{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیش

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی نبود. دیوارها انگار می‌خواستند روی سرم آوار شوند و جای خالی تو، حفره‌ای بزرگ در وسطِ تمام لحظه‌هایم بود. نگاه می‌کردم به در، به کوچه، به آن جای همیشگی که همیشه می‌نشستی… و باورم نمی‌شد که آن سکوت، سکوتِ رفتنِ توست. انگار دنیا در همان لحظه برای من ایستاده بود و دیگر هیچ خورشیدی طلوع نکرد. بابا، دلم برای آن ابهت مردانه‌ات، برای آن نگاه که کوه پشتِ پشتم بود، تنگ شده…»



«بابا......صدای خنده‌هایت هنوز در گوشِ دیوارهای این خانه می‌پیچد. روزهای اول رفتنت، انگار زمان در یک نقطه یخ زده بود. هیچ‌کس نمی‌فهمد که وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌شدم، اولین چیزی که ذهنم را می‌سوزاند، این بود: “او دیگر نیست”. بابا، تو که همیشه برای هر دردی درمان بودی، حالا من مانده‌ام و این دردِ بزرگ. نبودنت، یک حادثه نبود؛ یک فروپاشیِ درونی بود که هر روز دارم با آن زندگی می‌کنم.»



.


.


.
دیدگاه ها (۱۷)

«دیگر از مرگ نمی‌هراسم؛ خانه اصلی آنجاست»بابا...🖤🥀این روزها ...

روزگار...همبازی کودکان نشوچشم می گذاریلبخندی قایم می شود…گاه...

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

#کپی_ممنوع ⛔ هنوز فرصت نکرده‌ام زندگی کنم؛ تمام سهم من از هس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط