شیطون کوچولوی من
« شیطون کوچولوی من »
فصل دوم
(آنا)
چند روز گذشته به همین روال بود، آنها من را قبول نداشتند پس میتوانستم با ترساندنشان به آنها حکومت کنم
قصر کمابیش آروم شده ...
مشغله های زیادی دارم خستم و البته از این قضیه لذت میبرم...
بخاطر مشغله زیاد نمیتونم
فکر کنم... واین خیلی خوبه ...
اگر بخواهم حقیقت را بگویم،،
میترسم، اره میترسم تنها بشم، میترسم افکار به من هجوم بیارن، میترسم خاطرات به من حمله کنند، نمیخواهم به یاد بیارم، نمیخواهم هیچ چیز از سه سال گذشته را به یاد بیارم
چون میدونم نمیتونم ،
تحملش رو ندارم، و از این بابت از خودم متنفرم،
الان در حیاط قصر قدم میزنم... اینجا هم به اندازه قصر فرانسه زیباست...
اما...حس خوبی به اینجا ندارم..
اینجا هم پر از گل است... بوته های رز دور تا دور باغ کاشته شده..
شاخه گیاهان از روی ستون های مرمری رشد کرده و مانند زنجیری دورش پیچیده و زندانی اش کرده اند...
خیلی وقت است حس میکنم چیزی مانند همان زنجیره گیاهان دور گلویم پیچیده و میخواهد راه نفسم را ببندد...
از ندیمه ها خواستم دنبالم نیایند و جلوی ورودی بایستند...حتی فلور!..
حس جالبی ندارد وقتی چند نفر با نگاه های غضب بار پشت سرت راه بیایند
در یک آن از ذهنم میگذرد که مدت زیادی است با فلور حرف نزدم...
اینجا احساس غریبی عجیبی به من میدهد..
حتی فیلیکس هم به دیدنم نیامده
با خودم فکر میکنم حتماً سرش خیلی شلوغ است..
" این احتمال را نمیدهم که بعد از
سه سال دیگر برایش اهمیت ندارم "
او را میبینم...کمی دورتر ایستاده و
با یک سرباز حرف میزند..
موهای موج دار نارنجی اش با باد حرکت میکنند
وقتی حرفش تمام میشود
سر بر میگرداند و
چشم های آبی براقش من را میبیند
به سمتم می آید و و با همان لبخند همیشگی روی لبش نگاهم میکند...
بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد تعظیم میکند
از کارش خنده ام میگیرد
با همان خنده میگویم: جناب مشاور.. شما به همه گفتید من رو به عنوان ملکه بپذیرندولی مثل اینکه هنوز خودتون عادت ندارید دختر عموتون رو در نقش ملکه ببینید
او هم میخندد چهره اش درست مثل قبلاً است همانطور که یادم می اید، گیرا ، جذاب و بشاش
با لحن خاصی میگوید: اعلی حضرت من همچین جسارتی نمیکنم!
میفهمم ادای همان تاجر را در می آورد
بلندتر میخندم و او هم همراهم میشود
کمی قدم میزنیم
میگویم:
لوئیس، اوضاع این سه سال که نبودم چطور بود..؟..
لوئیس: اوه آنای عزیزم ....اگر بخواهم با صراحت جواب سوالت رو بدم باید بگم وحشتناک بود...
زمزمه میکنم : وحشتناک...
ادامه میدهم: فکر نمیکردم به این زودی جای پدرت رو بگیری
و به لباسی که پوشیده و مخصوص مشاور های دربار است اشاره میکنم
لبخندی میزند و میگوید:
زود؟ چرا فکر میکنی زوده ؟
من ۲۷ سالمه !
میخندم
آنا: اما چهرت هنوزم شبیه همون
پسر بچه کوچیکیه که ابنباتشو دزدیدم
لویئس: آنا.. بابت اون اتفاق متاسفم...
لحنش تغییر کرده و جدی شده، ناراحت است.
چند لحظه. نگاهش میکنم ...
میدانم درباره چی حرف میزند...همه میدانند...
«ولیعهد دو ساله ی فرانسه بخاطر خیانت مادرش کشته شد»
خبری است که زود پخش میشود..
سعی میکنم لبخندبزنم..
اروم میگویم: من خوبم...
ولی چیزی نمی گوید
از این بابت ازش متشکرم
علاقه ای به ادامه این بحث ندارم
دستم را میگرد و محکم فشار میدهد...
و قدم میزنیم...مدت زیادی...
و این خوبه..چون... باعث میشه
آروم بشم
(خواهش میکنم تو کامنتا یه واکنشی چیزی نشون بدید 😭 مشکلاتش رو بگید رفع کنم ☃️☃️)
#هیونجین #هوانگ_هیونجین #فیک
فصل دوم
(آنا)
چند روز گذشته به همین روال بود، آنها من را قبول نداشتند پس میتوانستم با ترساندنشان به آنها حکومت کنم
قصر کمابیش آروم شده ...
مشغله های زیادی دارم خستم و البته از این قضیه لذت میبرم...
بخاطر مشغله زیاد نمیتونم
فکر کنم... واین خیلی خوبه ...
اگر بخواهم حقیقت را بگویم،،
میترسم، اره میترسم تنها بشم، میترسم افکار به من هجوم بیارن، میترسم خاطرات به من حمله کنند، نمیخواهم به یاد بیارم، نمیخواهم هیچ چیز از سه سال گذشته را به یاد بیارم
چون میدونم نمیتونم ،
تحملش رو ندارم، و از این بابت از خودم متنفرم،
الان در حیاط قصر قدم میزنم... اینجا هم به اندازه قصر فرانسه زیباست...
اما...حس خوبی به اینجا ندارم..
اینجا هم پر از گل است... بوته های رز دور تا دور باغ کاشته شده..
شاخه گیاهان از روی ستون های مرمری رشد کرده و مانند زنجیری دورش پیچیده و زندانی اش کرده اند...
خیلی وقت است حس میکنم چیزی مانند همان زنجیره گیاهان دور گلویم پیچیده و میخواهد راه نفسم را ببندد...
از ندیمه ها خواستم دنبالم نیایند و جلوی ورودی بایستند...حتی فلور!..
حس جالبی ندارد وقتی چند نفر با نگاه های غضب بار پشت سرت راه بیایند
در یک آن از ذهنم میگذرد که مدت زیادی است با فلور حرف نزدم...
اینجا احساس غریبی عجیبی به من میدهد..
حتی فیلیکس هم به دیدنم نیامده
با خودم فکر میکنم حتماً سرش خیلی شلوغ است..
" این احتمال را نمیدهم که بعد از
سه سال دیگر برایش اهمیت ندارم "
او را میبینم...کمی دورتر ایستاده و
با یک سرباز حرف میزند..
موهای موج دار نارنجی اش با باد حرکت میکنند
وقتی حرفش تمام میشود
سر بر میگرداند و
چشم های آبی براقش من را میبیند
به سمتم می آید و و با همان لبخند همیشگی روی لبش نگاهم میکند...
بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد تعظیم میکند
از کارش خنده ام میگیرد
با همان خنده میگویم: جناب مشاور.. شما به همه گفتید من رو به عنوان ملکه بپذیرندولی مثل اینکه هنوز خودتون عادت ندارید دختر عموتون رو در نقش ملکه ببینید
او هم میخندد چهره اش درست مثل قبلاً است همانطور که یادم می اید، گیرا ، جذاب و بشاش
با لحن خاصی میگوید: اعلی حضرت من همچین جسارتی نمیکنم!
میفهمم ادای همان تاجر را در می آورد
بلندتر میخندم و او هم همراهم میشود
کمی قدم میزنیم
میگویم:
لوئیس، اوضاع این سه سال که نبودم چطور بود..؟..
لوئیس: اوه آنای عزیزم ....اگر بخواهم با صراحت جواب سوالت رو بدم باید بگم وحشتناک بود...
زمزمه میکنم : وحشتناک...
ادامه میدهم: فکر نمیکردم به این زودی جای پدرت رو بگیری
و به لباسی که پوشیده و مخصوص مشاور های دربار است اشاره میکنم
لبخندی میزند و میگوید:
زود؟ چرا فکر میکنی زوده ؟
من ۲۷ سالمه !
میخندم
آنا: اما چهرت هنوزم شبیه همون
پسر بچه کوچیکیه که ابنباتشو دزدیدم
لویئس: آنا.. بابت اون اتفاق متاسفم...
لحنش تغییر کرده و جدی شده، ناراحت است.
چند لحظه. نگاهش میکنم ...
میدانم درباره چی حرف میزند...همه میدانند...
«ولیعهد دو ساله ی فرانسه بخاطر خیانت مادرش کشته شد»
خبری است که زود پخش میشود..
سعی میکنم لبخندبزنم..
اروم میگویم: من خوبم...
ولی چیزی نمی گوید
از این بابت ازش متشکرم
علاقه ای به ادامه این بحث ندارم
دستم را میگرد و محکم فشار میدهد...
و قدم میزنیم...مدت زیادی...
و این خوبه..چون... باعث میشه
آروم بشم
(خواهش میکنم تو کامنتا یه واکنشی چیزی نشون بدید 😭 مشکلاتش رو بگید رفع کنم ☃️☃️)
#هیونجین #هوانگ_هیونجین #فیک
- ۷۲۸
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط