#تیغ_میان_ما
#تیغ_میان_ما
Part:1
دیدگاه لوکا:
تمام تمرکزم صدا های اطرافم بود.
دشمن دوباره به قبیله ما حمله کرده بود.
صدای رئیس قبیله از طریق بیسیم به گوشه من و هم تیمیام میرسید.
رئیس:لوکا تو باید بری حیاط پشتی
صدای ه*کر گروه بعد از رئیس قبیله له گوشم رسید که با صدایی ترسیده و لرزان میگفت:
_یه رده ناشناس پیدا کردم،سیستمم داره هنگ میکنه
+ردش کجاست؟
_هی لوکا برو حیاط پشتی
به طرفه حیاط پشتی دویدم و اسلحه رو برداشتم.
آروم آروم قدم بر داشتم،نگاهی به اطراف حیاط انداختم و متوجه فردی شدم که با یک لپتاپ بود.
به نظر میرسید درحال ه*ک کردنه گاوصندوق بود،لباسی قرمز داشت و چهره ای پوشیده،دقیق نمیتونستم چهرش رو ببینم.
به سمتش رفتم و اسلحه رو گذاشتم روی سرش.
+برگرد
برگشت و دستش رو گرفت بالا و گفت:
_بوم،مثل اینکه گیرم اوردی!
با مدل چشماش و صداش متوجه شدم یک دختره!
+تو،یه دختری؟
همون موقع دستم رو گرفت بالا و با پای سمته راستش به شکمم ضربه زد،دستم رو پیچوند و در گوشم آروم گفت:
_اره،من یک دخترم!
با سرم به صورتش که پشته گردنم قرار داشت ضربه محکمی زدم و برگشتم.
+جالب شد!
بلند شد و دوباره باهم درگیر شدیم،از ترفند هایی استفاده کردم که سال ها آموزشش رو میدیدم.
که با تعجب گفت:
_پس تو همون یوزپلنگ مزخرفی!
+و تو؟
با پشته پاهاش به صورتم زد و به سمته لپ تاپ رفت اما سریعا پاهاش رو گرفتم و کشیدم.
+پس تو هم روباه مکاره قرمزی
لبخندی زد و با صدایی آروم گفت:
_باهوش هم که هستی!
با پاهاش به صورتم ضربه زد و به طرفه لپ تاپ رفت.
اسلحه رو از جیبم در اوردم و به طرفش گرفتم،به سمت دوید و روی شونه هام نشست و به سرم ضربه زد.
کم*رش رو گرفتم و با شتاب به زمین پرتش کردم،چشمامون به اسلحه ای افتاد که روی زمین افتاده بود.
به سمته اسلحه رفت و اسلحه رو گرفت،با پاهام محکم به دستش زدم و گرفتمش و بلندش کردم.
+وقته رونمایی چهرته!
_پسره ی...
ماسگش رو گرفتم اما سریع به صورتم ضربه زد و روی زمین افتادیم.
ایندفعه عصبی تر و خشمگین تر از قبل شدم و گلوش رو گرفتم و ماسک رو از صورتش کشیدم.
وقتی چهرش رو همراه با گردنبند گردنش رو دیدم،شوکه شدم.
با دستش به صورتم محکم ضربه زد و بر روی زمین پخش شدم،بلند شدم و به سمتش رفتم.
ویو دختر:
به صورتش محکم ضربه زدم و روی زمین خودم رو کشوندم به سمته اسلحه،اسلحه رو گرفتم و به سمتش گرفتم،نه برای شلیک،برای ترسوندنش.
اما اسلحه از دستم در رفت و به پاهاش تیر خورد،روی زمین افتاد و من هم از موقعیت استفاده کردم و لپتاپ و ماسک رو برداشتم و از گاوصندوق کوچکه داخل حیاط مهمات رو برداشتم و فرار کردم.
ویو پسرک:
بغض گلوم رو فرا گرفته بود،سرم رو بلند کردم و فریاد زدم:
+روبی
دخترک برگشت و نگاهی کرد به پسرک اما دیر شده بود و باید میرفت،همگروهی های پسرک همه محوطه رو گرفته بودن.
+هی روبی،از اون پنجره برو
روبی نگاهی به پنجره کرد و متوجه شد که پنجره به بیرون از قبیله راه داره،به سمته پنجره رفت و از پنجره خودش رو روی زمین پرت کرد و فرار کرد.
ادامه دارد...
Part:1
دیدگاه لوکا:
تمام تمرکزم صدا های اطرافم بود.
دشمن دوباره به قبیله ما حمله کرده بود.
صدای رئیس قبیله از طریق بیسیم به گوشه من و هم تیمیام میرسید.
رئیس:لوکا تو باید بری حیاط پشتی
صدای ه*کر گروه بعد از رئیس قبیله له گوشم رسید که با صدایی ترسیده و لرزان میگفت:
_یه رده ناشناس پیدا کردم،سیستمم داره هنگ میکنه
+ردش کجاست؟
_هی لوکا برو حیاط پشتی
به طرفه حیاط پشتی دویدم و اسلحه رو برداشتم.
آروم آروم قدم بر داشتم،نگاهی به اطراف حیاط انداختم و متوجه فردی شدم که با یک لپتاپ بود.
به نظر میرسید درحال ه*ک کردنه گاوصندوق بود،لباسی قرمز داشت و چهره ای پوشیده،دقیق نمیتونستم چهرش رو ببینم.
به سمتش رفتم و اسلحه رو گذاشتم روی سرش.
+برگرد
برگشت و دستش رو گرفت بالا و گفت:
_بوم،مثل اینکه گیرم اوردی!
با مدل چشماش و صداش متوجه شدم یک دختره!
+تو،یه دختری؟
همون موقع دستم رو گرفت بالا و با پای سمته راستش به شکمم ضربه زد،دستم رو پیچوند و در گوشم آروم گفت:
_اره،من یک دخترم!
با سرم به صورتش که پشته گردنم قرار داشت ضربه محکمی زدم و برگشتم.
+جالب شد!
بلند شد و دوباره باهم درگیر شدیم،از ترفند هایی استفاده کردم که سال ها آموزشش رو میدیدم.
که با تعجب گفت:
_پس تو همون یوزپلنگ مزخرفی!
+و تو؟
با پشته پاهاش به صورتم زد و به سمته لپ تاپ رفت اما سریعا پاهاش رو گرفتم و کشیدم.
+پس تو هم روباه مکاره قرمزی
لبخندی زد و با صدایی آروم گفت:
_باهوش هم که هستی!
با پاهاش به صورتم ضربه زد و به طرفه لپ تاپ رفت.
اسلحه رو از جیبم در اوردم و به طرفش گرفتم،به سمت دوید و روی شونه هام نشست و به سرم ضربه زد.
کم*رش رو گرفتم و با شتاب به زمین پرتش کردم،چشمامون به اسلحه ای افتاد که روی زمین افتاده بود.
به سمته اسلحه رفت و اسلحه رو گرفت،با پاهام محکم به دستش زدم و گرفتمش و بلندش کردم.
+وقته رونمایی چهرته!
_پسره ی...
ماسگش رو گرفتم اما سریع به صورتم ضربه زد و روی زمین افتادیم.
ایندفعه عصبی تر و خشمگین تر از قبل شدم و گلوش رو گرفتم و ماسک رو از صورتش کشیدم.
وقتی چهرش رو همراه با گردنبند گردنش رو دیدم،شوکه شدم.
با دستش به صورتم محکم ضربه زد و بر روی زمین پخش شدم،بلند شدم و به سمتش رفتم.
ویو دختر:
به صورتش محکم ضربه زدم و روی زمین خودم رو کشوندم به سمته اسلحه،اسلحه رو گرفتم و به سمتش گرفتم،نه برای شلیک،برای ترسوندنش.
اما اسلحه از دستم در رفت و به پاهاش تیر خورد،روی زمین افتاد و من هم از موقعیت استفاده کردم و لپتاپ و ماسک رو برداشتم و از گاوصندوق کوچکه داخل حیاط مهمات رو برداشتم و فرار کردم.
ویو پسرک:
بغض گلوم رو فرا گرفته بود،سرم رو بلند کردم و فریاد زدم:
+روبی
دخترک برگشت و نگاهی کرد به پسرک اما دیر شده بود و باید میرفت،همگروهی های پسرک همه محوطه رو گرفته بودن.
+هی روبی،از اون پنجره برو
روبی نگاهی به پنجره کرد و متوجه شد که پنجره به بیرون از قبیله راه داره،به سمته پنجره رفت و از پنجره خودش رو روی زمین پرت کرد و فرار کرد.
ادامه دارد...
- ۳۰۶
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط