{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۲۷: مسیری که باید می‌رفت
سکوت اتاق هنوز سنگین بود.
در همان لحظه نامجون، یونگی، جیمین و تهیونگ وارد اتاق شدند.
جونگ‌کوک چند لحظه به زمین خیره ماند.
بعد آهسته گفت:
— بدون مدرک نمی‌تونم کسی رو متهم کنم.
نفس عمیقی کشید.
بعد سرش را بالا آورد.
— «اول از همه باید سوآ رو ببینم.»
چشم‌هایش جدی شده بود.
— «حتماً رفته خونه پدر و مادرش.»
نگاهش بین بقیه چرخید.
— «آدرسش رو پیدا کنید.»
نامجون، یونگی، جیمین و تهیونگ به هم نگاه کردند.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد نامجون آرام گفت:
— «لازم نیست دنبالش بگردیم.»
جونگ‌کوک به او نگاه کرد.
نامجون ادامه داد:
— «من می‌دونم آدرسش کجاست.»
جیمین با تعجب گفت:
— «جدی؟»
نامجون کمی لبخند زد.
— «من و جی‌هوپ رفیقای بچگی هستیم.»
— «از همون موقع‌ها که هنوز هیچ‌کدوممون وارد این قصر نشده بودیم.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
— «یعنی سوآ رو از بچگی می‌شناسی؟»
نامجون سر تکان داد.
— «چند بار دیده بودمش.»
— «وقتی بچه بود.»
چند لحظه مکث کرد.
— «البته دیگه چون بزرگ شد منو یادش نبود.»
یونگی دست به سینه گفت:
— «دنیا واقعاً کوچیکه.»
جیمین خندید.
— «خیلی هم کوچیک.»
بعد رو به نامجون گفت:
— «خب حالا آدرس بده ببینیم کجاست.»
جونگ‌کوک جلو آمد.
صدایش جدی بود.
— «آدرس سوآ رو بده.»
— «باید شخصاً باهاش حرف بزنم.»
نامجون چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آهسته گفت:
— «محله "هانسوک دونگ".»
— «خیابون "گومه‌رو".»
— «پلاک ۲۷.»
— «یه خونه آجری کوچیک با در سبز.»
جونگ‌کوک بدون معطلی سر تکان داد.
— «ممنون.»
بعد سریع به سمت در رفت.
جیمین گفت:
— «الان می‌خوای بری؟»
جونگ‌کوک کوتاه جواب داد:
— «همین الان.»
تهیونگ زیر لب گفت:
— «پس امشب قراره خیلی چیزا مشخص بشه.»
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
فقط از اتاق خارج شد.
راهروهای قصر ساکت بودند.
نور چراغ‌ها روی زمین مرمری افتاده بود.
جونگ‌کوک سریع قدم برمی‌داشت.
اما ناگهان صدایی او را متوقف کرد.
— «جونگ‌کوک.»
یه‌جین بود.
کنار ستون ایستاده بود.
به سمتش آمد و دستش را گرفت.
— «این وقت شب کجا میری؟»
جونگ‌کوک بدون مکث دستش را از دست او بیرون کشید.
— «کار دارم.»
یه‌جین اخم کرد.
— «کار؟»
— «نصفه شب؟»
جونگ‌کوک حتی نگاهش هم نکرد.
— «به تو مربوط نیست.»
از کنارش رد شد.
یه‌جین چند ثانیه همان‌جا ایستاد.
و با نگاهش رفتن او را دنبال کرد.
چند دقیقه بعد...
ماشین جونگ‌کوک از در بزرگ قصر خارج شد.
جاده تاریک بود.
چراغ‌های شهر از دور دیده می‌شدند.
جونگ‌کوک پشت فرمان نشسته بود.
اما ذهنش جای دیگری بود.
خاطرات یکی یکی در سرش زنده می‌شدند.
جونگ‌کوک محکم فرمان را گرفت.
چشم‌هایش خیس شده بود.
زیر لب گفت:
— «خدایا…»
صدایش شکست.
— «فقط بگو همه اینا یه خواب بوده.»
اشک از گوشه چشمش پایین آمد.
— «بگو سوآ جدی نگفته.»
— «بگو هنوز همون دختریه که می‌شناختم.»
صدایش آرام‌تر شد.
— «فقط همین یه بار…»
— «لطفاً.»
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
دیدگاه ها (۶)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۶: سؤالی که آرامش را گرفتدر اتاق دوباره ز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۵: شبی که خواب به چشم ولیعهد نمی‌آمداتاق ...

#تاج_و_طوفانپارت ۶۸: ناز کشیدن یک شاهزاده‌ی بدبختچند ثانیه س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط