{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در خانه‌ی سنگی، که عشقش گره داشت،

در خانه‌ی سنگی، که عشقش گره داشت،
هر بغضِ ناگهان، هزاران زخم کاشت.
گاهی نوازشی، گمان روزِ خوش بود،
اما خستگی، از این بازیِ تلخ، جانم را ربود.
دیدگاه ها (۱)

نه عشقِ کامل، نه قهرِ محض،میان این دو، گیر کرده‌ام، با کوله‌...

آدم ها لالت می کنند,بعد می پرسند چرا حرف نمی زنی؟!این خنده د...

گاهی آن‌قدر خسته می‌شوی که دیگر حتی دلت نمی‌خواهد کسی حالت ر...

《☆CALL MY DADY☆》part 5آنیا تو آمریکا خیلی بهش خوش گذشت و همه...

امی در سیرک عجایب پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط