در این پهنه‌ی سرد و بی‌انتها تنها خودم مانده‌ام و آیین

در این پهنه‌ی سرد و بی‌انتها، تنها «خودم» مانده‌ام و آیین

در این پهنه‌ی سرد و بی‌انتها، تنها «خودم» مانده‌ام و آیینه؛ آیینه‌ای که غربتش، شبیه‌ترین چیز به حال و روز من است. اینجا، در تبعیدگاهِ سکوت، نه کلمه‌ای مرهم می‌شود و نه دستی به شانه می‌رسد.

​غربت، تنها فاصله گرفتن از خاک و جغرافیا نیست؛ غربت، همین است که در هیاهوی جهان، جز «خویشتنِ خویش» پناهی نداری و تمامِ آنچه به نامِ همراهی می‌شناختی، چون سایه‌ای در نیمه‌شب، از تو گریخته است. من مانده‌ام و تنهاییِ عمیقی که مثلِ زخمی کهنه، با من نفس می‌کشد. هیچ‌کس نیست که بفهمد این سکوتِ ممتد، صدای فریادِ کسی است که تمامِ پل‌های بازگشتش را در خود دفن کرده است. من، غریبه‌ترین مسافرِ این جهانم که حتی در خانه‌ی خویش نیز، به دنبالِ آدرسِ گم‌شده‌ی آرامش می‌گردم.
دیدگاه ها (۳)

نمی‌دانم از چه می‌گریزم؛از آدم‌ها، از خویشتن، یا از آن غریبه...

جنگ شناختی ترامپ علیه جغرافیای مقاومتخلیج فارس و تنگه‌ی هرمز...

رها❤از آن روزی که پناهم شدی تا به امروزدل آرام و استوار بر ا...

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود از زندگی بیرون کرد…حتی وقتی رفته‌اند،...

«مانیفستِ بهرام محمدی: بازتعریفِ «لاکچری» در هندسهٔ ذهن»۴۲. ...

«مانیفستِ بهرام محمدی: بازتعریفِ «لاکچری» در هندسهٔ ذهن»۴۲. ...

🌷معلم شهید🌷آن‌ها نرفتند؛فقط از هیاهوی خاک، به آرامش افلاک کو...

هذیان

از فاطمیه می‌توان قصه ای ساخت به نام : تنهایے علے ‘:)💔یازهــ...

جاده بی راهه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط