{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« You left too soon »

« You left too soon »
Part 5


وقتی حرفش تمام شد جونگ کوک سرش رو روی دست تهیونگ گذاشت و چشمانش رو بست .
اما ناگهان همه چیز برای تهیونگ تار و تاریک شد . دیگر نمی توانست نفس بکشد . جونگ کوک که سرش روی دستش بود متوجه ی حال دگرگون تهیونگ شد .
اما ناگهان ...
ناگهان ....
صدای یکنواخت دستگاه در اتاق پیچید.
جونگ‌کوک با وحشت سرش را بلند کرد.
جونگ‌کوک : «نه... نه! تهیونگ، لطفاً چشماتو باز کن!»
در همان لحظه چند دکتر و پرستار با عجله وارد اتاق شدند.
یکی از آن‌ها گفت: «لطفاً برید بیرون!»
جونگ‌کوک با گریه سرش را تکان داد.
جونگ کوک : «نه! من نمی‌تونم ترکش کنم!»
اما پرستار آرام او را از اتاق بیرون برد.
در بسته شد.
جونگ‌کوک پشت در نشست.
دستانش می‌لرزید و اشک‌هایش بند نمی‌آمد.
( پرش زمانی به چند دقیقه )
که برای او مثل چند سال گذشت.
ناگهان در باز شد.
دکتر با لبخندی خسته بیرون آمد.
دکتر : «ما تونستیم احیاش کنیم.»
جونگ‌کوک برای چند ثانیه فقط به او خیره شد.
جونگ کوک : «چی...؟»
دکتر : «تهیونگ زنده‌ست.»
اشک‌های جونگ‌کوک دوباره سرازیر شد، اما این بار از خوشحالی.
او بی‌اختیار گریه کرد و مدام تکرار می‌کرد:
جونگ کوک : «ممنون... خدایا، ممنون...»
( پرش زمانی به چند ساعت بعد )
تهیونگ آرام چشمانش را باز کرد.
همه‌چیز تار بود.
اولین چیزی که دید، جونگ‌کوک بود که کنار تختش نشسته و دستش را گرفته بود.
جونگ‌کوک با دیدن چشم‌های باز او گریه‌اش گرفت.
جونگ کوک : «تهیونگ...»
تهیونگ لبخند کم‌رنگی زد.
تهیونگ‌ : «هنوز اینجایی؟»
جونگ‌کوک دستش را بوسید.
جونگ کوک : «همیشه.»
( پرش زمانی به چند هفته بعد)
تهیونگ تحت درمان بود و هر روز حالش بهتر می‌شد.
جونگ‌کوک حتی یک روز هم او را تنها نگذاشت.
با او غذا می‌خورد، کتاب می‌خواند و وقتی حالش بد می‌شد، کنارش می‌ماند.
بالاخره روز ترخیص رسید.
وقتی از بیمارستان بیرون آمدند، نسیم خنکی می‌وزید.
تهیونگ به آسمان نگاه کرد و لبخند زد.
جونگ‌کوک آرام دستش را گرفت.
جونگ کوک : «فکر کردم برای همیشه از دستت دادم.»
تهیونگ دست او را محکم‌تر فشرد.
تهیونگ : «من هنوز اینجام.»
جونگ‌کوک خندید و اشک در چشمانش جمع شد.
جونگ کوک : «و این بار دیگه نمی‌ذارم تنهایی بجنگی.»
تهیونگ سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.
تهیونگ : «لازم نیست... چون از این به بعد، با هم می‌جنگیم.»
هر دو به آسمان نگاه کردند.
این بار نه برای خداحافظی...
بلکه برای شروعی دوباره.
جونگ کوک : «می‌دونی تهیونگ »
تهیونگ : « چی رو ؟»
جونگ کوک : « فکر کردم که خیلی زود رفتی »
تهیونگ : « نه من زود نرفتم من اینجام »
جونگ کوک : « دوستت دارم اونم خیلی زیاد»
تهیونگ : « من هم همینطور »
The End 🤍✨

خوب شد بانو ها ؟ نظرتون رو بگید بهم 🤍✨
دیدگاه ها (۸)

معرفی فیک جدید : «The forgotten melody». « ملودی...

« You left too soon » Part 3 زمستان از راه رسیده بود.برف آرا...

« You left too soon » Part 2صبح زود بود.نور کم‌رنگ خورشید از...

#تصادف#تک_پارتی(از کتابی و رسمی نوشتن زیاد، خوشم نمیاد. ولی ...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط