بیا و گوش کن ای قصهی نانوشتهی من
بیا و گوش کن ای قصهی نانوشتهی من
که در سکوتِ تو گم شد، نوایِ سرنوشتهی من
بهارِ عشقِ تو آمد، ولی نه بر جانِ من
که شاخهی دلِ من، شد زِ حسرت، سوختهی من
نگاهِ او به کسی بود و دلِ من با او
چه آرزو که نکردم، زِ دستِ او، رَستهی من
چو قایقی که ندارد به ساحلش لنگر
به موجِ حسرتِ تو، ماندهام، گسستهی من
چه شد که آغازِ ما، جز نفس کشیدنِ تو؟
و عشقِ من، ابدی گشت، در این بنبسته من؟
که در سکوتِ تو گم شد، نوایِ سرنوشتهی من
بهارِ عشقِ تو آمد، ولی نه بر جانِ من
که شاخهی دلِ من، شد زِ حسرت، سوختهی من
نگاهِ او به کسی بود و دلِ من با او
چه آرزو که نکردم، زِ دستِ او، رَستهی من
چو قایقی که ندارد به ساحلش لنگر
به موجِ حسرتِ تو، ماندهام، گسستهی من
چه شد که آغازِ ما، جز نفس کشیدنِ تو؟
و عشقِ من، ابدی گشت، در این بنبسته من؟
- ۱.۷k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط