{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« شیطون کوچولوی من »

« شیطون کوچولوی من »
فصل دوم

(ویو آنا)

دستم هام رو محکم مشت کردم و سعی داشتم جلوی تمایل زیادم برای داد زدن رو بگیرم،
دربار شلوغ بود ، هیچکس حاضر به همکاری نبود،
روز تاج گذاری و خاکسپاری آنقدر زود و کسل کننده گذشت که اصلا متوجه نبودم، چند روز بعدش هم به انتظار برای برگشتن سپاه گذشت

و الان؟!
هیچکس گوشش بدهکار نبود، همه دنبال این بودن که برادرم رو راضی کنن به جای من به تخت بشینه،

مسلماً جرأت نداشتن همچین چیزی رو به زبون بیارن اما کاملا واضح بود!

پدرم آنقدر به فکر جنگ با فرانسه بود که از انگلستان غافل شده بود!
خشکسالی فراگیر شده و بیماری های زیادی شیوع پیدا کرده،
درسته مردم از اینکه پدرم دیگه پادشاه نیست خیلی خوشحالن،
چه بسا میشه گفت به من بیشتر
از پدرم وفا دارن ،
پدرم هیچوقت پادشاه خوبی نبود!
پدر خوبی هم نبود!
گمان نمیکنم همسر خوبی هم بوده باشد،

با این همه ،
حمایت مردم به اندازه حمایت درباریان فایده نداره،
که درحال حاضر میشه گفت هیچکس علاقه ای به خدمت به من ندارد ،

فریاد میزنم: بس دیگه!, جنگ با فرانسه یا هر کشور دیگه ای بسه!
ما شاید سپاه قوی داشته باشیم اما پشت سر هم نمیشه جنگ کرد!
الان مردم مهم ترن!,
برای خشکسالی، باید با کشوی
اتحاد پیدا کنیم تا کمکمون کنه! نه اینکه جنگ کنیم! فعلا نه!

وزیر اول می‌گوید:
ملکه! اگر فرانسه به فکر حمله به بیافتد چی؟!

آنا: نمی‌افتد! هرگز!
اگر هم بیافتد به راحتی میتونیم با آنها مقابله کنیم، تازه متحد هایی هم داریم که به ما کمک می‌کنند! فعلا به فکر کشور باشید!

دوباره همهمه می‌شود

می‌خوام دوباره فریاد بزنم که شخص دیگه ای این کار رو می‌کند

ــــ ملکه درست میگه! تا کی میخواهید از دستورشون سر پیچی کنید؟!
برادرشون اعلام کردن که از کناره گیریشون منصرف نمیشن!
پس بیهوده وقتتون رو تلف نکنید!


خب شاید اشتباه میکردم بعضی ها هم جرأت دارن درباره این موضوع حرف بزنن!

با صدایی که کمی تعجب توش موج میزد گفتم: مشاور!

ــ من رو ببخشید ملکه، حرفتون رو ادامه بدید،

تالار کمی آروم گرفت،

گفتم : خب ؟ وضعیت کشور در حال حاضر چیه؟

یکی از وزیر ها گفت:
اعلی حضرت،
Her Majesty )
اعلیا حضرت، هرچی میخوای بخونید مغزم نمی‌کشه😭☺️)
در اثر خشکسالی این یک سال غذا کم شده و مردم در سختی هستن،

آنا: غذا رو جیره بندی کردید که به همه برسه؟؟

جواب داد:... ن..نه اعلی حضرت،

آنا: نه؟! خدای من! پس الان به بعضی ها غذا نمی‌رسه و احتمالا مردم بخاطرش شورش کنن. نه؟! جناب وزیر؟
کسی نمیخواد چیزی بگه؟!
ببینم اصلا تعداد خانواده ها رو میدونید؟!!
مالیات ها دقیق و درست گرفته میشه؟!!

وزیر با ترس رو به یکی از فرمانده فریاد زد : ...همین الان سرباز هارو بفرستید برای سرشماری مردم ،
بعد روبه من کرد و گفت:‌ ملکه مطمعن باشید بهش رسیدگی میشه! دیگه این اتفاق نمی‌افته!

ابروهام رو بالا دادم و با لحنی خشک و جدی گفتم : خوبه! پس بالاخره من رو به عنوان ملکه قبول کردید؟!!

یکی از تاجر های اشراف زاده تعظیمی سریع کرد و گفت: خدای من
اعلی حضرت ما از اول هم شما رو قبول داشتیم، کسی به شما
جسارت نمیکنه!!!

نگاهی به سمت مشاور انداختم که لبخندی به لب داشت،
با چشم های آبیش نگاهی به من انداخت و سرش رو به نشانه احترام پایین انداخت،
گویی میخواست آرامشش رو به منم منتقل کنه

نگاهم رو ازش گرفتم و در جواب تاجر با تک خنده ای بلند گفتم: البته!

بعد از روی تخت بلند شدم و با قدم های محکم از تالار خارج شدم.


( نظر بدیددد ایده بدید هرچی تو ذهنتون میاد بگید عزیزانم لطفاً 😭🤏)

#هیونجین #هوانگ_هیونجین #فیک
دیدگاه ها (۱۴)

جلد اول روخوندممننالعالغنخعلغلدذترب این شکلی بودم کهههه تا آ...

« شیطون کوچولوی من »فصل دوم(آنا)چند روز گذشته به همین روال ...

« شیطون کوچولوی من »فصل دوم سیاهی شب مدت زیادی بود که همه ج...

به فیکم میخوره :))خاطرات‌خون‌اشام #خاطرات_خون_اشام #کیپاپ #ب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۵فلش بک به بعد از رفتن املیا ویو ش...

جوان گفت:به خدا خسته شدیم از اینهمه جنگ؛ خبر ترور و ترور؛ ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط