{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« You left too soon »

« You left too soon »
Part 2


صبح زود بود.
نور کم‌رنگ خورشید از میان پرده‌های خوابگاه عبور می‌کرد و روی صورت تهیونگ افتاده بود.
اما برخلاف همیشه، او هنوز خواب نبود.
تمام شب را بیدار مانده بود.
درد دوباره برگشته بود.
آن‌قدر شدید که چند بار مجبور شده بود از تخت بلند شود و به سرویس بهداشتی برود تا اعضا صدای نفس‌های بریده‌اش را نشنوند.
وقتی صدای زنگ ساعت بلند شد، سریع صورتش را شست.
به آینه نگاه کرد.
چشم‌هایش خسته بودند.
رنگ صورتش پریده بود.
اما باز هم لبخند زد.
همان لبخند همیشگی.
همان نقابی که هر روز سنگین‌تر می‌شد.
چند ساعت بعد اعضا برای فیلم‌برداری برنامه‌ای آماده می‌شدند.
فضا شلوغ بود.
همه در رفت‌وآمد بودند.
تهیونگ سعی می‌کرد مثل همیشه رفتار کند.
اما ناگهان سرش گیج رفت.
دنیا دور سرش چرخید.
قبل از اینکه زمین بخورد، دستی بازویش را گرفت.
جونگ کوک : «تهیونگ!»
تهیونگ خودش را جمع‌وجور کرد.
تهیونگ : «خوبم.»
جونگ کوک : «خوب نیستی.»
تهیونگ : «فقط خسته‌ام.»
جونگ‌کوک اخم کرد.
جونگ‌کوک « «این چند وقته هی همینو میگی.»
اما تهیونگ فقط خندید.
و دوباره موضوع را عوض کرد.
مثل همیشه.
آن شب بعد از پایان کارها، اعضا برای شام بیرون رفتند.
خنده و شوخی در رستوران جریان داشت.
اما جونگ‌کوک بیشتر حواسش به تهیونگ بود.
تهیونگ تقریباً چیزی نخورد.
فقط با غذا بازی می‌کرد.
وقتی بقیه متوجه نشدند، جونگ‌کوک آرام پرسید:
جونگ کوک : «اشتهات کجا رفته؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
تهیونگ. : «نمی‌دونم.»
جونگ‌کوک : «دکتر رفتی؟»
برای لحظه‌ای دست تهیونگ لرزید.
اما خودش را کنترل کرد.
تهیونگ‌ : «نه.»
دروغ دوم.
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
اما شکش هر روز بیشتر می‌شد.

چند روز بعد گروه برای اجرای کنسرت به شهر دیگری سفر کرد.
استادیوم مملو از جمعیت بود.
هزاران آرمی نام آن‌ها را فریاد می‌زدند.
نورها می‌درخشیدند.
موسیقی آغاز شد.
و برای مدتی کوتاه، تهیونگ بیماری‌اش را فراموش کرد.
روی صحنه احساس زنده بودن می‌کرد.
احساس آزادی.
اما درست وسط اجرا، ناگهان نفس کشیدن برایش سخت شد.
نورها تار شدند.
صدای جمعیت دورتر و دورتر رفت.
جونگ‌کوک که کنار او بود، متوجه شد.
جونگ کوک : «تهیونگ؟»
اما تهیونگ خودش را نگه داشت.
لبخند زد.
و اجرا را ادامه داد.
هیچ‌کس نفهمید.
جز جونگ‌کوک.
بعد از کنسرت، جونگ‌کوک بالاخره صبرش تمام شد.
وقتی همه خواب بودند، وارد اتاق تهیونگ شد.
تهیونگ روی بالکن ایستاده بود.
نسیم آرامی موهایش را تکان می‌داد.
جونگ‌کوک بدون مقدمه گفت:
«داری از من چیزی پنهون می‌کنی؟»
تهیونگ یخ زد.
تهیونگ : «نه.»
جونگ‌کوک : «دروغ نگو
من می‌شناسمت.»
باز هم سکوت.
جونگ‌کوک نزدیک‌تر آمد.
جونگ کوک : «هر شب بیداری.
«غذا نمی‌خوری.
«هی ضعیف‌تر میشی. »
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
برای چند ثانیه واقعاً دلش خواست همه‌چیز را بگوید.
تمام ترس‌هایش را.
تمام دردهایش را.
اما نتوانست.
اگر حقیقت را می‌گفت...
آن وقت این لحظه‌های آرام هم از بین می‌رفتند.
پس فقط گفت:
تهیونگ : «من خوبم.»
جونگ‌کوک با ناراحتی نگاهش کرد.
جونگ‌کوک : «چرا انقدر اصرار داری تنهایی همه‌چیزو تحمل کنی؟»
تهیونگ جوابی نداشت.
روزها گذشتند.
بیماری سریع‌تر از چیزی که تصور می‌کرد پیش می‌رفت.
گاهی حتی راه رفتن هم برایش سخت می‌شد.
اما همچنان لبخند می‌زد.
همچنان وانمود می‌کرد همه‌چیز عادی است.
تا اینکه یک روز نامه‌ای نوشت.
نامه‌ای که هیچ‌کس از وجودش خبر نداشت.
روی اولین صفحه فقط یک جمله نوشته بود:
«برای جونگ‌کوک... وقتی دیگر کنار تو نیستم.»
از آن روز به بعد، تهیونگ شروع کرد خاطره جمع کردن.
از همه‌چیز عکس می‌گرفت.
از اعضا.
از آسمان.
از قهوه‌ای که صبح‌ها می‌خورد.
از خنده‌های جونگ‌کوک.
انگار می‌خواست تمام لحظه‌های زندگی‌اش را در جایی نگه دارد.
برای زمانی که خودش دیگر نباشد.
یک عصر بارانی، جونگ‌کوک و تهیونگ روی پشت‌بام ساختمان شرکت نشسته بودند.
باران آرام می‌بارید.
تهیونگ به آسمان نگاه کرد.
تهیونگ : «جونگ‌کوک؟»
جونگ‌کوک : «هوم؟»
تهیونگ : «فکر می‌کنی آدم‌ها بعد از مرگ کجا میرن؟»
جونگ‌کوک خندید.
جونگ‌کوک : «یهو چرا این سؤالو پرسیدی؟»
تهیونگ : «فقط کنجکاوم.»
جونگ‌کوک کمی فکر کرد.
جونگ‌کوک : «نمی‌دونم.»
بعد لبخند زد.
جونگ‌کوک : «ولی اگه یه جای دیگه‌ای باشه، امیدوارم آدم‌هایی که همدیگه رو دوست دارن، اونجا هم دوباره همو پیدا کنن.»
قلب تهیونگ فشرده شد.
اشک در چشمانش جمع شد.
اما سریع سرش را برگرداند تا جونگ‌کوک نبیند.
تهیونگ : «آره...»
صدایش لرزید.
جونگ کوک : «منم امیدوارم.»
اما در دلش می‌دانست شاید آن روز خیلی نزدیک‌تر از چیزی باشد که جونگ‌کوک فکر می‌کند.
و رازی که ماه‌ها پنهان کرده بود، به‌زودی همه‌چیز را تغییر می‌داد...
شرایط پارت بعدی :
۴۲ لایک
۳۲ کامنت
۱۳ بازنشر
دیدگاه ها (۷)

« You left too soon »Part 1نور طلایی غروب از پنجره بزرگ سالن...

معرفی فیک جدید : « You left too soon »« تو خیلی زود رفتی » ت...

تو مال منی...p7

زیبای من...p1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط