رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۲۳
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
جونگکوک پاهای تهیونگ رو روی شانه اش انداخت و به سمتش خم شد.
_میتونی عطرت رو قطع کنی، اما نمیتونی ردم رو از روی بدنت پاک کنی... یادت نره که تو مال منی
تهیونگ سرخ شد و لبش رو گاز گرفت. با رفتن دست جونگکوک زیر لباس خدمتکاری اش ترسید و بغض کرد.
_جونگکوک، نه نه نه.... ببخشید، بخشید، هرچی تو بگی... لطفا نه
جونگکوک لبخند زد و گونه اش رو بوسید و دوباره با یک دست بلندش کرد.
_نترس، من هنوز قولم یادمه، جوجه....
در یخچال رو باز کرد و ظرف توت فرنگی رو برای تهیونگ برداشت.
جونگکوک، تهیونگ رو روی صندلی پشت پیشخوان گزاشت و ظرف توت فرنگی رو جلویش گزاشت.
_فعلا میوه بخور تا وقت شام برسه.
تهیونگ شروع به خوردن توت فرنگی ها کرد، درحالی که جونگکوک تنقلات دیگری رو هم برایش میاورد.
جونگکوک کنارش روی صندلی نشست و درحالی که مراقب تهیونگ بود، خوردنش رو تماشا میکرد.
تهیونگ تیکه ای توت فرنگی رو جلوی دهان جونگکوک گرفت.
جونگکوک لبخند زد و دهانش رو باز کرد. تهیونگ تکه ی توت فرنگی رو در دهانش گزاشت.
کمی از اینکه زبون جونگکوک روی انگشتانش کشیده شدن خجالت کشید.
_جونگکوک.....
_بله؟
_کی ازدواج میکنیم؟..
جونگکوک با پوزخند به تهیونگ نگاه کرد.
_خیلی مشتاق منی؟...
تهیونگ چشمانش رو چرخوند و اخم کرد.
_جونگکوک! منظورم این نبود....
_اره، قطعا همینطوره....
تهیونگ سرخ شد و رویش رو از جونگکوک برگرداند.
_شاید یک هفته ی دیگه باهات ازدواج کنم... ازدواجم با لیلیام هم یک ماه دیگست.
_....... عاشقشی؟
جونگکوک با سوال تهیونگ اخم کرد، هم ناراحت هم سرگرم.
_نه خیرم، جوجه کوچولو... عاشقش نیستم، هرگز نبودم... اجباری داخل زندگیمه که باید تحمل کنم...
تهیونگ زیرلب آروم با خودش زمزمه کرد
_خوبه...
جونگکوک شنید و پوزخند زد.
_حسود کوچولو...
پارت ۲۳
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
جونگکوک پاهای تهیونگ رو روی شانه اش انداخت و به سمتش خم شد.
_میتونی عطرت رو قطع کنی، اما نمیتونی ردم رو از روی بدنت پاک کنی... یادت نره که تو مال منی
تهیونگ سرخ شد و لبش رو گاز گرفت. با رفتن دست جونگکوک زیر لباس خدمتکاری اش ترسید و بغض کرد.
_جونگکوک، نه نه نه.... ببخشید، بخشید، هرچی تو بگی... لطفا نه
جونگکوک لبخند زد و گونه اش رو بوسید و دوباره با یک دست بلندش کرد.
_نترس، من هنوز قولم یادمه، جوجه....
در یخچال رو باز کرد و ظرف توت فرنگی رو برای تهیونگ برداشت.
جونگکوک، تهیونگ رو روی صندلی پشت پیشخوان گزاشت و ظرف توت فرنگی رو جلویش گزاشت.
_فعلا میوه بخور تا وقت شام برسه.
تهیونگ شروع به خوردن توت فرنگی ها کرد، درحالی که جونگکوک تنقلات دیگری رو هم برایش میاورد.
جونگکوک کنارش روی صندلی نشست و درحالی که مراقب تهیونگ بود، خوردنش رو تماشا میکرد.
تهیونگ تیکه ای توت فرنگی رو جلوی دهان جونگکوک گرفت.
جونگکوک لبخند زد و دهانش رو باز کرد. تهیونگ تکه ی توت فرنگی رو در دهانش گزاشت.
کمی از اینکه زبون جونگکوک روی انگشتانش کشیده شدن خجالت کشید.
_جونگکوک.....
_بله؟
_کی ازدواج میکنیم؟..
جونگکوک با پوزخند به تهیونگ نگاه کرد.
_خیلی مشتاق منی؟...
تهیونگ چشمانش رو چرخوند و اخم کرد.
_جونگکوک! منظورم این نبود....
_اره، قطعا همینطوره....
تهیونگ سرخ شد و رویش رو از جونگکوک برگرداند.
_شاید یک هفته ی دیگه باهات ازدواج کنم... ازدواجم با لیلیام هم یک ماه دیگست.
_....... عاشقشی؟
جونگکوک با سوال تهیونگ اخم کرد، هم ناراحت هم سرگرم.
_نه خیرم، جوجه کوچولو... عاشقش نیستم، هرگز نبودم... اجباری داخل زندگیمه که باید تحمل کنم...
تهیونگ زیرلب آروم با خودش زمزمه کرد
_خوبه...
جونگکوک شنید و پوزخند زد.
_حسود کوچولو...
- ۳۷۱
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط