{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✨On the way to liberation{ part ۶۱ }🌷

✨On the way to liberation{ part ۶۱ }🌷




با استارت زدن ماشین... موتور غرش کرد...

و چرخ ها حرکت کردند...

با باز شدن در اصلی عمارت...
پسر گازی داد و از عمارت خارج شد...

ویو نیم ساعت بعد:

× چقدر دیگه میرسیم...

- راه زیاده..

دختر در تمام مسیر نگاهش به اطراف بود....

بعد از این همه مدت داخل عمارت بودند ... دیدن آدم ها و جاده ها، حالشو خوب میکرد...

با وزش باد خنک به صورتش حالش خوب میشد...

با هر گازی که پسر به ماشین میداد باد تند تر به صورت دختر میخورد...

نیم ساعت اول فقدر از جاده ای جنگلی عبور میکردن...

جاده ای که درختاش بزرگ ترین و استوار ترین...
مدل درختا در جنگل بودند...

دختر مطمئن بود در شب ....
جنگل ترسناک ترین ورژن تاریکی بود...

تاریکی که ازش ترس داشت و کابوسش بود...

سری تکون داد و خودشو از فکر های عجیبش خارج کرد...

ناخداگاه نگاهش به پسر گره خورد...

حرکت دستاش روی فرمون ماشین ....

لباس مشکی که تنش بود ...
آستین های لباسش که تاه کرده بود ..
چرا که همین کار باعث می‌شد رگ دستاش خود نمایی کنه...

- آنقدر جذابم که نمی تونی چشم ازم برداری...

× چی ... نه... کی گفته... اصلأ جذاب نیستی...
اصلا من نگاه تو نمی کردم...
این اعتماد به نفسته که خیلی بالاست...

- من اینجوری فکر نمی کنم ...

پسر پوزخند همیشگیش رو تحویل دختر داد...

و گازی به ماشین داد...
درجه موتور ماشین بالا رفت...
و حالا ماشین به نهایت سرعت رسیده بود...

× دختر با ترس به پسر نگاه میکرد...
بدنشو به صندلی چفت کرد و کمربندش رو بست...

- آنقدر ترسویی...

× نه خیر..... تو سرعتت بالاست... و این کار

خلاف قوانینه...

- قوانین برای من معنا نداره...‌
اینم منم که قوانین رو تعیین میکنم...


× پسره از خود راضی ...
تو کی باشی که بخوای قوانین رو تعیین کنی...





یک پلیس اگه بگیرتت میفهمی قوانین یعنی چی...

حرفاشو توی دلش گفت...
و با اعصابنیت به پسر نگاه کرد

نگاهمو ازش گرفتم و دوباره به بیرون دادم...

دیدن آدم های بیرون بهتر از دیدن اینه ...

که هر یک دقیقه بهت پوزخند بزنه...

نگاهم به اطراف بود که ماشین ترمز کشید...

چرخ های ماشین روی زمین غرش بدی کردن...

× توی اون لحظه فقدر خداروشکر میکرد که کمربند بسته بود ...



- پیاده شو ... رسیدیم...

× کمربند رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم ...

× نگاهم به آدم های اطراف بود...

چقدر همه تغییر‌ کردن...

مگه چند وقته من داخل عمارت بودم که همه چیز به کل عوض شده ...

- راه بیفت...

× با حرفش قدمی به جلو برداشتم ...

نگاهمو از ادم های گوشه کنار برداشتم و به جلو دادم...

با دیدن پاساژ بزرگی که روبه روم بود
از تعجب خشکم زد...

× چقدر اینجا بزرگه...

× اون لحظه اختلاف طبقاتی زندگی هارو داشتم باهام حس می‌کردم...

یکی برای اینکه پولش تموم نشه و بتونه به ادامه زندگیش بپردازه با هزار بدبختی وسیله ای میگیره...

و یکیم...

ادامه حرفمو‌ کامل نکردم...

گذاشتم نیمه تموم بمونه...

چرا که مطمئن بودم از حرف هایی که الان میزنم ناراحت میشم...

به خودم اومدم و به سمت تهیونگ رفتم...


ویو چند ساعت بعد:


🌷ادامه دارد...✨


حدساتون از پارت جدید. رو کامنت کنید....

بچه ها پارت دوم آموزش الفبای زبان کره ای با ویدیویی خفن از کلمات کره ای فردا صبح آپلود میشه...

خیلی برای کاورش و ویدیو زحمت کشیدم...

حمایت کنید حتما...

بازم براتون آیدی ویدیو رو میزارم...
که به سریع ترین حالت ممکن بهش دسترسی پیدا کنید ...

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐


شرط ها:

۲۳۰ لایک.

۸۰ بازنشر

۱۵۰ کامنت...

۱۲ فالو
دیدگاه ها (۴۷)

رمان تهیونگ

پرنسس کوچولو من فالوشع 🫠🥹💖 https://wisgoon.com/asas.w

✨On the way to liberation{ part ۴۰}🌷دختر از ترس به خودش می‌ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط