{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در خانه‌ی سنگی، که عشقش گره داشت،

در خانه‌ی سنگی، که عشقش گره داشت،
هر بغضِ ناگهان، هزاران زخم کاشت.
گاهی نوازشی، گمان روزِ خوش بود،
اما خستگی، از این بازیِ تلخ، جانم را ربود.
دیدگاه ها (۱)

نه عشقِ کامل، نه قهرِ محض،میان این دو، گیر کرده‌ام، با کوله‌...

آدم ها لالت می کنند,بعد می پرسند چرا حرف نمی زنی؟!این خنده د...

سناریو یاندره ایزانا(تنجیکو)

☆Known strangers☆

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط