{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بر لبه‌ی صخر با تو به رقص برخاستم

بر لبه‌ی صخر با تو به رقص برخاستم
چونان پرنده‌ای که در بی‌پروایی پرواز، مرز آسمان را به بازی می‌گیرد
هیبت هراس را افسانه‌ای پوچ انگاشتم و بر چهره‌ی لرزانش خندیدم
دست های‌تو‌ با زیبایی مست کننده...مرا به سوی مغاک خاموش راندند
و تنها پژواک خنده‌ی بی‌پروا و سرمستت در گوشم پیچید
من در آغوش آن لحظه‌ی لرزان، لبخند را به یاد آوردم
و گناه مرگ خویش را همچون جامی تلخ بر لب پذیرفتم
دیدگاه ها (۰)

دلم باران می‌خواهداما ابرها هم گریه را فراموش کرده‌اند...دلم...

این قمار بودقماری که سرانجامش مرگ بوداما چه باکوقتی مرگ در آ...

در رویاهایم بارها رهایم کردی...حال من مانده ام ترسی عمیق که ...

ای غریب آشنا...روی بنمای و پرده از جمال برگیرکه دل من در الت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط