چقدر قشنگ می گفت

چقدر قشنگ می گفت:

چقدر قشنگ می گفت:

«خیلی خسته ام، سی سال است
که نخوابیده ام،
اما دیگر نمی خواهم بخوابم
من در چشمان خود نمک میریزم
که پلک هایم جرأتِ بر هم آمدن
نداشته باشد تا نکند در غفلتِ من
آن طفلِ بی پناه را سر ببرند»

#مرد_میدان
دیدگاه ها (۱)

یک عمر حسرت دیدار پدرتان، سید علی، بر دلم ماند؛ تلاشم را کرد...

#لبیک_سید_مجتبی✊🇮🇷یک عمر حسرت دیدار پدرتان، سید علی، بر دلم ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦_بخش دوم_ریچل کمی از جا می‌پرد"...

پروانه جان

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۹ روز جشن پایان سال بالاخره رسید.حیاط...

{محکوم به لمس } part ۵ 杂交种 در میان یه شب تاریک و دلگیر با ن...

### پارت پنجم: «ورود به عمارتِ سایه‌ها»با بیرون آمدنِ تینا و...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهشتم | آخرین وارثشعله‌های آتش، اطراف ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط