هیچوقت نفهمیدم از کی شروع شد
هیچوقت نفهمیدم از کِی شروع شد.
یک روز مثل تمام روزها بیدار شدم، اما انگار چیزی در من جابهجا شده بود. چیزی مثل یک سایه که معلوم نیست از کجا آمده، اما مدام کنار آدم راه میرود ...
اون روز حرفش ساده بود… خیلی سادهتر از آنچه فکر میکردم ...
یک جمله کوتاه، بیهیچ دعوایی، بیهیچ قهر و فریادی ...
اما همان یک جمله کافی بود تا بفهمم بعضی پایانها نه با داد شروع میشوند، نه با اشک
با یک مکث کوتاه ...
با یک نفس که نصفه بیرون میآید و دیگر برنمیگردد ...
گفت:
«فکر میکنم بهتره یک مدت از هم فاصله بگیریم...»
این جمله را با همان آرامشی گفت که آدمها خبرِ هوا ابریه یا بارون میاد را میگویند ...
اما درون من، انگار سقف ترک خورد ...
نخواستم چیزی بپرسم ...
نه از اینکه چرا، نه از اینکه به کجا میخواهد برود ...
فقط نگاه کردم ...
گاهی نگاهکردن سختتر از هر حرفیه…
چون آدم میان نگاه و نگاه بهوضوح میفهمد همهچیز تمام شده ...
نشست روبهروم. دستهاش را جمع کرد، مثل کسی که میترسد چیزی روی میز بماند که بعداً اذیتش کند ...
من هم تظاهر کردم که حالم خوب است.
همهٔ آدمهایی که نمیخواهند از دست بروند، اول تظاهر میکنند حالشان خوب است.
گفت:
«فکر نکن نمیفهمم چی میکشی… فقط نمیدونم چجوری درستش کنم...»
و من برای اولینبار فهمیدم آدمها همیشه وقتی میروند که دیگر بلد نیستند کنار دلِ ما بایستند...
دلم میخواست بگم:
«نرو… من همینم، با همین زخمها، با همین کمبودنها. بمون، شاید درست شد...»
اما نگفتم...
چون همیشه بدترین لحظهٔ آدم آنجاست که میفهمد اگر کسی قرار بود بماند، خودش میمانْد…
نه با خواهش، نه با گریه، نه با چنگزدن به دستهایی که سرد شدهاند...
وقتی رفت، صداش نکردم.
قدمهاش دور میشد و من ساکت ایستاده بودم...
نه قهر کرده بودم، نه مغرور،
فقط چیزی توی سینهام داشت خرد میشد که صدایش فقط برای خودم میپیچید ...
شب که شد، تازه فهمیدم «فاصله گرفتن» یعنی چی ...
یعنی یک خلأ آرام، مثل کشویی که بیصدا بسته میشود
و آدم تازه میفهمد چقدر چیزهایی که در آن بوده را لازم داشته ...
روزها گذشت ...
هیچکداممان پیامی نداد.
نه چون دلمان نمیخواست،
چون هربار گوشی را برمیداشتیم، یک چیزی در دلمان میگفت:
«شاید گفتنش دیگه فایده نداره.»
حالا بعد اینهمه وقت، نمیدانم چی شد اگر همان روز، فقط همان روز، کمی شجاعتر بودیم ...
اگر یکیمان زودتر میفهمید عشق گاهی لازم دارد کسی بگوید ...
«بمون، با من.»
ولی نگفتیم ...
و حالا هرکداممان در زندگیای هستیم که انگار درست چفت نمیشود.
نه آنقدر بد است که از آن فرار کنیم،
نه آنقدر خوب که دلمان آرام باشد.
فقط مانده یک حس عجیب…
حسی شبیه چیزی که گم کردهای اما دقیق یادَت نیست کِی گمش کردی،
یا اصلاً دستِ کی بوده.
گاهی با خودم میگویم:
شاید عشق همین بود…
دو آدم که میتوانستند دنیا را برای هم نگه دارند،
اما از گفتن یک جمله ساده ترسیدند.
و این، درست همانجاست که داستانها تمام میشوند؛
نه وقتی یکی میرود،
وقتی هیچکدام نمیمانند ....
یک روز مثل تمام روزها بیدار شدم، اما انگار چیزی در من جابهجا شده بود. چیزی مثل یک سایه که معلوم نیست از کجا آمده، اما مدام کنار آدم راه میرود ...
اون روز حرفش ساده بود… خیلی سادهتر از آنچه فکر میکردم ...
یک جمله کوتاه، بیهیچ دعوایی، بیهیچ قهر و فریادی ...
اما همان یک جمله کافی بود تا بفهمم بعضی پایانها نه با داد شروع میشوند، نه با اشک
با یک مکث کوتاه ...
با یک نفس که نصفه بیرون میآید و دیگر برنمیگردد ...
گفت:
«فکر میکنم بهتره یک مدت از هم فاصله بگیریم...»
این جمله را با همان آرامشی گفت که آدمها خبرِ هوا ابریه یا بارون میاد را میگویند ...
اما درون من، انگار سقف ترک خورد ...
نخواستم چیزی بپرسم ...
نه از اینکه چرا، نه از اینکه به کجا میخواهد برود ...
فقط نگاه کردم ...
گاهی نگاهکردن سختتر از هر حرفیه…
چون آدم میان نگاه و نگاه بهوضوح میفهمد همهچیز تمام شده ...
نشست روبهروم. دستهاش را جمع کرد، مثل کسی که میترسد چیزی روی میز بماند که بعداً اذیتش کند ...
من هم تظاهر کردم که حالم خوب است.
همهٔ آدمهایی که نمیخواهند از دست بروند، اول تظاهر میکنند حالشان خوب است.
گفت:
«فکر نکن نمیفهمم چی میکشی… فقط نمیدونم چجوری درستش کنم...»
و من برای اولینبار فهمیدم آدمها همیشه وقتی میروند که دیگر بلد نیستند کنار دلِ ما بایستند...
دلم میخواست بگم:
«نرو… من همینم، با همین زخمها، با همین کمبودنها. بمون، شاید درست شد...»
اما نگفتم...
چون همیشه بدترین لحظهٔ آدم آنجاست که میفهمد اگر کسی قرار بود بماند، خودش میمانْد…
نه با خواهش، نه با گریه، نه با چنگزدن به دستهایی که سرد شدهاند...
وقتی رفت، صداش نکردم.
قدمهاش دور میشد و من ساکت ایستاده بودم...
نه قهر کرده بودم، نه مغرور،
فقط چیزی توی سینهام داشت خرد میشد که صدایش فقط برای خودم میپیچید ...
شب که شد، تازه فهمیدم «فاصله گرفتن» یعنی چی ...
یعنی یک خلأ آرام، مثل کشویی که بیصدا بسته میشود
و آدم تازه میفهمد چقدر چیزهایی که در آن بوده را لازم داشته ...
روزها گذشت ...
هیچکداممان پیامی نداد.
نه چون دلمان نمیخواست،
چون هربار گوشی را برمیداشتیم، یک چیزی در دلمان میگفت:
«شاید گفتنش دیگه فایده نداره.»
حالا بعد اینهمه وقت، نمیدانم چی شد اگر همان روز، فقط همان روز، کمی شجاعتر بودیم ...
اگر یکیمان زودتر میفهمید عشق گاهی لازم دارد کسی بگوید ...
«بمون، با من.»
ولی نگفتیم ...
و حالا هرکداممان در زندگیای هستیم که انگار درست چفت نمیشود.
نه آنقدر بد است که از آن فرار کنیم،
نه آنقدر خوب که دلمان آرام باشد.
فقط مانده یک حس عجیب…
حسی شبیه چیزی که گم کردهای اما دقیق یادَت نیست کِی گمش کردی،
یا اصلاً دستِ کی بوده.
گاهی با خودم میگویم:
شاید عشق همین بود…
دو آدم که میتوانستند دنیا را برای هم نگه دارند،
اما از گفتن یک جمله ساده ترسیدند.
و این، درست همانجاست که داستانها تمام میشوند؛
نه وقتی یکی میرود،
وقتی هیچکدام نمیمانند ....
- ۲.۶k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط