{ماه خونی}
پارت:۱۰
اون شب کوک بد تحریک شده بود پس به ات گفت
_اتیی بیا اتاق کارت دارم دخترکم
+نه باباییی خوابم میاددد
_حرف نزن بیا اتاق
+نههه
که کوک عصبی شد و یک سیلی به ات زد که ات افتاد زمین
+هق ازت بدم میاد
ات رفت تو اتاقش درو قفل کرد و نشست رو تخت تا ساعت ۳ شب گریه کرد که خیلی تشنش شد و رفت تو آشپزخانه که کوک با صدایی گرفته
گفت
_ببخشید دخترکم
+هق دور شو
کوک ات رو بلند کردو برد تو اتاقش
_بهت نیاز دارم بیبی
+نکن هق
ادامه کامنتااا
اون شب کوک بد تحریک شده بود پس به ات گفت
_اتیی بیا اتاق کارت دارم دخترکم
+نه باباییی خوابم میاددد
_حرف نزن بیا اتاق
+نههه
که کوک عصبی شد و یک سیلی به ات زد که ات افتاد زمین
+هق ازت بدم میاد
ات رفت تو اتاقش درو قفل کرد و نشست رو تخت تا ساعت ۳ شب گریه کرد که خیلی تشنش شد و رفت تو آشپزخانه که کوک با صدایی گرفته
گفت
_ببخشید دخترکم
+هق دور شو
کوک ات رو بلند کردو برد تو اتاقش
_بهت نیاز دارم بیبی
+نکن هق
ادامه کامنتااا
- ۴۸۸
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط