{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلامح

سلامح
اومدم با فصل اول بخش دوم سایه های از یاد رفته🎀
خب یک توضیحی بدم
بخش اول از زبون میشل گفته میشد و دقترچه خاطرات میشل بود
ولی الان توی بخش دوم از زبون رین یا همون دختر هیدویی و میشل گفته میشه



بخش دوم : عمارت گل‌سرخ


فصل اول: تنها یادگار

به آرامی آخرین صفحه‌ی دفترچه را بستم. دفترچه‌ای که تنها یادگارم از پدرم بود. کسی که پانزده سال پیش من را رها کرد و در سایه‌ی شب ناپدید شد. بدون هیچ یادگاری. حالا دفترچه خاطرات تنها نقطه اتصال من و گذشته‌ام شده بود.
دفترچه‌ای که تک‌تک کلماتش را بارها خوانده بودم و هیچ‌گاه برایم تکراری نمی‌شد.
دفتر را برداشتم و در جایش میان کتابخانه‌ی کوچک گوشه‌ی اتاقم گذاشتم. کتابخانه‌ای که در مقابل کتابخانه‌ی گاراده‌ها هیچ بود.
به آرامی قطره اشکی را که داشت از گوشه چشمم پایین می‌ریخت پاک کردم.
کنار پنجره ایستادم. پنجره‌ای به سمت شمال و منظره باغ گل سرخ باز می‌شد. نزدیک پاییز بود اما سرخی گل‌ها در میان برگ‌های نارنجی همچنان به چشم می‌خورد. انگار هیچ‌کدام از آن خیال خشک شدن در سر نداشتند.
هیچ‌گاه نفهمیدم چرا آن‌قدر شادابند، در حالی که من هیچ‌گاه باغبانی را در آن اطراف ندیده بودم.
از پشت در صدایی می‌آمد. صدایی که من را از میان خیالاتم بیرون کشید و دوباره در میان عمارت گل سرخ بر زمین کوبید. انگار کسی بر در می‌کوبید. در را که باز کردم، گرتل، عمه‌ی کوچکم که بیشتر مانند خواهر و دوستی مهربان بود، داخل پرید و در را پشت سرش بست.
گرتل که به پشت در تکیه داده بود نفس‌نفس می‌زد و گفت: «رین! به دادم برس... هانسل می‌خواد منو بزنه!...»
با بی‌تفاوتی نگاهش کردم. چهره‌ای که می‌گفتند از پدرم به من رسیده. ظاهری مانند خاکستر که آتش درونم را می‌پوشاند. بعد پرسیدم: «این بار چه کار کردی؟» آخر معلوم نبود این بار چه آتشی سوزانده که برادرش این‌قدر از دستش عصبانی است.
گرتل کمی جا به جا شد و بعد با لبخند کوچکی پاسخ داد. لبخندی که از سر مهربانی بود، اما همیشه چیزی پشتش مخفی بود. «هیچی! کار بزرگی نکردم... فقط ... لیوان آب از دستم افتاد رو لباسش... چیز خاصی نیست... اصلاً فکر نکنی که عمدی بوده...»
وقتی همان جمله‌ی اول را گفت فهمیدم چه کار کرده که هانسل این‌طور عصبانی شده. هانسل بیچاره حق دارد که دنبالش بیفتد. من هم اگر جای او بودم و کسی رویم آب می‌پاشید، همین کار را با او می‌کردم. حتی شاید بدتر.
در نتیجه حوصله دردسر نداشتم. می‌دانستم که اگر هانسل پیدایش کند چه قشقرقی به پا خواهد شد. در را به آرامی باز کردم. در نهایت قلبم نمی‌خواست تنها بمانم. در حضورش همه چیز خیلی ساده‌تر بود. به دست و پا زدنش اهمیت ندادم. چون حقش بود که آن بلا سرش بیاید.
وقتی گرتل بیرون رفت، اتاق دوباره در سکوت فرو رفت. من دوباره تنها ماندم. در میان اتاقی که دیوارهایش سنگینی بار گناهانش را زمزمه می‌کردند.
من ماندم و پرسش‌های بی‌جوابم. با حقایق تلخی که انگار منتظر فرصتی برای داخل آمدن بودند.
من ماندم و شک‌ و تردیدهایم و آینده‌ی شومی که انگار از ابتدا برایم مقدر شده بود. آینده‌ای به تیرگی شب سیاه و سرخی گل سرخ.


چطوره؟
دیدگاه ها (۲)

خب سلامحححنمیدونم زنده اید یا نه‌...من هنوز زنده ام!👍خب دیگه...

سلامحححاوسی شیطان ساختممممیه بیو بدمماسم : کیرارتبه: ماه بال...

اسپویلعلی✨️🗿قراره از این به بعد براتون سانی اوشی نوکویی بکش...

سلامحاومدم با ادیت تقدیمی برای ۹ تا گادآرتیست🛐🎀✨️مطمئنم بیشت...

پارت هشتم-نماد هشدار-

پارت دهم -آهن داغ-

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط