{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یازدهم《پدر》

پارت یازدهم《پدر》
《Custom kiss》
[تهیونگ تارا رو برد خونه شون و خودش هم رفت سمت خونه اش]

ویو تهیونگ:
بعد از اینکه تارا رو گذاشتم خونش...خودمم رفتم سمت خونه...
وقتی رسیدم مثل همیشه پدرم خونه نبود...با خودم گفتم...

+حتما بازم تا دیروقت کار میکنه...

این رو گفتم و سریع رفتم لباسام رو عوض کردم و یه دوش نیم ساعتی گرفتم...موقعی که داشتم توی اتاقم خودم رو خشک میکردم یهو...

چشمم خورد به عینکم...همون عینکی که روی میز مطالعه ام گذاشته بودمش...
یهو بدون اینکه بخوام، غرق در اتفاقات امروز توی رستوران شدم...

اون مرد...همون پسر خان...همونی که تارا میگفت وارث میراث دار خان بزرگه یعنی جئون...

با خودم فکر میکردم اون پسره که فک کنم اسمش جنک گوگ؟ نه نه...اسمش این نبود...جونگ گوگ؟ وای نه اینم نبود...

اهان...جونگ کوک...
چطور تونستم جلوش انقدر ضایع رفتار کنم؟...من حتی نمیدونستم اون پسر صاحب رستوران...پس چرا انقدر ازش حساب بردم؟؟؟

غرق در افکارم بودم که متوجه صدای که از داخل آشپزخونه میومد نشدم....
که یهو...

<<پایان ویو تهیونگ>>

هونگ ووی: پسرم؟...پسرم؟
برگشتی خونه؟...توی؟...


+افکارم با شنیدن صدای که شکننده... ظریف...و فرتوت بود... بهم خورد

صدای رو دنبال کردم و از اتاقم خارج شدم و...


+بابا توی؟
برگشتی؟


پدرش: آره پسرم برگشتم...
لنگ لنگان رفتم سمت گاز آشپز خونه...
که تهیونگ بدو بدو از پله ها پایین اومد و دستش رو گذاشت رو شونه ام...


+چیکار میکنی بابا؟ تو خسته ای...برو برو بشین من خودم غذا رو آماده میکنم برات...

بابام یه لبخند بزرگ زد که همین باعث شد تمام چین و چروک هاش معلوم بشه...

پدرش: باشه پسرم...
رفتم نشستم رو کاناپه و منتظر تهیونگ موندم...


[بعد چند دقیقه غذا آماده شد...]


+بفرمائید....
یه لبخند زدم و کنار بابام نشستم...
خب راستش ما میز ناهار یا شما خوری نداشتیم که بخوایم روی اون غذا بخوریم...پس مثل همیشه ترجیح دادیم روی کاناپه بشینیم...

روی همون کاناپه ای که وقتی مادرم زنده بود، پدرم برای راحتیش اون رو درست کرد بود...
میخک های ریز و سوزناکی که از سطح چوبی یکنواخت کاناپه زده بودن بیرون...
یا تاج های که از چوب نارگیل درست شده بود...
همین کاناپه از نظر من یکی از قشنگ ترین فضاهای این خونه بود که به بهترین حالت جاساز شده بود...


پدرش: پسرم؟...

+ ها؟ بله بله؟

پدرش: حواست کجاست؟

+همینجام

پدرش: دوساعت دارم صدات میکنم...

+ اخه راستش درگیر افکارم بودم...بخاطر همین
بعد یه لبخند شیرین تحویل پدرم دادم که الکی نگرانم نشه...

پدرم همین که خواست قاشق اول رو برداره مکثی کرد...نگاهی بهم انداخت و با حالت نگران خواست حرفی بزنه که مانعش شدم...


+ نگران نباش بابا...من غذا خوردم...امروز با تارا بیرون بودیم...
میدونستم میخواست چی بگه بخاطر همین جوابش رو آماده کرده بودم...


پدرش: خوبه...


+ اممم بابا؟

پدرم درحالیکه داشت غذای میخورد گفت...


پدرش: بله پسرم؟...
اتفاقی افتاده؟
گرسنه ای؟


+نه نه
آروم میخندم و میگم...
اگه اشکالی نداره من برم بخوابم...چون امروز خیلی خسته شدم...


پدرش: آره پسرم برو بخواب...چرا از من اجازه میگیری؟ راحت باش...


+ممنونم...شبت بخیر...
بوسه ای کوتاه رو گونه اش زدم و همین که بلند شدم خواستم برم...صدای پدرم مانع شد...


پدرش: پسرم...

غذا توی دهنش بود و با دهن پر گفت...

پدرش: بیا...بیا اینم ببر...بزار توی آشپز خونه...خودم فردا صبح جمعش میکنم...
غذای که توی دهنم بود رو قورت دادم و با دستمال دهنم رو پاک کردم...

تهیونگ لبخندی از این کار پدرش میزنه و بعد بشقاب رو از دست پدرش میگیره و میبره میزاره سمت کابین چوبی آشپز خونه...

+خیله خب دیگه بابا من رفتم بخوابم شبت بخیر...


پدرم درحالیکه داشت روی همون جای همیشگیش، کاناپه دراز میکشید تا بخواب گفت...


پدرش: شبت بخیر پسرم خوب بخوابی...


^پایان^
دیدگاه ها (۰)

پارت دوازدهم《تجدیدی دوباره》《Custom kiss》 ...

پارت دهم《عجیب》《Custom kiss》 ×چیشده؟!...

پارت نهم《حساب شده》《Custom kiss》 +با...با دوست...

«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»"ویو دان بی"صبح با صدای آلارم گوشی از خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط