{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۴۲: صبحی که نباید می‌آمد
صبح خیلی زود…
خانه هنوز ساکت بود.
مادر سوآ اولین کسی بود که بیدار شد.
آرام از اتاق بیرون آمد و به سمت آشپزخانه رفت، اما بعد از چند قدم مکث کرد.
زیر لب گفت:
— بهتره یه سر به سوآ بزنم.
خیلی آرام به سمت اتاق سوآ رفت.
در را کمی باز کرد.
چند ثانیه بعد…
چشم‌هایش گرد شد.
روی تخت…
سوآ خوابیده بود.
و درست کنار او…
جونگ‌کوک.
دست جونگ‌کوک دور کمر سوآ حلقه شده بود و هر دو خیلی آرام خوابیده بودند.
مادر سوآ چند لحظه فقط نگاه کرد.
بعد خیلی آرام در را بست.
و با همان آرامش از اتاق دور شد.
همان لحظه پدر سوآ از راهرو آمد.
— صبح بخیر.
مادر سوآ فوری گفت:
— شششش!
پدرش ابرو بالا برد.
— چی شده؟
مادرش سریع گفت:
— هیچی.
— سوآ خوابه...نرو تو اتاق.
پدر سوآ مشکوک نگاهش کرد.
— چرا؟
— فقط…نرو.
اما پدر سوآ آدمی نبود که کنجکاوی‌اش را کنترل کند.
در اتاق را آرام باز کرد.
و داخل را نگاه کرد.
دو ثانیه بعد…
چشم‌های او هم گرد شد.
زیر لب گفت:
— یا خدا…
مادر سوآ سریع بازویش را گرفت.
— بیا بیرون!
او را از جلوی در کشید و در را بست.
پدر سوآ هنوز شوکه بود.
— این پسره…واقعاً با دخترم خوابیده؟!
مادر سوآ آرام گفت:
— ششش! بیدارشون نکن.
پدر سوآ دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
— اگه جی‌هوپ اینو ببینه…این خونه یه آجر هم ازش باقی نمی‌مونه.
مادر سوآ خندید.
— خب فعلاً که خوابن.
پدر سوآ آه کشید.
— اون پسر خیلی شجاعه…یا خیلی دیوونه.
مادر سوآ با لبخند گفت:
— به نظرم هر دو.
داخل اتاق…
نور صبح کم‌کم داخل می‌تابید.
جونگ‌کوک آرام آرام چشم‌هایش را باز کرد.
اولین چیزی که دید…
صورت سوآ بود.
موهایش کمی روی صورتش افتاده بود.
جونگ‌کوک لبخند زد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
اما بعد متوجه شد سوآ کمی تکان خورد.
داشت بیدار می‌شد.
جونگ‌کوک سریع چشم‌هایش را بست.
و خودش را به خواب زد.
چند ثانیه بعد…
سوآ آهسته چشم‌هایش را باز کرد.
نگاهش افتاد به جونگ‌کوک.
چشم‌هایش کمی گرد شد.
— هنوز اینجاست…
زیر لب خندید.
بعد با شیطنت نگاهش کرد.
آرام دستش را بالا آورد.
و یک تار مو از جلوی چشم جونگ‌کوک کنار زد.
جونگ‌کوک تکان نخورد.
سوآ زیر لب گفت:
— واقعاً خوابه؟
بعد آرام انگشتش را روی گونه جونگ‌کوک گذاشت.
و کمی فشار داد.
جونگ‌کوک هنوز تکان نخورد.
سوآ خنده‌اش گرفت.
آرام گفت:
— چه خواب سنگینی…
بعد خم شد.
و خیلی آرام در گوشش گفت:
— ولیعهد خوابالو…
همان لحظه دست جونگ‌کوک سریع دور کمرش حلقه شد.
سوآ جا خورد.
— هی!
جونگ‌کوک چشم‌هایش را باز کرد.
با لبخند گفت:
— گرفتمت.
سوآ اخم ساختگی کرد.
— تو بیدار بودی؟!
جونگ‌کوک خندید.
— از همون اول.
سوآ بالش را برداشت و آرام کوبید روی شانه‌اش.
— احمق!
جونگ‌کوک هنوز او را بغل کرده بود.
— اذیتم می‌کردی.
سوآ گفت:
— حقته.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— صبح بخیر.
سوآ نگاهش کرد.
— صبح بخیر.
جونگ‌کوک گفت:
— می‌دونی الان بهترین صبح زندگیمه؟
سوآ خندید.
— جدی؟
جونگ‌کوک سر تکان داد.
— بیدار شدن کنار تو…خیلی بهتر از بیدار شدن تو قصره.
سوآ با شیطنت گفت:
— اونجا خدمه نیستن صبحونه بیارن؟
جونگ‌کوک گفت:
— هستن ولی هیچکدومشون تو نیستی.
سوآ لبخند زد.
در همان لحظه…
در اتاق جی‌هوپ.
جی‌هوپ ناگهان از خواب پرید.
سریع به تخت نگاه کرد.
خالی بود.
چشم‌هایش گرد شد.
— صبر کن…
بلند شد.
— صبر کن صبر کن صبر کن…
در را باز کرد و سریع بیرون رفت.
— مامان؟! بابا؟!
پدر و مادرش در آشپزخانه بودند.
جی‌هوپ با اخم گفت:
— شما این یارو رو ندیدین؟
مادر سوآ گفت:
— خب…چیزه…
پدر سوآ هم گفت:
— راستش…
چشم‌های جی‌هوپ کم‌کم گشاد شد.
— یعنی چییییییییییی؟!
بعد بدون صبر کردن به سمت اتاق سوآ رفت.
جلوی در ایستاد.
و محکم در زد.
— سوآ! بیدار شدی؟!
داخل اتاق…
سوآ و جونگ‌کوک هر دو خشکشان زد.
چشم‌هایشان گرد شد.
سوآ با وحشت گفت:
— جی‌هوپه!
جونگ‌کوک هم زیر لب گفت:
— اوه اوه…
و هر دو مثل فنر از جا پریدند.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
48 لایک
29 بازنشر
دیدگاه ها (۸)

بانو حمایت شه؟•🎀•https://wisgoon.com/sugaaaaaaa

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط