{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

☆𝓣𝓱𝓮 𝓛𝓸𝓼𝓽 𝓢𝓽𝓪𝓻☆

☆𝓣𝓱𝓮 𝓛𝓸𝓼𝓽 𝓢𝓽𝓪𝓻☆
"ستاره گمشده"
"PART 8"
خواست حرفی بزنه که تهیونگ اومد و دستشو از رو چونه ام انداخت ‌و منو پشتش قایم کرد و رو کرد به پسره: تمومش کن مین وو، گفت اتفاقی بود. پسره که انگار مین وو بود خندید:وای خدا، دوتا جوجه تو کافه چیکار میکنن؟ یهو خندش محو شد، اومد در گوش تهیونگ چیزی گفت که زیادی اروم بود و به لطف قد کوتاهم نشنیدم. به من یه چشمک زد و رفت:لباسمو بیارین.
اون دوتا پسر کنارش هم مثل مگس های دور عن لباسشو برداشتن و رفتن دنبالش.
از پشت تهیونگ دراومدم و جلوش ایستادم: چی...چی گفت بهت؟
نفس عمیق کشید که شونه هاش لرزید، یه لبخند زورکی زد: هیچی..همون حرفای بچگونه قلدرا.
همچنان بهش نگاه میکردم چون قانع نشده بودم، نکنه...
دستشو گرفتم و کشوندم تو حیاط:نکنه زخم لبت هم کار اونه؟ برات قلدری میکنن؟
هول کرد: چی؟ معلومه که نه، ربطی به اونا نداره
کلافه شدم:تهیونگ...
زنگ خورد.
_من..من میرم سرکلاسم تو هم برو تا دیرت نشه.
سریع رفت تو مدرسه..پاهامو از حرص به زمین کوبیدم و رفتم تو کلاس...
____
امروز هوا ابری بود.
به جلو در مدرسه که رسیدم تهیونگ دیدم، انگار استرس داشت. تا منو دید حرکت پاهاش متوقف شد و برام دست تکون داد، یه لبخند زد که دلم رفت براش...انقد بهش زل زده بودم نفهمیدم کِی اومد روبروم، دستمو گرفت و به سمت یه کلاس برد: اینجا کلاس منه، من کنار پنجره میشینم پس هروقت کاری باهام داشتی بیا اینجا.
چرا به من میگه؟گیج شدم.
_عام..چیزی شده؟ بیا خودم تا کلاست میبرمت.
+چی؟ نه لازم ن...
دستمو تو دستش قفل کرد و منم که از خدام بود هیچی نگفتم. رسیدیم جلو در کلاس که دستمو ول کرد:برو تو،دیرت میشه.
یه لبخند مستطیلی زد:فایتینگ.
+ام..منم همینطور..نه یعنی..چیزه...خدافظ
رفتم تو کلاس و بدون اینکه پشتمو نگاه کنم نشستم سرجام...
[یکشنبه_ ۱۵:۱۳_اتاق میکا]
روزها میگذشت و تهیونگ هرروز مهربون تر میشد، فردا ازش میپرسم دلیل این کاراش چیه.البته فکر کنم با این کارهاش دارم عاشقش میشم. عجیبه اما اون قلدرا هم کاریم نداشتن.داشتم تو یوتیوب ولگردی میکردم که یه پیام اومد، از تهیونگ بود. بله حتی شمارم هم گرفته بود و هرروز حالمو میپرسید. نوشته بود[سلام میکا چطوری؟امروز تعطیله میخوای بریم بیرون؟]
منم حوصلم سر رفته بود[باشه بریم، کی و کجا؟]
_[هرجا تو بگی]
+[نمیدونم خب‌..برج نامسان چطوره؟]
_[عالیه، ساعت ۱۷ میام دنبالت]
میاد دنبالم؟ مامانم ببینه کتلتم میکنه:[نه نیا..خودم میام. میبینمت]
و گوشیو خاموش کردم.رفتم یکم تو حیاط نشستم و به زندگیم فکر کردم..دلم مثل سگ برای جودی تنگ شده، اخرین باری که بهش زنگ زدم انگاری شمارشو عوض کرده بود.
حوصلم سررفت پس دوباره برگشتم تو خونه و کیدراما دیدم تا وقتم بگذره...
★_______________________________
اسلاید دوم وایب دوستیشونه🫂✨️🎀
دیدگاه ها (۵)

معلومه🙂‍↔️نیازمند نخ سوزن برای ادامه فیک👁👄👁

ته‌ای‌عاشقیه؛میدانم‌ویرانیه...:]

☆𝓣𝓱𝓮 𝓛𝓸𝓼𝓽 𝓢𝓽𝓪𝓻☆"ستاره گمشده""PART 7"و مرور درس های سال قبل.....

☆𝓣𝓱𝓮 𝓛𝓸𝓼𝓽 𝓢𝓽𝓪𝓻☆"ستاره گمشده""PART 6"اروم دویدم تا بهش برسم.....

پارت 4ویو ا.ت*داشتم با فرید مبازره میکردم که یهو یه نفر صدام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط