{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در خانه‌ی سنگی، که عشقش گره داشت،

در خانه‌ی سنگی، که عشقش گره داشت،
هر بغضِ ناگهان، هزاران زخم کاشت.
گاهی نوازشی، گمان روزِ خوش بود،
اما خستگی، از این بازیِ تلخ، جانم را ربود.
دیدگاه ها (۱)

نه عشقِ کامل، نه قهرِ محض،میان این دو، گیر کرده‌ام، با کوله‌...

آدم ها لالت می کنند,بعد می پرسند چرا حرف نمی زنی؟!این خنده د...

عاشقانه های شبنم

قاصدِ دلتنگیما همان بچه‌هایی بودیم که انگار تمام جهان در کف ...

گاهی آن‌قدر خسته می‌شوی که دیگر حتی دلت نمی‌خواهد کسی حالت ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط