{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

۷۰ لایک و ۶۰ کام و ۱۵ بازنشر

۷۰ لایک و ۶۰ کام و ۱۵ بازنشر
part : 27
chapter : 2
× هلن ‌. من .... من عاشقت شدم ...‌ نمیتونم دست از فکر کردن راجبه تو بردارم ، تمام فکرم ذهنم دغدغم تویی .... من دوست دارم هلن ‌ باورم کن !
خشکم زده بود . فقط به روبه رو خیره شده بودم و حرفاش توی ذهنم اکو میشد
+ لعنتی میفهمی داری چی میگی ؟ من و تو خواهر و برادریم .... چطور به خودت اجازه دادی عاشق من بشی ؟ ها ؟ د بگو دیگه
حرفی نمیزد و سرش پایین بود ...‌‌‌‌
سریع ازش دور شدم که داد زد
× لعنتی من عاشقتم ، دیوونتم نمیتونم ولت کنم . چرا باورم نمیکنی ؟ چرا بهم فرصت نمیدی ؟ چرا نمیزاری خودمو بهت ثابت کنم ؟
گریم اوج گرفت . بغضمو قورت دادم و به سختی لب زدم
+ عاشقم نباش لعنتی عاشقم نباش ..‌‌‌.. چون این عشق به نفع هیچ کدوممون نیست . من و تو آدم مناسبی برای هم نیستیم
بی اهمیت به درد کمرم بدو بدو به سمت ماشین دویدم . با سرعت بالا رانندگی میکردم و انقدر گریه کرده بودم که صدام گرفته بود ....
چرا این زندگیه لعنتی دو دقیقه ولم نمیکنه ؟ چرا باید انقدر سختی بکشم ؟ چرا باید بین عشق و نفرت گیر کنم ؟ چرا باید عاشق ویلیام بشم کسی که خونوادش زندگیمو ، آیندمو ، سرنوشتمو ، خونوادمو به آتیش کشیدن آخه چراااا ؟ آره درسته من عاشق ویلیامم دیگه هم نمیتونم و نمیخوام خودمو فریب بدم . من هلن برانو عاشق ویلیام بارل برادر ناتنیم شدم ..... من عاشق کسی شدم که اگه بفهمه برای خونوادش چه نقشه ای دارم به راحتی روی عشقمون پا میزاره و بین عشق و نفرت گیر میکنه ! من دختره آلبرت عاشق کسی شدم که خونوادش همه چیزمو ازم گرفتن ، آره من عاشق ویلیام بارل شدم ... عاشق و دیوونه ی پسره کسی که هرشب با آرزوی کشتنش به خواب میرفتم و هرشب قسم میخوردم و به خودم ، به خونوادم قول میدادم که انتقاممونو میگیرم حتی اگه به قیمت جونم باشه .....! اما همین عشق لعنتی داره زره زره جونمو میگیره ، داره منو از خواسته هام دور میکنه ‌‌‌...... از انتقامم . اهدافم . دیدگاهم . تفکراتم . احساساتم . از همه چیز ............!





بخار چایی عینکمو تار کرده بود ، برداشتم و تمیزش کردم ..‌‌‌...
یک هفته ای میگذره که به این کلبه توی دل جنگل اومدم ، برای اینکه از خونواده بارل به خصوص ویلیام دور باشم اینجارو خریدم تا بتونم چند روزی تنها باشم و اتفاقات اخیر رو فراموش کنم . حدودا در ده روز آینده قراره بعد از سال ها سختی و انتظار ، به بزرگترین خواسته زندگیم برسم (انتقام از دیوید بارل)
.........................................................................

دستم تیر خورده بود و خونریزی داشتم . سریع یه تیکه از لباسمو کندم و دور دستم پیچیدم ، لعنتیا تیر اندازی میکردن و کم کم نزدیک میشدن ...‌... به آقای بارل نگاه کردم ، پاش تیر خورده بود ولی براش مهم نبود ، دیگه نمیشه وقتو تلف کنم .. سریع تفنگ رو برداشتم و پشت سر هم شلیک کردم ... با آقای بارل به صورت‌ رمزی هماهنگ کردیم و بعد از شمارش معکوس پریدیم جلوشون .... موفق شدیم تعداد زیادی از باند مقابل رو از بین ببریم . ویلیام بعد از علامت دادن ما، از جایی که دشمن نمیتونست اونو ببینه شلیک کرد و بالاخره موفق شد سر گروه باند مقابل رو حذف کنه ، اما هنوز تعدادی از اونا زنده بودن و شلیک میکردن .... صدای شلیک همه جا رو فرا گرفته بود و کوچک ترین خطا میتونست منجر به مرگ باشه ! وقتش رسیده بود.. ، توی همون هیاهو خیلی تمیز و ناشناس کارو تموم کردم ... (بوم) یه تیر تو قلب دیوید . آخ که چقدر این صحنه لذت بخش بود .. برای اینکه ویلیام شک نکنه دویدم به سمت آقای بارل ........
+ آقای بارل حالتون خوبه ؟
ویلیام سریع کارشونو تموم کرد و شکستشون داد . به سمت ما اومد و وقتی پدرشو تو اون حالت دید دوید بیرون تا کمک بیاره ....
آقای بارل هنوز نفس میکشید ، چقدر این بشر سگ جونه آخه
اونجایی که ویلیام اینجا نبود و آقای بارل در حال جون دادن بود کنار گوشش لب زدم
دیدگاه ها (۱۷۳)

part : 2۸chapter: 2. از اونجایی که ویلیام اینجا نبود و آقای ...

part : 29chapter : 2@ سلام دخترم . اگه شرکت نیستی و کارت تمو...

part : 26chapter : 2یک روز بعدالان یک روز از دعوای منو ویلیا...

اسلاید اول وایب استایل های هلن۲ و ۳ و ۴ وایب ویلیامتا امروز ...

۷۰ لایک و کام و ۳۰ بازنشرpart : ۳۱chapter : 2مشکلی پیش اومد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط