{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LIKE THE DAY THAT I MET YOU

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~

~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~

Part ۲۴


-(بعد از سر زدن به یونا، داشت از جلوی در اتاق جونگ کوک رد میشد که صدای جونگ کوک از داخل اتاق نظرش را جلب کرد. نگاهی به در انداخت و بعد سرش را برگرداند؛ نمیخواست فوضولی کند اما ، او ات بود. پس نگاه سریعی به راهرو انداخت تا از خلوت بودنِ ان مطمئن شود و به ارامی گوشش را روی در اتاق گذاشت)


+(همانطور که جلوی اینه در حال بستن دکمه های پیراهنش بود، با کسی پشت تلفن صحبت میکرد؛ گوشی روی اسپیکر بود و صدایی که به جونگ کوک پاسخ میداد، صدای جیمین بود)
خوب بعدش؟


÷ هیچی دیگه ، بعد از صحبتتون تو شرکت، لی دوباره دیشب تو طبقه ی پایین بار، با چنتا دختر مست کرده و حتی کار به تجا*وزم کشیده شده.


+گفتم که قبول نکرد، بدونِ هیچ حرکتِ اضافه یا تهدیدی، فقط از شرش خلاص شو


÷ چشم ...منتها زَنو بچه داره-


+ *کمی مکث*...اگه لازم شد اونارم از سرِ راه بردارین.


-(چیزی در چشمانش شروع به درخشیدن کرد، به ارامی اب دهانش را قورت داد و بُهت زده برای اخرین بار به در نگاه کردُ از ان فاصله گرفت...نفس عمیقی کشید و به ارامی به سمت اتاقش رفتُ در را بست، پشت ان تکیه زد و خودش را روی ان کشیدُ روی زمین نشست...دست بانداژ شده اش را به ارامی بالا اورد و به ان خیره شو)
دارم...کم کم میترسم...
(چند ثانیه بعد، بلند شد و به سمت تختش رفتُ چیزی نگذشت که خوابش برد)


*چند ساعت بعد*
(صدای احوالپرسی های بلند و قهقهه های زنانه ای داخل کل عمارت پیچیده بود. ات به ارامی چشمش را گشود و به ارامی روی تخت نشست؛ چیزی نگذشت که شنیدن صداهای داخل عمارت توجهش را جلب کرد اما برایش اهمیتی نداشت...تا اینکه در اتاقش به صدا درامد...سرش را سریع به سمت در برگرداند و بلند شد...به ارامی به سمت در رفت و گوشه ای از ان را باز کرد تا ببیند چه کسی است)


؛ بیداری؟


-اجوما-...
(در را کامل گشود)


؛ دستت بهتره؟


- اره ...یکم


؛ خداروشکر...مهمونای اقا اومدن عمارت...احتمالا چن روزی اینجا بمونن-


-خوب؟ من که به هر حال پایین نمیا-


؛ اقا گفتم بهت بگم بیای اماده شی بیای پایین.


-(به اجوما خیره شد)
اصن من برم پایین جونگ کوک چی میخواد به اونا بگه؟...میخواد بگه منو بزور اینجا نگه داشته؟


؛ *لبخند* سعی کن فقط به حرفاش گوش کنی دخترم...حالا ام برو اماده شو بعدشم برو پایین ، باشه؟


-(هوفی کشیدُ اخمانش در هم رفت)
باشه-...


؛ ات-..


-بله


؛ لطفا کاری نکن از دستت عصبانی بشه...


-(به اجوما خیره شد...)
باشه



*یک ربع بعد*


-(جلوی اینه ایستاد تا برای اخرین بار نگاهی به خودش در ان لباس بی اندازد. برق لباس چشمانش را گرفته و در ان چندین برابر زیباتر شده بود؛ هرچند دلش نمیخواست به طبقه ی پایین برود اما، چاره ای نداشت...موهایش را شانه زد و ان ها را روی کمرش رها کرد...بالاخره به سمت در اتاق رفت و از اتاق خارج شد؛ نفس عمیقی کشید و به سمت پله ها رفت. دو مرد و دو زن که احتمالا همسران انها بودند، به همراه جونگ کوک گرم صحبت بودند)



(نگاه ها با دیدن ات بالای پله ها، به سمت او جلب شدند)



لذت ببرین♡♤
از پارتِ بعدی، رازای زیادی برملا میشن، داستان جالب تر میشه، بهم اعتماد کنید.
دیدگاه ها (۱۱)

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط