آنوقتها که قد نمیرسید به دستگیرهی در خیال میکردیم ب
آنوقتها که قد نمیرسید به دستگیرهی در، خیال میکردیم بزرگ شدن یعنی آزادیِ محض.
یعنی هر وقت دلت خواست بیدار بمانی، هر چه خواستی بخری، هر جا خواستی بروی.
بزرگ شدن در ذهن کودکانهی ما، یک «نجات» بود.
پنجساله بودیم و رؤیای بزرگ شدن داشتیم؛
نه برای خودِ بزرگ شدن،
برای فرار از «نمیشود»ها.
برای اینکه کسی به ما نگوید:
«کوچکی، نمیفهمی، بعداً.»
اما حالا…
بیستوچند سالهایم
و فهمیدهایم بزرگ شدن بیشتر از آنکه آزادی باشد، مسئولیت است.
بیشتر از شادی، حسابوکتاب است.
بیشتر از رؤیا، دوام آوردن است.
حالا دلمان برای کودکی تنگ میشود؛
برای روزهایی که گریهمان راهحل داشت،
که خوابیدن خودش درمان بود،
که اگر دنیا خراب میشد،
آخرش یک آغوش امن بود و یک لیوان شیر.
ما بزرگ شدیم
اما یک کودکِ خسته هنوز درونمان زندگی میکند؛
کودکی که فقط میخواهد
یکی بگوید:
«همینقدر که هستی کافیای،
لازم نیست همیشه قوی باشی.»
یعنی هر وقت دلت خواست بیدار بمانی، هر چه خواستی بخری، هر جا خواستی بروی.
بزرگ شدن در ذهن کودکانهی ما، یک «نجات» بود.
پنجساله بودیم و رؤیای بزرگ شدن داشتیم؛
نه برای خودِ بزرگ شدن،
برای فرار از «نمیشود»ها.
برای اینکه کسی به ما نگوید:
«کوچکی، نمیفهمی، بعداً.»
اما حالا…
بیستوچند سالهایم
و فهمیدهایم بزرگ شدن بیشتر از آنکه آزادی باشد، مسئولیت است.
بیشتر از شادی، حسابوکتاب است.
بیشتر از رؤیا، دوام آوردن است.
حالا دلمان برای کودکی تنگ میشود؛
برای روزهایی که گریهمان راهحل داشت،
که خوابیدن خودش درمان بود،
که اگر دنیا خراب میشد،
آخرش یک آغوش امن بود و یک لیوان شیر.
ما بزرگ شدیم
اما یک کودکِ خسته هنوز درونمان زندگی میکند؛
کودکی که فقط میخواهد
یکی بگوید:
«همینقدر که هستی کافیای،
لازم نیست همیشه قوی باشی.»
- ۱.۲k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط