پارت ۱۰
پارت ۱۰
ویو نارا
از تاکسی پیاده شدم ، باهاش حساب کردمو وارد خونه شدم
هنوز حرفای جونگکوک روی قبلم سنگینی میکرد هنوزم باورم نمیشد اینجوری باهام حرف زد نمیدونم چرا ولی اصلا ازش توقع نداشتم از کنار اشپزخونه در میشدم که مامانم صدام کرد
م.نارا:نارا؟ کجا بودی؟ چرا انقد دیر کردی؟با توعم....
بیخیال از کنارش رد شدم
وارد اتاقم شدمو درو بستم
به در تیکه دادم
بغض سنگینی گلومو گرفته بود.
چند لحطه تو همون حالت بودم که رفتم سمت تختمو خودم رو روش پرت کردم
به سقف خیره شدم
مگه من چی گفتم که انقد عصبی شد؟
چرا یهو انقدر تغییر کرد؟
من چطور میتونستم با این زندیگ کنم؟...
توی افکار خودم پرسه میزدم که زمان گذشت.با فکرایی که میکردم اشکم درمیومد....
تق تق....
صدای در بود
فک کردم مامانمه داد زدم
نارا:حوصله ندارم مامان، شامم نمیخورم
غافل از اینکه کسی که پشت در بود جونگکوک بود.
در باز شد اول یه دست گل اومد داخل بعد جسم بزگ جونگکوک نمایان شد.
مثل برق گرفته ها پریدم.
با تعجب بهش نگاه کردم
باورم نمیشه اومده معذرت خواهی...
نارا: اینجا چیکار میکنی؟
چند قدم اومد جلو،لبخند محوی زد
جونگکوک: اومدم منت کشی
چشمام گرد شد این جونگکوک بود که اینو میگفت
نارا:وایسا ببینم من خوابم یا بیدار؟ جونگکوکو منت کشی؟
خنده مردونه ای کردو از پله ها بالا اومد نزدیک تختم شدو نشست
جونگکوک:اره.... ولی بهش عادت نکن
پسره پررو، یه گل گرفته فکر میکنه میبخشمش
رومو ازش برگردوندمو دست به سینه نشستم
نارا:چهارتا شاخه گل خریدی شاهکار که نکردی پررو، از اتاقم برو بیرون
گلو گذاشت کنارو با دست و زانوهاش روی تخت به طرفم حرکت کرد
صورتشو اورد نزدیک و با چشماش بهم نگاه کرد
دستام شل شد
منی که رومو برگردونده بودم برگشتم سمتشو بهش نگاه کردم
فاصلمون خیلی کم بود که باعث میشد نفسش به صورتم بخوره و بدنم گر بگیریه
لباشو نزدیک گوشم اوردو با صدای بم لب زد
جونگکوک:اگه نرم چیکار میکنی خانم کوچولو من
همین یه جمله کافی بود تا تپش قلبم شدت بگیره
نه تنها نمیتونستم تکون بخورم بلکه زبونمم بند اومده بود
جونگکوک: حاضری امشبو با من بیای بیرون؟ یا خودم دست به کار بشمو به زور ببرمت؟
دیگه رسما قبلم داشت از جاش بیرون میزد ولی هنوزم از ناراحت بودم
نارا:چی شد کی بود میگفت من مهربون نیستم من بابات نیستم(ادای جونگکوکو در اورد)
زد زیر خنده ولی توی یه ثانیه دوباره جدی شد
جونگکوک:ببینم تو الان ادای منو در اوردی؟
نارا:اره اره اره. الان میخوای چیک_
حرفم با بلند کردنم قطع شد
منو مثل یه پر کوچیک از جام بلند کرد
جونگکوک:پس گزینه زور رو انتخاب کردی منو انداخت رو کولشو از پله ها پایین برد و من فقط تقلا میکردم.
رفت سمت در اتاق و بازش کرد
همونجوری رو کولش منو میبورد که به مامان و بابام رسید
مامان و بابام با چشمای گرد شده بهش نگاه کردن که من بیچاره از خجالت اب شدم
تعجب توی چشماشون جاشو به نگاه شیطنت امیز داد
بابام خندید
ب.نارا:پسرم داری چیکار میکنی
مامانمم پشت بابام ریز ریز میخندو من با اخم بهشون نگاهو میکردم
جونگکوک: دخترتونو برای امشب قرض میگرم اقای لی
خنده مامانم بیشتر شد
ب.نارا:باشه اما حواست بهش باشه
جونگکوک: چشم خیالتون راحت
بعدش یه چشمک به بابام زد و دوباره راه افتاد و من دوباره تقلا کردم
اما کو گوش شنوا منو سمت ماشین برد در شاگردو برام باز کردو منو نشوند توی ماشینش تا چشمم خورد به وسایلی که برام خریده چشمام برق زد
...
ادامه دارد
ویو نارا
از تاکسی پیاده شدم ، باهاش حساب کردمو وارد خونه شدم
هنوز حرفای جونگکوک روی قبلم سنگینی میکرد هنوزم باورم نمیشد اینجوری باهام حرف زد نمیدونم چرا ولی اصلا ازش توقع نداشتم از کنار اشپزخونه در میشدم که مامانم صدام کرد
م.نارا:نارا؟ کجا بودی؟ چرا انقد دیر کردی؟با توعم....
بیخیال از کنارش رد شدم
وارد اتاقم شدمو درو بستم
به در تیکه دادم
بغض سنگینی گلومو گرفته بود.
چند لحطه تو همون حالت بودم که رفتم سمت تختمو خودم رو روش پرت کردم
به سقف خیره شدم
مگه من چی گفتم که انقد عصبی شد؟
چرا یهو انقدر تغییر کرد؟
من چطور میتونستم با این زندیگ کنم؟...
توی افکار خودم پرسه میزدم که زمان گذشت.با فکرایی که میکردم اشکم درمیومد....
تق تق....
صدای در بود
فک کردم مامانمه داد زدم
نارا:حوصله ندارم مامان، شامم نمیخورم
غافل از اینکه کسی که پشت در بود جونگکوک بود.
در باز شد اول یه دست گل اومد داخل بعد جسم بزگ جونگکوک نمایان شد.
مثل برق گرفته ها پریدم.
با تعجب بهش نگاه کردم
باورم نمیشه اومده معذرت خواهی...
نارا: اینجا چیکار میکنی؟
چند قدم اومد جلو،لبخند محوی زد
جونگکوک: اومدم منت کشی
چشمام گرد شد این جونگکوک بود که اینو میگفت
نارا:وایسا ببینم من خوابم یا بیدار؟ جونگکوکو منت کشی؟
خنده مردونه ای کردو از پله ها بالا اومد نزدیک تختم شدو نشست
جونگکوک:اره.... ولی بهش عادت نکن
پسره پررو، یه گل گرفته فکر میکنه میبخشمش
رومو ازش برگردوندمو دست به سینه نشستم
نارا:چهارتا شاخه گل خریدی شاهکار که نکردی پررو، از اتاقم برو بیرون
گلو گذاشت کنارو با دست و زانوهاش روی تخت به طرفم حرکت کرد
صورتشو اورد نزدیک و با چشماش بهم نگاه کرد
دستام شل شد
منی که رومو برگردونده بودم برگشتم سمتشو بهش نگاه کردم
فاصلمون خیلی کم بود که باعث میشد نفسش به صورتم بخوره و بدنم گر بگیریه
لباشو نزدیک گوشم اوردو با صدای بم لب زد
جونگکوک:اگه نرم چیکار میکنی خانم کوچولو من
همین یه جمله کافی بود تا تپش قلبم شدت بگیره
نه تنها نمیتونستم تکون بخورم بلکه زبونمم بند اومده بود
جونگکوک: حاضری امشبو با من بیای بیرون؟ یا خودم دست به کار بشمو به زور ببرمت؟
دیگه رسما قبلم داشت از جاش بیرون میزد ولی هنوزم از ناراحت بودم
نارا:چی شد کی بود میگفت من مهربون نیستم من بابات نیستم(ادای جونگکوکو در اورد)
زد زیر خنده ولی توی یه ثانیه دوباره جدی شد
جونگکوک:ببینم تو الان ادای منو در اوردی؟
نارا:اره اره اره. الان میخوای چیک_
حرفم با بلند کردنم قطع شد
منو مثل یه پر کوچیک از جام بلند کرد
جونگکوک:پس گزینه زور رو انتخاب کردی منو انداخت رو کولشو از پله ها پایین برد و من فقط تقلا میکردم.
رفت سمت در اتاق و بازش کرد
همونجوری رو کولش منو میبورد که به مامان و بابام رسید
مامان و بابام با چشمای گرد شده بهش نگاه کردن که من بیچاره از خجالت اب شدم
تعجب توی چشماشون جاشو به نگاه شیطنت امیز داد
بابام خندید
ب.نارا:پسرم داری چیکار میکنی
مامانمم پشت بابام ریز ریز میخندو من با اخم بهشون نگاهو میکردم
جونگکوک: دخترتونو برای امشب قرض میگرم اقای لی
خنده مامانم بیشتر شد
ب.نارا:باشه اما حواست بهش باشه
جونگکوک: چشم خیالتون راحت
بعدش یه چشمک به بابام زد و دوباره راه افتاد و من دوباره تقلا کردم
اما کو گوش شنوا منو سمت ماشین برد در شاگردو برام باز کردو منو نشوند توی ماشینش تا چشمم خورد به وسایلی که برام خریده چشمام برق زد
...
ادامه دارد
- ۴۴۵
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط