{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Iove and the moon

Iove and the moon
Part19

ویو یونا

ها راستی امشب با تهیونگ بچه ها می خوایم بریم بیرون برم اماده شدم لباس مشکی بپوشم یا سفید نمیدونم حالا تصمیم میگیرم

کوک: من امدم یونا کجایی

یونا: تو اتاقم

کوک: این لباس کوتاهی زود همینجا جلو خودم درش بیار

یونا: با خجالت گفتم جلو تو دربیارم

کوک: اره همین الان اگه در نیاری خودم از تنت در میارم

یونا : نه در نیارم تو هم نزدیکم نشو باهات قهرم خیلی خری <(`^´)>

کوک: باشه ولی برای امشب خودت آماده کن

یونا: کاری نکن شب خونه نیام

کوک: من بزارم تو جایی بری اصلا پرنسس

پرتش کردم از اتاق بیرن و لباسم عوض کزدم این بار کوتاه تر از قبل
با چشم های گردی نگاه

کوک: با من لج میکنی

جوابی ندادم و سوار ماشین شدم

وقتی رسیدم تهیونگ بهم نگاهی انداخت و

تهیونگ: سلام یونا خانم چرا اینقدر لباست کوتاه هی جونکوک تو چرا چیزی بهش نگفتی ها

کوک: من گفتم لج کرد رفت کوتاه تر پوشیده

تهیونگ: اها پس خوبه طبیعیه

یونا: داداش جونم داداش گلم بیا بریم

تهیونگ: باز چی میخوای

یونا: هیچی فقط من با اون قهرم نمیزاری نزدیکم ـبشه

تهیونگ: باشه اوکی هی جونکوک میگه نزدیکش نیا

کوک: ها چرا باشه بالاخره با یه ماشین میریم خونه پرنسس

یونا: حالا اینجوریه من خونه نمیام میرم پیش تهیونگ میمونم

کوک: چـــــــــــــــــی تـــــــــــو نمی تونی

جوابش ندادم و کنار تهیونگ نشستم تا غذا بخورم

#عشق_وماه
دیدگاه ها (۳)

Iove and the moonPart18ویو یونا صبح با درد شدیدی از خواب بی...

Iove and the moonPart17با کلی خجالت پابه فرار گذاشتم وای ای...

Iove and the moonPart13تهیونگ: یونا بیدارشو هی داری منو می ت...

Iove and the moonPart15وارد خونه که شدیم به سمت اتاق رفتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط