{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۲۸: در خانه‌ای که قلبش آنجاست
ماشین جونگ‌کوک آرام جلوی یک خانه آجری کوچک توقف کرد.
در سبز رنگی که نامجون گفته بود، دقیقاً همانجا بود.
چند ثانیه همان‌طور پشت فرمان نشست.
به خانه نگاه کرد.
اینجا…
خانه سوآ بود.
جایی که بزرگ شده بود.
جایی که الان داخلش بود.
نفس عمیقی کشید.
بعد از ماشین پیاده شد.
چند قدم به سمت در رفت.
برای لحظه‌ای دستش را بالا آورد… اما مکث کرد.
انگار دلش می‌ترسید از چیزی که قرار بود بشنود.
چند ثانیه بعد بالاخره در زد.
چند لحظه گذشت.
بعد صدای قدم‌هایی از داخل خانه آمد.
در باز شد.
مادر سوآ پشت در ایستاده بود.
وقتی نگاهش به صورت جونگ‌کوک افتاد، چشم‌هایش گرد شد.
چند ثانیه فقط خیره نگاه کرد.
بعد با ناباوری گفت:
— «ولیعهد…؟»
بلافاصله دستپاچه تعظیم کرد.
— «باورم نمیشه شما رو از نزدیک می‌بینم.»
همان لحظه صدای قدم‌های دیگری آمد.
پدر سوآ و جی‌هوپ هم به در رسیدند.
جونگ‌کوک لبخند کوچکی زد.
— «لطفاً خجالت‌زده‌م نکنید.»
— «لازم نیست این‌طوری رفتار کنید.»
جی‌هوپ با اخم به او نگاه کرد.
— اینجا چیکار می‌کنی؟
جونگ‌کوک مستقیم گفت:
— «سوآ رو صدا بزن.»
— «باهاش کار دارم.»
جی‌هوپ بدون مکث گفت:
— «سوآ نمی‌خواد تو رو ببینه.»
جونگ‌کوک جدی‌تر شد.
— «کارم ضروریه.»
جی‌هوپ پوزخند زد.
— «نمیزاره ما بریم تو اتاقش، احمق جون.»
مادر سوآ سریع برگشت سمت او.
— «این چه طرز حرف زدن با ولیعهد کشوره؟!»
— «زود عذرخواهی کن.»
اما جونگ‌کوک آرام گفت:
— «مشکلی نیست.»
لبخند کوتاه و تلخی زد.
— «بدتر از اینو شنیدم.»
مکث کرد*
— «چندین بار هم می‌خواست منو بکشه.»
مادر و پدر سوآ با شوک گفتند:
— «چییییییییییی؟!»
— «یعنی چی می‌خواستی بکشی؟!»
جی‌هوپ شانه بالا انداخت.
— «ولیعهد میاد به خواهر من میگه سوآی من.»
— «بعدش منو صدا میزد برادر زـ»
همان لحظه جونگ‌کوک سریع دستش را گذاشت روی دهان جی‌هوپ.
— «دیگه ادامه نده.»
با نگاه جدی گفت:
— «خواهرتو صدا بزن.»
— «بگو بیاد.»
— «باهاش کار دارم.»
بعد آرام‌تر اضافه کرد:
— «باید فوراً برگردم قصر.»
مادر و پدر سوآ با تعجب به هم نگاه کردند.
در همین لحظه…
سوآ داخل اتاقش نشسته بود.
روی تخت.
چشم‌هایش هنوز از گریه قرمز بود.
ناگهان صدایی از بیرون شنید.
صدایی که قلبش را متوقف کرد.
صدای جونگ‌کوک.
سوآ از جا پرید.
— «نه…»
اشک‌هایش را سریع پاک کرد.
با عجله از اتاق بیرون آمد.
وقتی به در ورودی رسید…
چشمش به جونگ‌کوک افتاد.
پاهایش ناگهان سست شد.
یک قدم عقب رفت.
قلبش درد گرفت.
اما صورتش را جدی کرد.
اخم کرد.
با صدایی سرد گفت:
— «از جونم چی میخوای؟»
چند ثانیه سکوت شد.
سوآ ادامه داد:
— «چرا تنهام نمیزاری؟»
نگاهش پر از خشم ساختگی بود.
— «چرا هر جایی میرم مثل کنه دنبالم میای؟»
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
دیدگاه ها (۱۱)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۷: مسیری که باید می‌رفتسکوت اتاق هنوز سنگ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۶: سؤالی که آرامش را گرفتدر اتاق دوباره ز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۱: حقیقتی که فقط یک نفر شنیدهوای بیرون قص...

#تاج_و_طوفانپارت ۶۸: ناز کشیدن یک شاهزاده‌ی بدبختچند ثانیه س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط