونی جیمین و جفتشون نفس نفس میزدن........
ادامه دارد.......
Pt 13
جفتشون بدن بیهوش جیمین رو بغل کردن و دستای همو گرفتنو با اشک چشم خابیدن.
صبح شده بود. تهیونگ با سردرد شدید بیدار شد. بلند شد و دید کوک نیستش. کنار تختو دید یه کاغذ بود.
توش نوشته شده بود:(تهیونگی من سلام. بیبی من رفتم خارج از کشور ممکنه تا یه ماه یاکمتر نباشم. نمیتونم زنگت بزنم دیگه. تو هم نزن. یه کار فوری پیش اومده بود. مواظب خودت و جیمین باش. سپردم که هروقت خواستید جابی برید سه تا محافظ مسلح همراتون میان. ولی شما هم مواظب باشید. الان که پیشتون نیستم شما دوتا همو دارید. مواظب خودتون باشید یه مدت دیگه برمیگردم خداحافظ) تهیونگ دستشو گذاشت رو سرش. هوفی کشید و بلند شد. رفت بالا سر جیمین و دست رو سرش کشید.. بوسش کرد و نشست کنارش. جیمین نفساش و ضربان قلبش منظم بود. حالش بهتر بود و خاب بود. تهیونگ رفت رو تخت و بیبیشو گرفت تو بغلش. کوک راست میگفت. الان جیمین و تهیونگ همو داشتن. تهیونگ آروم سر جیمین رو ناز میکرد و فکر میکرد که متوجه شد جیمین داره تکون میخوره. چشماشو آروم باز کرد. یکم پلک زد تا بهتر ببینه. با صدای گرفته و خش دار گفت:
+تهیونگ.
=بیبی بیدار شدی؟ قشنگ من. عزیز دلم. خوبی؟
+اومممم. سرمممم. اره ددی بهترم. آیی.
=بزار قرص بهت بدم. بیا بخور.
+مرسی... کوک کجاس؟
= رفته خارج. گفت کار فوری پیش اومده براشـ.
+دیشب... چه اتفاقی برام افتاد؟
=یادت نمیاد ولی... سانگ وو دزدیذت و بهت تجا.وز کرد. ولی ما تقریبا به موقع رسیدیم و.... هعی.
+وایی. یه چیزایی یادم میاد....
فلش بک به شب قبل.:
جیمین به هوش اومد. تو یه اتاق گرفته و کم نور بود و رو زمین افتاده بود و دست و پا و دهنش بسته بود. یه مرد اومد سمتش و چونشو گرفت.
این وو: سانگ وو. به هوش اومد. حق داری دوسش داشته باشی. خیلی دلبره. آدم میخاد تا خود صبح بکندش.
٪ بیا کنار. خب خب خب جیمین. گیرت اوردم. امشب آخرین استفاده مو ازت میکنم و تمام لذتمو میبرم و میفرستمت پیش پدرت.
خب بخام خلاصه بگم...... سانگ وو جیمینو لخ.ت کرد و کلی بهش تجا.وزکرد. جیمین اشک میریخت و گریه میکرد. تمام بدنش زیر دست اون مرد هول بود. همش خدا خدا میکرد که تهیونگ و کوک سر برسن و نجاتش بدن. این وو از اون طرف داد کشید:
این وو: ببینم. منتظر ددی هات هستی که بیان نجاتت بدن؟
سانگ وو بدون رحم ازش بیرون کشید. رفت سمت میز و کلی وسایل شکنجه بهش وصل کرد و کلی بهش شلاق زد. جیمین دیگه داشت از هوش میرفت. سانگ وو بی رحم جیمینو داشت میکشت. جیمینم چشاش خمارو قرمز بود. برای آخرین بار زمزمه کرد: تهیونگ، کوک، نجاتم بدید و از هوش رفت.
پایان فلش بک.
تهیونگ با شنیدن حرفای جیمین اشک میریخت. جیمین لبخند پر از دردی زد و سعی کرد بلند شه. تهیونگ رفت کمکش و بلندش کرد.
+میخام برم حموم.
=میبرمت. الان با این وضعت نمیتونی. بیا
خلاصه تهیونگ جیمینو برد حموم و شستش و آوردش بیرون. جیمین نشسته بود رو تخت و تهیونگ هم داشت زخمای جیمینو پماد میزد. تهیونگ وقتی جیمین رو نگاه میکرد متوجه میشد خیلی حالش بده. همش تو فکر بود و اشک میریخت. نمیخاست بیبیشو اینجوری ببینه. دستشو رو سر جیمین کشید. گردنشو گرفت و آورد جلو و لبشو گذاشت رو لبش. عاشقانه همو میبوسیدن. تهیونگ متوجه شد صورتش داره خیس میشه. متوجه شد جیمین داره اشک میریزه ولی همچنان به بوسیدنش ادامه داد. بعد پنج مین از هم جداشدن. تهیونگ پیشونیشو چسبوند به پیشونی جیمین و جفتشون نفس نفس میزدن........
ادامه دارد.......
- ۴.۴k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط