{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای غریب آشنا...

ای غریب آشنا...
روی بنمای و پرده از جمال برگیر
که دل من در التهاب است و تپش‌هایش بی‌ثمر
بازآی تا شب هجرانم به سپیده وصال پیوندد و دلم از جرعه حضور تو جان گیرد
بازآی که بی‌وجودت آفتاب در نیم‌روز غروب کند و گل از شرم بی‌فروغی پژمرده گردد
ای مونس دیرین و آشنای جان.. برگرد...
که یک لحظه با تو به ابدیت ماند و هزار سال بی‌تو به غم و تنهایی نگذرد
دیدگاه ها (۰)

واژه ها گم میشوند و من میان افکارم قلم را از دست میدهم...

ــ دوستش داشتی؟ــ آری...چون جان خویشــ چقدر؟ــ به وسعت تمامی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط