عشق پنهان

عشق پنهان

#عشق پنهان

پارت ۲

ا.ت: «جونگ‌کوک یه رفیقه، مامان. ربطی به این بحث نداره.»(با لحن آرومی گفتم که صدام نلرزه.)

مامان ا.ت: «همین رفیق‌بازی‌هاست که آدمو بدبخت می‌کنه. وو بین فردا صبح میاد اینجا، تو باید تمیز و مرتب باشی. این موضوع دیگه جدی شده، دیگه دیروز، نه پریروز قول و قرارها رو با پدرش گذاشتیم. . **تمام شد.**»

سرمو تکون دادم و از تخت اومدم پایین. پیروز شد. همیشه اون پیروز می‌شد.

***

بعدازظهر بود. مامان رفته بود خرید، فرصت طلایی‌ام بود. سریع رفتم توی اتاق، گوشی رو برداشتم و به جونگ‌کوک پیام دادم .

ا.ت:**"جونگ‌کوک... بیا بریم بیرون. یه کافه دورتر از اینجا."**

پیام رو فرستادم و منتظر موندم. نفسمو حبس کرده بودم. اگه کسی بفهمه...

توی همین چند ثانیه، چند تا پیام جدید اومد:

**جونگ‌کوک:** « اوکی. همونجا که همیشه میریم؟ بازم درباره وو بین میخوای بگی ؟»

**ا.ت:** «آره. باید ببینمت. باید حالمو بگم. همه‌چی داره زود پیش میره.»

**جونگ‌کوک:** «زودتر بیا. منتظرم.»
دیدگاه ها (۲)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

تکپارتی جونگ کوک

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟠: راز فاش‌شدهصبح روز بعد، دانشگاه مثل همیش...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

سناریو سو پارت اول

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط