{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یونا وای صبر کنین الان درستش میکنم

یونا: «وای صبر کنین! الان درستش می‌کنم!»

در حالی که سعی می‌کرد گره رو باز کنه، آستین روپوشش گیر کرد به ساکشن و ناگهان…

هوووووررررررررررررررررررررررررپ!

ساکشن روشن شد و آستین یونا رو کشید سمت خودش.

یونا: «آآآآاااای! وای وای وای!»

دکتر به سرعت دستگاه رو خاموش کرد.

«چرا هر اتفاقی ممکنه بیفته، برای تو می‌افته؟»

یونا، با آستین مچاله‌شده: «منم همینو از خدا میپرسم
سو‑جین که حالا رسماً اشک از خنده داشت، گفت:

«دکتر، فکر کنم ایشون قشنگ انرژی مطب رو عوض می‌کنه.»

دکتر زیر لب:

«بله… از آرامش به آشوب کامل.»

یونا که هنوز سعی داشت خودش رو جمع کنه، گفت:

«خب… شروع کنیم دیگه؟»

دکتر یه لحظه مکث کرد.

نگاهی به بیمار، یه نگاه به یونا…

و خیلی جدی گفت:

«فقط… لطفاً… چیزی رو منفجر نکن.»

یونا: «چشم!… یعنی فکر می‌کنین من می‌تونم منفجر کنم؟»

«با سابقه‌ی سه دقیقه‌ی قبل؟ بله.»

سو‑جین با خنده گفت:

«امیدوارم بعد از اتمام کارم، این کلینیک هنوز سر جاش باشه.»

سو‑جین با یه لبخند پهن از رو صندلی بلند شد.

«دکتر، کارتون عالی بود. و…» یه نگاه شیطنت‌آمیز به یونا انداخت، «دستیار جدیدتونم خیلی دوست‌داشتنیه.»

یونا فوری خم شد:

«مرسییی! ببخشید اگه یه ذره… شلوغ شد.»

سو‑جین خندید:

«نه بابا، خیلی هم فان بود. موفق باشی!»

و از اتاق رفت بیرون.

در که بسته شد…

سه ثانیه سکوت.

یونا آروم برگشت سمت دکتر.

دکتر هم خیلی آروم بهش نگاه کرد.

یونا لبخند زورکی زد.

«خب… زنده موندیم.»

دکتر: «به سختی.»

یونا اخم کرد.

«انقدرم بد نبودم.»

دکتر دست به سینه تکیه داد به میز.

آستینت رفت تو ساکشن.»

«خب اتفاقی بود!»

«دو تا دستکش رو کردی تو یه دست.»

«استرس داشتم!»

«بند پیش‌بند رو بستی به صندلی.»

یونا نفس عمیق کشید.

«باشه! قبول دارم خرابکاری کردم! ولی حداقل فضا رو شاد کردم.»

دکتر یه لحظه مکث کرد.

«این کلینیک شهربازى نیست.»

یونا سریع گفت:

«می‌دونم! ولی مریض هم آدمه دیگه. خندید، استرسش کم شد.»

دکتر خواست جواب بده… ولی مکث کرد.

چند ثانیه به در اتاق نگاه کرد.

بعد آروم گفت:

«اون معمولاً قبل درمان خیلی اضطراب داره.»

یونا چشم‌هاش برق زد.

«دیدییی؟ پس مفید بودم.»

دکتر سریع جدی شد.

«نگفتم کارت درست بوده.»

یونا جلو اومد.

«ولی نگفتی اشتباه بوده.»

دکتر نفسشو فوت کرد.

«تو خیلی حرف می‌زنی.»

«شما خیلی کم.»

چند ثانیه چشم تو چشم.

فضا یه لحظه ساکت شد… اون‌جوری که صداى نفس کشیدن میاد.

بعد یونا یهو گفت:

«راستی.»

«چی؟»

«من واقعاً می‌خوام یاد بگیرم. مسخره‌بازی درنمیارم. فقط… چون اولین روزمه، یه کم قاطی می‌کنم.»
دیدگاه ها (۰)

🎥 سریال کره‌ای و چینی می‌ذارمبرای کسایی که اهل کی‌دراما و سی...

نور پنهان پارت 2دکتر کانگ بود.خیلی نزدیک.آن‌قدر نزدیک که یون...

نام فیک: مافیای جذاب منChapter: 1Part: 31میسو که کمی حالش به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط