تب بالا رفت

تب بالا رفت.
نَفَس کوتاه شد.
چهره‌اش شبیه کسی بود که سال‌ها خواب را ندیده،
اما بی‌تاب دیدار است.

به آرامی گفت:
بستر من را بیرون ببر؛
جایی که آفتاب هست.
می‌خواهم شبیه کربلا باشد.

جناب عبدالله بستر را برداشت.
قدم‌به‌قدم تا حیاط رفت.
آفتاب داغ بود، اما ساکت.
کمک کرد آرام بخوابد.

چند لحظه گذشت…
دست‌هایش بالا رفت.
چیزی را روی سینه‌اش فشرد.

جناب عبدالله نزدیک‌تر شد.
پارچه‌ای پاره‌پاره دید؛
همان پارچه‌ای که مدت‌هاست همدم گریه‌های همیشگی بانو است.

وقتی بازش کرد، فهمید
پیراهنِ برادرش حسین علیه‌السلام است.

لب‌های حضرت زینب سلام‌الله‌علیها حرکت می‌کرد.
اما صدا خیلی آرام بود.
نزدیک‌تر شد تا بشنود.
یک واژه… دوباره و دوباره:

حسین؛
حسین؛
حسین مظلوم ...

انگار تمام راه‌های سخت زندگی‌اش
به همین نام می‌رسید.
حتی در آخرین نفس.

🌱 اگر دلت لرزید،
برای کسی که دوستش داری بفرست
تا آدم‌های بیشتری این قصه را بشنوند.

منابع:
حياة السيدة زينب، الشیخ جعفر النقدی
عقیله: زندگی حضرت زینب کبری سلام‌الله‌علیها، الهام امین
آفتاب در حجاب، سید مهدی شجاعی
بحارالأنوار، علامه مجلسی
مَن لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق
وسائل الشیعه، شیخ حرّ عاملی

#سیم_رابط #شیعه
#حضرت_زینب #امام_حسین
#شهید #عاشورا #کربلا #سوریه
دیدگاه ها (۰)

🔸هدیه آیت‌الله علم‌الهدی به پیک‌موتوری مصدوم در اغتشاشات مشه...

سنگین‌ترین روضه عالم همین یک خط است... 💔.او که پناهِ همه بود...

درود به شرفت

تب بالا رفت.نَفَس کوتاه شد.چهره‌اش شبیه کسی بود که سال‌ها خو...

یا مولاتی یا ام کلثوم🖤🥀ای که قَدر و مَنزلتتدر اندیشه ها نامف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط