✨On the way to liberation{ part ۵۹ }🌷
✨On the way to liberation{ part ۵۹ }🌷
- جیمین ازش فاصله بگیر...
¥ او تهیونگ .... بلاخره ما شما رو دیدیم....
پوزخندی زد و نگاهی به ته انداخت...
- همیشه عادت داری به یک بهونه ای به زن مردم نزدیک بشی....
¥ زن مردم...؟!
نه نه قبول ندارم ( سرشو به معنی منفی تکون میده)
¥ بهتر نیست بگی ....
پسر نداشت حرف جیمین کامل بشه دستشو جلوی بینی پسر گذاشت و ساکتش کرد...
- دفعه دیگه مزاحمش بشی من می دونم و تو...
با سرد ترین حالت ممکن خودش حرفشو بیان کرد....
قدمی به دختر نزدیک شد که دختر از ترس به عقب رفت...
دختر فکر میکردم.... پسر بعدا این اتفاق قراره دعواش کنه یا شایدم حرفی که همیشه میزنه...
تنبیه.....
دختر با حس زمزمه آرومی زیر گوشش به خودش لرزید....
- بهتره الان باهام راه بیای اگر نه برات بد تموم میشه...
از گوش دختر فاصله میگیره و دست دختر رو توی دستاش گره میزنه....
پسر نگاهی به صورت عصبی جیمین که گوشه اشپز خونه ایستاده بود میکنه... و با پوزخندی از آشپز خونه بیرون میاد...
دختر رو به سمت اتاقش میکشه...
ولی همچنان دختر توی شک بود...
دستای گره شدش توی دستای پسر...
عجب ترین چیز بود براش....
- در اتاق رو باز کرد و دختر رو وارد اتاق کرد....
در رو بست و نگاهی از سر تا پا به دختر کرد...
- میریم خرید...
× دختر که هنوز از چند دقیقه پیش تو شک بود ... متوجه حرف های پسر نمیشد...
- میشنوی چی میگم...
× ها... ار... نه....
- پسر از اعصبانیت دستی به داخل موهاش میکشه... و دوباره حرفشو میگه....
متنفر بود از اینکه بخواد حرفشو دو بار تکرار. کنه ولی این دفعه حرفشو بار دیگه ای هم زمزمه کرد...
- میریم خرید...
× دختر نگاهی تعجبی به پسر کرد...
× وا... واقعا...
- برو لباست رو عوض کن و بیا توی حیاط عمارت..
× دختر سری تکون داد و از اتاق خارج شد....
همه چیز براش عجیب بود...
توقعه این کلمه رو بد اون اتفاق داخل آشپزخونه نداشت....
همه چیز داشت یک دفعه ای می شد ...
و همین باعث ترس دختر میشد....
🌷ادامه دارد...✨
بنظرتون در پارت بعد چه اتفاقی می افته حدستو برام کامنت کن...
ویدیو دوم هم خودم سرش واقعاً هم ناراحت شدم هم ذوق کردم 🥹🤧🥺
شرط ها:
۲۲۰ لایک
۹۸ بازنشر
۱۱ فالو
۱۶۰ کامنت
- جیمین ازش فاصله بگیر...
¥ او تهیونگ .... بلاخره ما شما رو دیدیم....
پوزخندی زد و نگاهی به ته انداخت...
- همیشه عادت داری به یک بهونه ای به زن مردم نزدیک بشی....
¥ زن مردم...؟!
نه نه قبول ندارم ( سرشو به معنی منفی تکون میده)
¥ بهتر نیست بگی ....
پسر نداشت حرف جیمین کامل بشه دستشو جلوی بینی پسر گذاشت و ساکتش کرد...
- دفعه دیگه مزاحمش بشی من می دونم و تو...
با سرد ترین حالت ممکن خودش حرفشو بیان کرد....
قدمی به دختر نزدیک شد که دختر از ترس به عقب رفت...
دختر فکر میکردم.... پسر بعدا این اتفاق قراره دعواش کنه یا شایدم حرفی که همیشه میزنه...
تنبیه.....
دختر با حس زمزمه آرومی زیر گوشش به خودش لرزید....
- بهتره الان باهام راه بیای اگر نه برات بد تموم میشه...
از گوش دختر فاصله میگیره و دست دختر رو توی دستاش گره میزنه....
پسر نگاهی به صورت عصبی جیمین که گوشه اشپز خونه ایستاده بود میکنه... و با پوزخندی از آشپز خونه بیرون میاد...
دختر رو به سمت اتاقش میکشه...
ولی همچنان دختر توی شک بود...
دستای گره شدش توی دستای پسر...
عجب ترین چیز بود براش....
- در اتاق رو باز کرد و دختر رو وارد اتاق کرد....
در رو بست و نگاهی از سر تا پا به دختر کرد...
- میریم خرید...
× دختر که هنوز از چند دقیقه پیش تو شک بود ... متوجه حرف های پسر نمیشد...
- میشنوی چی میگم...
× ها... ار... نه....
- پسر از اعصبانیت دستی به داخل موهاش میکشه... و دوباره حرفشو میگه....
متنفر بود از اینکه بخواد حرفشو دو بار تکرار. کنه ولی این دفعه حرفشو بار دیگه ای هم زمزمه کرد...
- میریم خرید...
× دختر نگاهی تعجبی به پسر کرد...
× وا... واقعا...
- برو لباست رو عوض کن و بیا توی حیاط عمارت..
× دختر سری تکون داد و از اتاق خارج شد....
همه چیز براش عجیب بود...
توقعه این کلمه رو بد اون اتفاق داخل آشپزخونه نداشت....
همه چیز داشت یک دفعه ای می شد ...
و همین باعث ترس دختر میشد....
🌷ادامه دارد...✨
بنظرتون در پارت بعد چه اتفاقی می افته حدستو برام کامنت کن...
ویدیو دوم هم خودم سرش واقعاً هم ناراحت شدم هم ذوق کردم 🥹🤧🥺
شرط ها:
۲۲۰ لایک
۹۸ بازنشر
۱۱ فالو
۱۶۰ کامنت
- ۴.۷k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط