{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چون دنبال کننده ها 20 نفر شدن ایندفعه رو زیر شرط میزنم و

چون دنبال کننده ها 20 نفر شدن ایندفعه رو زیر شرط میزنم و دو سه تا پارت دیگه هم میزارم


پارت: 5 (بخش3)

**زاویه دید: هیزل*

ساعت از یازده و نیم شب گذشته بود. نورِ زرد و ضعیفِ چراغ‌مطالعه روی میزِ چوبیِ و رنگ‌ورورفته‌ی اتاقم می‌افتاد. سکوتِ سنگینِ آپارتمان کوچیکمون فقط با صدای تیک‌تاکِ روی اعصابِ ساعتِ دیواری شکسته می‌شد.

دفترچه‌ی یادداشتم رو باز کردم. این دفترچه‌ی فنری، رسماً قطب‌نمای زندگیِ من بود. با یه خودکارِ مشکی شروع کردم به نوشتن و محاسبه کردن:
- درآمد شیفت امشب: 1دلار
- انعام: ٨۶سنت
- مجموع: 1دلار و٨۶سنت

صفحه رو ورق زدم. لیست هزینه‌ها و ددلاین‌ها مثل یه هیولا بهم زل زده بودن:
- قبض برق: ۲ روز دیگه.
- پول داروی مامان: هفته‌ی آینده.
- ددلاین ثبت‌نام مسابقات انتخابی: ۱۸ روز.

به اعداد خیره شدم. محاسبه‌ی ساده‌ای بود، یه فرمول پایه‌ای که کل زندگیم رو می‌چرخوندو همیشه، همیشه کفه‌ی هزینه‌ها سنگین‌تر بود و ترازوی زندگیم رو به هم می‌ریخت. اگه بورسیه‌ی دوومیدانی رو از دست می‌دادم، تمامِ این اعداد مثل یه آوار روی سرم خراب می‌شدن.

زانوی بانداژشده‌ام دوباره شروع کرد به تیر کشیدن. دردش مثل یه موج الکتریکی بود. به یاد نگاهِ سرد و بی‌تفاوتِ زین استون تو راهرو افتادم. اون هیچ‌چیز از این دنیای واقعی نمی‌دونست. برای اون، زندگی یه مسیرِ هموارِ طلایی بود که همه‌چیز توش از قبل آماده شده بود. برای من، یه دویِ با مانع بود که هر لحظه ممکن بود توش زمین بخورم و دیگه نتونم بلند شم.

مدادم رو با حرص روی کاغذ فشار دادم. نوشتنِ این برنامه‌ها، حساب و کتاب کردنِ دقیقِ ثانیه‌ها و سنت‌ها... این تنها راهِ من برای فرار از وحشت بود. وقتی همه‌چیز رو روی کاغذ کنترل می‌کردم، دنیا کمتر ترسناک به نظر می‌رسید.

فردا باید با زین استون تو اون سالنِ لعنتی روبه‌رو می‌شدم. اما من هیزل بودم. دختری که یاد گرفته بود چطور از وسطِ درد و خشم بلند شه و به دویدن ادامه بده. اون بچه‌پولدارِ مغرور قرار نبود من رو بشکنه.
دیدگاه ها (۳)

تایلر – رقیب پنهان و هم‌تیمی زینسن: ۱۸ سالهMBTI: ESTP ناسال...

مادر هیزل (سارا ایوانز) سن: حدود ۴۲ سالشغل: پرستار و شیفت خش...

پارت: 3 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«اینجا چه خبره؟»صدا، بلند ن...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۵: کدِ گمشدهنورِ کم‌جانِ چراغ‌قوه‌ی تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط