{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹

𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³

ویو میکا_____

همان شب، اتاق کوچکی در طبقه‌ی همکف به من اختصاص داده شد.

اتاق ساده بود؛ یک تخت، یک میز و یک کمد. اما برای من که قرار بود ماه‌ها اینجا بمونم، کافی بود. کیف کوچکم رو گوشه‌ی اتاق گذاشتم و روی تخت نشستم.

چند دقیقه بعد، یکی از خدمتکارهای قدیمی‌تر، یه زن میان‌سال با موهای جمع‌شده، وارد اتاق شد.

زنه: «تو رزایی؟»

میکا: «بله.»

زنه: «من نانا هستم. مسئول خدمتکارا. از فردا با من کار می‌کنی.»

حرف‌هاش خشک و بی‌احساس بود، ولی ته نگاهش یه چیز دیگه رو نشون می‌داد. نگاهی که می‌گفت: "آدم جدیدی اومده... امیدوارم زنده بمونه."

میکا: «خواهش می‌کنم راهنماییم کنین.»

نانا سری تکون داد و رفت. ولی لای در، یک لحظه ایستاد و بدون اینکه برگرده، گفت:

نانا: «یه چیزی رو بدون... این خونه جای اشتباه نیست. هر چیزی که می‌بینی رو نبینی. هر چیزی که می‌شنوی رو نشنوی. اگه می‌خوای زنده بمونی.»

و در رو بست.

میکا چند ثانیه به درِ بسته خیره موند.

هر چیزی که می‌بینی رو نبینی...

یعنی اینجا همه از چیزی می‌ترسیدن. حتی خدمتکارا.

از جیبِ شلوارم، یک گوشیِ کوچک و مخفی درآوردم. خطِ امن. با فرمانده تماس گرفتم.

میکا: «وارد شدم.»

فرمانده: «چطور بود؟»

میکا: «دیدار اول رو داشتم.»

فرمانده: «جیمین؟»

میکا: «خودش.»

مکثی کوتاه.

فرمانده: «نظرت چیه؟»

میکا نفس عمیقی کشید.

میکا: «پرونده‌ها کم گفتن. این مرد... یه حسِ عجیبی داره. انگار همیشه داره چیزی رو می‌سنجه.»

فرمانده: «پس مواظب باش. از فردا کارت رو شروع کن. اولویت با جلب اعتمادِ خدمتکارا هست. بعدش کم‌کم بهش نزدیک بشو.»

میکا: «فهمیدم.»

تماس قطع شد.

گوشی رو خاموش کردم و زیرِ تشک پنهانش کردم.


ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. همه‌ی عمارت در سکوت فرو رفته بود. ولی من نمی‌تونستم بخوابم.

از اتاق بیرون رفتم. راهروها تاریک و ساکت بودن. نورِ کمِ چراغ‌های دیواری، سایه‌های بلندی روی دیوار می‌انداخت.

می‌خواستم محوطه رو بشناسم. چند تا خروجی، چند تا راه پله، چند تا اتاقِ قفل‌شده. هر چیزی که بعداً به کارم بیاد.

قدم‌هایم را آهسته و بی‌صدا برمی‌داشتم. تا رسیدم به انتهای راهروی اصلی. اونجا یه پله‌ی مارپیچ بود که به بالا می‌رفت. طبقه‌ی سوم.

قانونِ اول: بدون اجازه وارد طبقه‌ی سوم نشو.

چند ثانیه به پله‌ها نگاه کردم. ته دلم می‌گفت برم بالا. شاید همون‌جا مدارکی باشه که سریع مأموریتم تموم بشه.

یک قدم به سمت پله‌ها برداشتم...

ناگهان، صدایی از پشت سرم پیچید.

«رزا.»

قلبم پرید.

چرخیدم.

پارک جیمین، با یه لیوان شرابِ نیمه‌پر، به دیوار تکیه داده بود و با اون نگاهِ همیشگی‌اش بهم خیره بود.

چند قدم از من فاصله داشت. حتی نمی‌دونستم کی اومده. چطور اینقدر بی‌صدا؟

جیمین: «نتونستی بخوابی؟»

میکا: «بله... نمی‌دونستم چرا، نتونستم.»

جیمین: «خونه‌ی جدید، شب‌های اول سخت می‌گذره.»

یک جرعه از لیوانش نوشید.

جیمین: «ولی بهتره تو این ساعت‌ها توی اتاقت باشی. همه جا تاریکه. ممکنه به جای اشتباه برسی.»

حرفش رو درست متوجه شدم. این هشدار بود. نه برای نجات من. برای اینکه می‌خواست بدونه من چقدر از قانون تبعیت می‌کنم.

میکا: «ببخشید، قربان. دیگه تکرار نمی‌شه.»


جیمین لبخندِ کوتاهی زد، ولی این بار لبخندش، برخلاف روز، به چشم‌هاش نرسید. سردتر بود.
۲

جیمین: «می‌دونی، رزا... من آدمای کنجکاو رو دوست دارم. ولی اگه کنجکاویِ اشتباهی باشه...»

نگاهش رو برام گرد کرد.

جیمین: «...می‌تونه خطرناک تموم بشه.»

حرفش رو تموم کرد و از کنارم رد شد. لیوان شراب رو دستش بود و پاهای برهنه داشت. یعنی از اتاقش پایین اومده بود تا پیدام کنه.

یعنی می‌دونست از اتاقم بیرون اومدم.

یعنی...


چشم‌هایی توی این خونه هست که من نمی‌بینمشون.

به اتاقم برگشتم و در رو قفل کردم.

نشستم روی تخت و به دیوارِ خالیِ روبرو خیره شدم.

چند ثانیه بعد، گوشی‌ام زیرِ تشک ویبره زد. یک پیامِ کوتاه از یک شماره‌ی ناشناس:

"خوش اومدی به خونه‌ی من، رزا. شب بخیر."

فقط جیمین می‌تونست این شماره رو داشته باشه.

همون شب بود که فهمیدم...

اینجا من شکارچی نیستم.

من طعمه‌ام.



ادامه دارد...



لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀



شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسسام


شرط :


لایک : ۲۸ تا

کامنت : ۵ تا

بازنشر : ۴ تا



دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۹)

بانوم فالوشه فیک نویسهههههههعههههععهhttps://wisgoon.com/luna...

بانوم فالوشه فیک نویسهههههههههههههههhttps://wisgoon.com/jimi...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو میکا_____وارد سالن ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹ویو میکا_____ساعت نزدیک...

آخرین بحث پارت ۲۳

آخرین بحث پارت ۲۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط