{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق بی ثمر

عشق بی ثمر
پارت 1
__________

سوا ویو:

دخترک، مانند هرشب، بعد از حمام، با حوله تن پوش سفیدی، به سمت اتاق خوابش میرفت؛ وقتی وارد اتاق شد، به سمت اینه رفت، حوله خود را در اورد و به بدن سفیدش در اینه خیره شد؛ چقدر دل تنگش بود؛ چه حیف که دیگر نبود تا او را در اغوش بگیرد و بگوید:
«میدونی چیه؟ خیلی خوشمزه ای! میخوام بخورمت!»
و در طول اتاق به دنبال دخترک بدود و وقتی بهش رسید، او را در اغوش بگیرد؛ سپس روی تخت بیاندازد، و رویش خیمه بزند و شروع به بوسیدنش بکند؛ سپس شروع به مارک کردن بدن سفید دخترک بکند؛ و انقدر این کار را ادامه دهد که دخترک ناله کنان بگوید:
«یا! بسه دیگه سویونا! نگران نباش، جای دیگه ای نمونده که کبود نکرده باشی!»
و دختر بزرگتر با خنده بگوید:
«نگران نیستم کوچولو! فقط انقدر خوشمزه ای که نمیتونم جلوی خودمو بگیرم!»
و دختر کوچکتر که سرخ شده، ضربه ای به دختر بزرگتر بزند، و بگوید:
«بسه دیگه! اینا تا چند روزی ردشون میمونه؛ حالا چیکار کنم؟ فردا مدرسه دارم!»
و دختر بزرگتر پاسخ دهد:
«نگران نباش، دست و پاهاتو مارک نکردم! بعدشم، مگه تو فکر کردی من میزارم کسی نگات کنه؟ تو فقط مال منی، و تنها کسی که حق داره تورو ببینه، منم!»
و دختر کوچکتر که سرخ تر از قبل شده، با خنده بگوید:
«باشه، هرچی تو بگی!»
و دختر بزرگتر با لبخند بگوید:
«خوب شد؛ حالا چرا گوجه شدی کوچولو؟»
و دختر کوچکتر که هرلحظه سرخ تر از قبل میشود، با دستهایش صورتش را بپوشاند و بگوید:
«ن_نخیرم! من گوجه نشدم! گوجه تویی!»
و دختر بزرگتر شروع کند به قلقلک دادن دختر کوچکتر و با خنده بگوید:
«چرا! چرا! تو گوجه شدی! من که سرخ نشدم! این تویی که قرمز شدی کوچولو!»
و دختر کوچکتر همانطور که میخندد و نفس نفس میزند، تسلیم شود و بگوید:
«باشه! قبول! من گوجه شدم!»
و دختر بزرگتر دست از قلقلک دادن دختر کوچکتر بردارد، و با لبخند رضایتی بر روی لبانش، بگوید:
«خوبه!»
و دختر کوچکتر با لبخند بهش بگوید:
«تو کرفسی!»
و دختر بزرگتر که مات و متحیر او را نگاه میکند، بگوید:
«کرفسو از کجات اوردی؟»
و دختر کوچکتر که از چهره دختر بزرگتر خنده اش گرفته، بگوید:
«اخه قدت از من بلند»
و دختر بزرگتر که حالت قهر را به خود گرفته، بگوید:
«من کرفس نیستم! کرفس خودتی!»
و دختر کوچکتر پاسخ دهد:
«مگه من گوجه نبودم؟»
و دختر بزرگتر بزند زیر خنده و دوباره شروع به قلقلک دادن دختر کوچکتر بکند، و بگوید:
«چرا! تو گوجه کوچولوی منی!»
و بعد از انکه دختر کوچکتر لباس پوشید و کنارش روی تخت دراز کشید، او را در اغوش بگیرد و بگوید:
«دوست دارم گوجه کوچولو!»
«من بیشتر!»
«من خیلی بیشتر!»
و قبل از اینکه دختر کوچکتر بتواند پاسخ دهد، لبهایش را ببوسد و بگوید:
«شبت بخیر عزیزم!»
«شب توئم بخیر!»
و هردو بخواب بروند؛ چه حیف! دیگر ممکن نبود! دخترک دست از نگاه کردن خودش در اینه برداشت، و به سمت کمد رفت تا لباسی بپوشد؛ در کمد را باز کرد و به لباس های درون ان نگریست؛ نمیدانست کدام را بپوشد، هیچکدام به مذاقش خوش نمی امدند؛ در نهایت، پیراهن بلند و گشاد سفیدی را انتخاب کرد و ان را برداشت؛ لحظه ای به لباس خیره شد؛ از همان لباس هایی بود که سویون دوست داشت در تنش ببیند؛ همیشه بهش میگفت:
«باید لباسایی مثل اینو بپوشی!»
و وقتی لیلی میپرسید:
«چرا؟»
پاسخ میداد:
«چون وقتی لباسایی مثل اینو میپوشی، با یه فرشته هیچ فرقی نداری!»
آه! یاد اوری سویون برایش دردناک بود؛ با زنده شدن این جمله سویون، دخترک متوجه خیس شدن صورتش شد؛ دستش را روی صورتش گذاشت، و متوجه شد که دوباره گریه اش گرفته؛ و این طبیعی بود؛ از وقتی سویون ناپدید شده بود، هروقت یادش می افتاد، گریه اش میگرفت! و نکته دردناکش، این بود که او به هرجا نگاه میکرد، ردی از سویون میدید! لباسش را پوشید، و شروع به خشک کردن موهای خیسش کرد؛ حوصله نداشت سشوار را بردارد، ناگهان یاد این افتاد که سویون همیشه موهایش را سشوار میکشید و میگفت:
«بعد از حموم، باید موهاتو با سشوار خشک بکنی!»
و لیلی پاسخ میداد:
«اخه دستم درد میگیره! بعدشم ادم بعد حموم خوابش میاد!»
و دختر بزرگتر میگفت:
«سرما میخوری بچه جون! باید سشوار بکشی، وگرنه مریض میشیا!»
و دختر کوچکتر میگفت:
«سرما نمیخورم! چون تورو دارم! حتی اگرم سرما بخورم، میدونم که تو مراقبمی!»
و دختر بزرگتر میخندید و میگفت:
«کوچولوی شیطون! معلومه که مراقبتم! من همیشه پیشت میمونم!»
یاد اوری این خاطرات، قلب لیلی را به درد می اورد؛ دیگر نتوانست تحمل بکند و اولین چیزی که به دستش رسید را روی زمین پرت کرد و صدای شکستن شیشه در فضا طنین انداخت! دخترک فریاد زد:
«دروغگو! تو دروغگویی! چرا پیشم نموندی عوضی!؟ چرا ازم مراقبت نمیکنی!؟ الان که باید پیشم باشی کدوم گوری هستی!؟»
__________
دیدگاه ها (۲)

نام فیک: عشق بی ثمرنویسنده:@choi_so_a__________موضوع:رمنس_جن...

مخاطب؟ دارهمخاطب....

really love part¹⁸در اتاقم با شتاب باز شدقامت جونگکوک نمایان...

The pulse of darkness: Black sunrise

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط