PART 4: روزی که معمولی نبود
PART 4: روزی که معمولی نبود
---
ملیسا: امروز چرا اینقدر سر و صدا زیاده؟
جنا: چون مدرسهست. همیشه همینطوره.
ملیسا: نه، یه چیزی فرق داره.
جنا: تو زیادی حساسی.
---
تهیونگ: امروز حوصله هیچی ندارم.
جونگکوک: تو همیشه حوصله نداری.
تهیونگ: حداقل من تظاهر نمیکنم مثل تو.
جونگکوک: تظاهر به چی؟
تهیونگ: بیتفاوتی.
جونگکوک: خفه شو.
---
جنا (آروم به ملیسا): این دوتا حتی سلامشونم دعواست.
ملیسا: عادیه؟
جنا: اینجا؟ آره.
---
معلم: تیمهای ورزش مشخص شدن.
جنا: نه… نه… نه…
معلم: جونگکوک و ملیسا.
سکوت.
جنا: اوکی من رفتم قبر بخرم برگردم.
ملیسا: چرا همیشه من؟
---
جونگکوک: بیا.
ملیسا: همین؟
جونگکوک: باید توضیح بدم؟
ملیسا: یه ذره ادب بد نیست.
جونگکوک: تو هم زیادی حرف میزنی.
---
بازی شروع شد.
جنا از دور داد زد:
این دو تا دارن بازی میکنن یا جنگ سرد؟
تهیونگ: هیچکدوم. اینا دارن اعصاب ما رو تست میکنن.
---
توپ اومد سمت ملیسا.
نرسید.
افتاد.
ملیسا: اوه—
قبل از زمین خوردن…
جونگکوک گرفتش.
جونگکوک: حواست کجاست؟
ملیسا: داشتم بازی میکردم!
جونگکوک: معلومه.
---
جنا: من مطمئنم اینا دارن تمرین ازدواجن.
تهیونگ: نه… اینا دارن همو نابود میکنن ولی آروم.
---
بعد از بازی.
ملیسا: چرا کمکم کردی؟
جونگکوک: نکردم.
ملیسا: کردی.
جونگکوک: نذاشتم بیفتی، فرق داره.
ملیسا: اسمش همونه.
جونگکوک: تو زیادی تحلیل میکنی.
---
ملیسا: تو خیلی اعصابخردکنی.
جونگکوک: تو هم خیلی کنجکاوی.
ملیسا: من کنجکاو نیستم.
جونگکوک: هستی.
سکوت.
بعدش فقط نگاه.
نه طولانی.
نه سنگین.
فقط یه لحظه کوتاه که هیچکدوم چیزی نگفتن.
---
جنا: من هنوز زندهام ولی دارم چیزایی میبینم که نباید ببینم.
تهیونگ: عادت کن.
---
ملیسا (آروم): امروز یه ذره عجیب بود.
ولی نمیدونست چرا.
خوشحال میشم ازم حمایت کنید بوس بهتون 😘
---
ملیسا: امروز چرا اینقدر سر و صدا زیاده؟
جنا: چون مدرسهست. همیشه همینطوره.
ملیسا: نه، یه چیزی فرق داره.
جنا: تو زیادی حساسی.
---
تهیونگ: امروز حوصله هیچی ندارم.
جونگکوک: تو همیشه حوصله نداری.
تهیونگ: حداقل من تظاهر نمیکنم مثل تو.
جونگکوک: تظاهر به چی؟
تهیونگ: بیتفاوتی.
جونگکوک: خفه شو.
---
جنا (آروم به ملیسا): این دوتا حتی سلامشونم دعواست.
ملیسا: عادیه؟
جنا: اینجا؟ آره.
---
معلم: تیمهای ورزش مشخص شدن.
جنا: نه… نه… نه…
معلم: جونگکوک و ملیسا.
سکوت.
جنا: اوکی من رفتم قبر بخرم برگردم.
ملیسا: چرا همیشه من؟
---
جونگکوک: بیا.
ملیسا: همین؟
جونگکوک: باید توضیح بدم؟
ملیسا: یه ذره ادب بد نیست.
جونگکوک: تو هم زیادی حرف میزنی.
---
بازی شروع شد.
جنا از دور داد زد:
این دو تا دارن بازی میکنن یا جنگ سرد؟
تهیونگ: هیچکدوم. اینا دارن اعصاب ما رو تست میکنن.
---
توپ اومد سمت ملیسا.
نرسید.
افتاد.
ملیسا: اوه—
قبل از زمین خوردن…
جونگکوک گرفتش.
جونگکوک: حواست کجاست؟
ملیسا: داشتم بازی میکردم!
جونگکوک: معلومه.
---
جنا: من مطمئنم اینا دارن تمرین ازدواجن.
تهیونگ: نه… اینا دارن همو نابود میکنن ولی آروم.
---
بعد از بازی.
ملیسا: چرا کمکم کردی؟
جونگکوک: نکردم.
ملیسا: کردی.
جونگکوک: نذاشتم بیفتی، فرق داره.
ملیسا: اسمش همونه.
جونگکوک: تو زیادی تحلیل میکنی.
---
ملیسا: تو خیلی اعصابخردکنی.
جونگکوک: تو هم خیلی کنجکاوی.
ملیسا: من کنجکاو نیستم.
جونگکوک: هستی.
سکوت.
بعدش فقط نگاه.
نه طولانی.
نه سنگین.
فقط یه لحظه کوتاه که هیچکدوم چیزی نگفتن.
---
جنا: من هنوز زندهام ولی دارم چیزایی میبینم که نباید ببینم.
تهیونگ: عادت کن.
---
ملیسا (آروم): امروز یه ذره عجیب بود.
ولی نمیدونست چرا.
خوشحال میشم ازم حمایت کنید بوس بهتون 😘
- ۱۴۵
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط