part : 18
part : 18
حمایت کنیددددد
دستام میلرزید .... نکنه .... نکنه منظورش پدرم باشه
نه نه امکان نداره ، ولی هم تاریخ تولد و هم تاریخ مرگش دقیقا با پدرم یکیه .... اینجوری نمیشه ، نمیشه به همین راحتی قبول کنم که این پرونده ی پدرمه. از کجا معلوم شاید پرونده یه شخص دیگست .
اما من نمیتونم به همین راحتی این قضیه رو فراموش کنم هرطور شده باید مدرک جمع کنم باید بفهمم چی به چیه ، باید مطمعن بشم .........
الان دوروز از اون اتفاق میگذره . نمیتونم از فکرش بیرون بیام ، میترسم که واقعا اون پرونده مربوط به پدرم بوده باشه ولی به همین راحتی نمیتونم چیزی رو ثابت کنم باید مدارک مهم رو جمع آوری کنم . ولی وای به حال اون روز اگه بفهمم که اینا پدر عزیزمو کشتن ، وای به اون روز ...... !!!
توی فکر فرو رفته بودم که زنگ خونه به صدا در اومد کایلین در رو باز کرد و خونواده بارل وارد سالن شدن ، فکرشو نمیکردم انقدر زود از سفر برگردن
× چطوری مادمازل
+ به به مستر ویلیام .... زود برگشتین
× کارمون زودتر تموم شد ، قول میدم سفره بعدی توروهم ببرم
+ قول دادیا ........
به خانم و آقای بارل سلام کردم و هر دوشون همون طور که انتظار داشتم فقط سر تکون دادن ، انگار زورشون میاد از زبونشون استفاده کنن . مسخره ها .
.......... 13:10 ..........
+ هوووووهوووو من یکی گرفتم
× این انصاف نیست ، قلابه ماهیگیریه من کوچیک تره
+ به من چه میخواستی زودتر قلاب بزرگ تر رو برداری ... ویلیاااااام یکی دیگه هم گرفتم
× پوففففففففففف .
مشغول گرفتن ماهی از رودخونه پهناوره توی جنگل بودم که یهو
+ وایییییی ویلیام زود باش بیا . مثل اینکه یه ماهی بزرگ گرفتم ، ولی نمیتونم از آب بکشمش بیرون بیا کمک
ویلیام به سمتم اومد پشتم وایساد و منو محکم گرفت رسما تو بغل هم بودیم ، به سختی قلاب ماهی رو از آب بیرون کشیدیم
+ خدای من ..... چه ماهیه بزرگی
× به به شام امشبمون جور شد
بعد از یه پیک نیک طولانی مدت با ویلیام از جنگل برگشتیم ........
× سلامممممم . ما برگشتیم
& سلام آقا . بفرمایید شام ، برگر درست کردم
+ نه نه نه ، خیلی ممنون . منو ویلیام میخواییم ماهی بخوریم
دستمو انداختم روی شونه ی ویلیام
+ مگه نه آقای بارل ؟؟؟
× بله بله قطعاااا . هرچی خانم بارل بگن
راستش زیاد از حرفش خوشم نیومد . من برانو هستم نه بارل ، هیچوقت دوست ندارم فامیلی و نسبت بارل رو داشته باشم ، فامیلیه برانو تنها یادگاری هستش که از پدرم دارم و نمیخوام از دستش بدم
.......... 23:47 ............
بعد از خوردن یه شامِ خوشمزه ، روی مبل نشستم و کتابمو باز کردم تا چند صفحه ای مطالعه کنم که در همون حین آقای بارل همراه با کیف چرم و گرون قیمتش و چند تا برگه توی دستش از پله ها پایین اومد.
خیلی راجب اون کیف کنجکاوم از رفتارش مشخصه که اون کیف براش خیلی مهم و خاصه .........
سه روز بعد
توی این سه روز آقای بارل خونه بود و نتونستم مدرکی جمع کنم اما خوشبختانه امروز آقای بارل قراره به مدت حدودا یک ماه به آلمان سفر کنه و منم میتونم از فرصت استفاده کنم .... البته باید ویلیام رو هم در نظر بگیرم
حمایت کنیددددد
دستام میلرزید .... نکنه .... نکنه منظورش پدرم باشه
نه نه امکان نداره ، ولی هم تاریخ تولد و هم تاریخ مرگش دقیقا با پدرم یکیه .... اینجوری نمیشه ، نمیشه به همین راحتی قبول کنم که این پرونده ی پدرمه. از کجا معلوم شاید پرونده یه شخص دیگست .
اما من نمیتونم به همین راحتی این قضیه رو فراموش کنم هرطور شده باید مدرک جمع کنم باید بفهمم چی به چیه ، باید مطمعن بشم .........
الان دوروز از اون اتفاق میگذره . نمیتونم از فکرش بیرون بیام ، میترسم که واقعا اون پرونده مربوط به پدرم بوده باشه ولی به همین راحتی نمیتونم چیزی رو ثابت کنم باید مدارک مهم رو جمع آوری کنم . ولی وای به حال اون روز اگه بفهمم که اینا پدر عزیزمو کشتن ، وای به اون روز ...... !!!
توی فکر فرو رفته بودم که زنگ خونه به صدا در اومد کایلین در رو باز کرد و خونواده بارل وارد سالن شدن ، فکرشو نمیکردم انقدر زود از سفر برگردن
× چطوری مادمازل
+ به به مستر ویلیام .... زود برگشتین
× کارمون زودتر تموم شد ، قول میدم سفره بعدی توروهم ببرم
+ قول دادیا ........
به خانم و آقای بارل سلام کردم و هر دوشون همون طور که انتظار داشتم فقط سر تکون دادن ، انگار زورشون میاد از زبونشون استفاده کنن . مسخره ها .
.......... 13:10 ..........
+ هوووووهوووو من یکی گرفتم
× این انصاف نیست ، قلابه ماهیگیریه من کوچیک تره
+ به من چه میخواستی زودتر قلاب بزرگ تر رو برداری ... ویلیاااااام یکی دیگه هم گرفتم
× پوففففففففففف .
مشغول گرفتن ماهی از رودخونه پهناوره توی جنگل بودم که یهو
+ وایییییی ویلیام زود باش بیا . مثل اینکه یه ماهی بزرگ گرفتم ، ولی نمیتونم از آب بکشمش بیرون بیا کمک
ویلیام به سمتم اومد پشتم وایساد و منو محکم گرفت رسما تو بغل هم بودیم ، به سختی قلاب ماهی رو از آب بیرون کشیدیم
+ خدای من ..... چه ماهیه بزرگی
× به به شام امشبمون جور شد
بعد از یه پیک نیک طولانی مدت با ویلیام از جنگل برگشتیم ........
× سلامممممم . ما برگشتیم
& سلام آقا . بفرمایید شام ، برگر درست کردم
+ نه نه نه ، خیلی ممنون . منو ویلیام میخواییم ماهی بخوریم
دستمو انداختم روی شونه ی ویلیام
+ مگه نه آقای بارل ؟؟؟
× بله بله قطعاااا . هرچی خانم بارل بگن
راستش زیاد از حرفش خوشم نیومد . من برانو هستم نه بارل ، هیچوقت دوست ندارم فامیلی و نسبت بارل رو داشته باشم ، فامیلیه برانو تنها یادگاری هستش که از پدرم دارم و نمیخوام از دستش بدم
.......... 23:47 ............
بعد از خوردن یه شامِ خوشمزه ، روی مبل نشستم و کتابمو باز کردم تا چند صفحه ای مطالعه کنم که در همون حین آقای بارل همراه با کیف چرم و گرون قیمتش و چند تا برگه توی دستش از پله ها پایین اومد.
خیلی راجب اون کیف کنجکاوم از رفتارش مشخصه که اون کیف براش خیلی مهم و خاصه .........
سه روز بعد
توی این سه روز آقای بارل خونه بود و نتونستم مدرکی جمع کنم اما خوشبختانه امروز آقای بارل قراره به مدت حدودا یک ماه به آلمان سفر کنه و منم میتونم از فرصت استفاده کنم .... البته باید ویلیام رو هم در نظر بگیرم
- ۲.۷k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط