قسمتی از فصل دوم
اول بگم که خب کاپل این فصل تهکوکه، غر نزن دوست گرامی چون واقعا به نظرم به این داستان باید تهکوک باشه ایشالا داستان بعدی رو کوکوی مینویسم که بعضی های دیگه ناراضی نباشن.
این تیکه ای که قراره بخونید یه بخشی از وسطای فصل دومه که جلو جلو نوشتمش (هنوز به اینجاهاش نرسیدم)
راستی هفته بعد یکشنبه و احتمالا سه شنبه سرم شلوغ باشه و نتونم تو اون روزا پارت بزارم از فصل دوم اما به جاش هفته بعدی روز های دیگه میزارم هنوز مشخص نیست چه روزایی اما خب پیجمو چک کنید دیگه هر روز. ولی از هفته ی بعدش همون یکشنبه و سه شنبه براتون پارت میزارم.
برید بخونید.
بوس بهتون.
جونگکوک طبق گفته تهیونگ رفت که کتاب رو به سر جاش برگردونه. در اتاق رو باز کرد. اول دنبال جایی مثل کتابخونه گشت اما چشمش به چیز دیگه ای افتاد، یک البوم که روش نوشته شده بود JK♡. از سر کنجکاوی بازش کرد و با حجم زیادی از عکس خودش، خودش و تهیونگ، مواجه شد. دیدن اون عکس ها بغضی که به تازگی اروم شده بود رو تازه کرد. جونگکوک آلبوم رو برداشت رو زمین نشست. آلبوم رو ورق زد و ورق زد، بیشتر عکس ها، عکس های جونگکوک بود. عکس ها هم از زمانی که دبیرستانی بودن و با هم قرار میزارن بود و هم از مدتی که تهیونگ تنهاش گذاشت، این موضوع باعث شد چشم های مشکی رنگ جونگکوک رو تر کرد. به دیوار تکیه داد و زانوهاشو بغل کرد و شروع کرد به اشک ریختن. به دیوار های اتاق نگاه کرد، همه ی دیوار ها با عکس و نقاشی پر شده بود. جونگکوک اونجا فهمید که در واقع اون اتاق کار تهیونگه و اون باید به اتاق خواب می رفت. در ناگهان باز میشه و جونگکوک آلبوم از دست میوفته رو زمین. تهیونگ که بخاطر اینکه جونگکوک کمی دیر کرده بود بخاطر یدونه کتاب، وارد اتاق شد و با جونگکوک گریان مواجه شد. به سمتش رفت، جلوش روی زانو هاش نشست و با نگرانی نگاهش کرد. نگاهی که سال ها بود از جونگکوک محروم بود، همون نگاه عاشق.
تهیونگ: چیشده؟ جونگکوکا چرا داری گریه میکنی؟ تو چرا اومدی اینجا؟
جونگکوک: نمیدونستم که اینجا.... اتاق اسراره.... و من باید برم... اتاق بغلی...
تهیونگ اروم و با لطافت اشک های جونگکوک رو پاک کرد.
تهیونگ: اسرار؟ از چی حرف میزنی؟
جونگکوک به آلبومی که کنار پاش بود نگاه کرد، تهیونگ رد نگاه جونگکوک رو گرفت و متوجه منظور جونگکوک شد.
تهیونگ: میخواستم بهت نشون بدمش.
با لبخند محوی گفت.
جونگکوک با چشم هایی که همچنان می بارید به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ: قراره بهت همه چیز رو بگم اما همش به موقعش.
جونگکوک: موقعش کی؟ کی میخوای.... این عذابو تموم کنی؟... همش میگی.... بهت میگم.... پس چرا... هیچی نمیگی؟...
تهیونگ: میگم نفس تهیونگ بهت میگم، اما الان نه. میشه اینبار بهم اعتماد کنی؟
جونگکوک:....
تهیونگ: میدونم لایق اعتمادت نیستم اما بهم اعتماد کن. قول میدم ایندفعه ناامیدت نکنم.
جونگکوک: دستت رو بهم بده.
تهیونگ دستش رو به جونگکوک داد.
جونگکوک اول دست تهیونگ رو جلوی بینیش گرفت.
جونگکوک: حس میکنی که دارم نفس میکشم؟ میفهمی فقط به امید تو زنده ام و نفس میکشم؟ میدونی نفس کشیدن چقدر برام سخته؟
بعد دست تهیونگ رو روی قلبش گذاشت.
جونگکوک: داری میبینی.... چجوری داره میتپه؟ چون تورو....دیده انقدر تند میزنه.... این قلب قبلا به زور میتپید.... اما تورو که دیده انرژی گرفته.... تو عملا قلب منو زیر پات له.... کردی اما هنوزم.... وقتی حضورتو حس کنه... از خود بی خود میشه..... ازم میخوای بهت اعتماد کنم..... اما من همیشه بهت اعتماد داشتم..... فقط یکم بیتابم میکنی.... نگرانم میکنی وقتی میگی...... به موقعش بهم..... همه چی رو میگی..... اما بخاطرت تحمل میکنم....
تهیونگ آروم لبخندی زد. حس تپش قلب جونگکوک زیر دستش واقعا آرامش بخش بود. اما یدفعه چشماش پر شد و شروع به گریه کردن کرد.
تهیونگ: منو ببخش... من خیلی اذیتت کردم.... اما بدون من... هیچوقت ازت منتفر نبودم....
جونگکوک اروم اشک های تهیونگ رو پاک کرد در حالی که خودش هم در حال گریه کردن بود.
تهیونگ اروم سرشو جلو برد و چشم های جونگکوک رو بوسید.
تهیونگ: گریه نکن... گریه ات همیشه برام عذاب بوده... حتی اون موقع هم داشتم از درون.... برای اون اشک هات میسوختم...
تهیونگ اینبار سرشو برای بوسیدن لب های جونگکوک جلو برد. چند میلی متر فاصله داشتن. تهیونگ نگاهی به چشم های جونگکوک کرد که جونگکوک سرشو جلو برد و فاصله ی بینشونو از بین برد. تهیونگ از کمر جونگکوک گرفت و یکم به خودش نزدیکش کرد، جونگکوک دستاشو دور گردن تهیونگ حلقه کرد.
این تیکه ای که قراره بخونید یه بخشی از وسطای فصل دومه که جلو جلو نوشتمش (هنوز به اینجاهاش نرسیدم)
راستی هفته بعد یکشنبه و احتمالا سه شنبه سرم شلوغ باشه و نتونم تو اون روزا پارت بزارم از فصل دوم اما به جاش هفته بعدی روز های دیگه میزارم هنوز مشخص نیست چه روزایی اما خب پیجمو چک کنید دیگه هر روز. ولی از هفته ی بعدش همون یکشنبه و سه شنبه براتون پارت میزارم.
برید بخونید.
بوس بهتون.
جونگکوک طبق گفته تهیونگ رفت که کتاب رو به سر جاش برگردونه. در اتاق رو باز کرد. اول دنبال جایی مثل کتابخونه گشت اما چشمش به چیز دیگه ای افتاد، یک البوم که روش نوشته شده بود JK♡. از سر کنجکاوی بازش کرد و با حجم زیادی از عکس خودش، خودش و تهیونگ، مواجه شد. دیدن اون عکس ها بغضی که به تازگی اروم شده بود رو تازه کرد. جونگکوک آلبوم رو برداشت رو زمین نشست. آلبوم رو ورق زد و ورق زد، بیشتر عکس ها، عکس های جونگکوک بود. عکس ها هم از زمانی که دبیرستانی بودن و با هم قرار میزارن بود و هم از مدتی که تهیونگ تنهاش گذاشت، این موضوع باعث شد چشم های مشکی رنگ جونگکوک رو تر کرد. به دیوار تکیه داد و زانوهاشو بغل کرد و شروع کرد به اشک ریختن. به دیوار های اتاق نگاه کرد، همه ی دیوار ها با عکس و نقاشی پر شده بود. جونگکوک اونجا فهمید که در واقع اون اتاق کار تهیونگه و اون باید به اتاق خواب می رفت. در ناگهان باز میشه و جونگکوک آلبوم از دست میوفته رو زمین. تهیونگ که بخاطر اینکه جونگکوک کمی دیر کرده بود بخاطر یدونه کتاب، وارد اتاق شد و با جونگکوک گریان مواجه شد. به سمتش رفت، جلوش روی زانو هاش نشست و با نگرانی نگاهش کرد. نگاهی که سال ها بود از جونگکوک محروم بود، همون نگاه عاشق.
تهیونگ: چیشده؟ جونگکوکا چرا داری گریه میکنی؟ تو چرا اومدی اینجا؟
جونگکوک: نمیدونستم که اینجا.... اتاق اسراره.... و من باید برم... اتاق بغلی...
تهیونگ اروم و با لطافت اشک های جونگکوک رو پاک کرد.
تهیونگ: اسرار؟ از چی حرف میزنی؟
جونگکوک به آلبومی که کنار پاش بود نگاه کرد، تهیونگ رد نگاه جونگکوک رو گرفت و متوجه منظور جونگکوک شد.
تهیونگ: میخواستم بهت نشون بدمش.
با لبخند محوی گفت.
جونگکوک با چشم هایی که همچنان می بارید به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ: قراره بهت همه چیز رو بگم اما همش به موقعش.
جونگکوک: موقعش کی؟ کی میخوای.... این عذابو تموم کنی؟... همش میگی.... بهت میگم.... پس چرا... هیچی نمیگی؟...
تهیونگ: میگم نفس تهیونگ بهت میگم، اما الان نه. میشه اینبار بهم اعتماد کنی؟
جونگکوک:....
تهیونگ: میدونم لایق اعتمادت نیستم اما بهم اعتماد کن. قول میدم ایندفعه ناامیدت نکنم.
جونگکوک: دستت رو بهم بده.
تهیونگ دستش رو به جونگکوک داد.
جونگکوک اول دست تهیونگ رو جلوی بینیش گرفت.
جونگکوک: حس میکنی که دارم نفس میکشم؟ میفهمی فقط به امید تو زنده ام و نفس میکشم؟ میدونی نفس کشیدن چقدر برام سخته؟
بعد دست تهیونگ رو روی قلبش گذاشت.
جونگکوک: داری میبینی.... چجوری داره میتپه؟ چون تورو....دیده انقدر تند میزنه.... این قلب قبلا به زور میتپید.... اما تورو که دیده انرژی گرفته.... تو عملا قلب منو زیر پات له.... کردی اما هنوزم.... وقتی حضورتو حس کنه... از خود بی خود میشه..... ازم میخوای بهت اعتماد کنم..... اما من همیشه بهت اعتماد داشتم..... فقط یکم بیتابم میکنی.... نگرانم میکنی وقتی میگی...... به موقعش بهم..... همه چی رو میگی..... اما بخاطرت تحمل میکنم....
تهیونگ آروم لبخندی زد. حس تپش قلب جونگکوک زیر دستش واقعا آرامش بخش بود. اما یدفعه چشماش پر شد و شروع به گریه کردن کرد.
تهیونگ: منو ببخش... من خیلی اذیتت کردم.... اما بدون من... هیچوقت ازت منتفر نبودم....
جونگکوک اروم اشک های تهیونگ رو پاک کرد در حالی که خودش هم در حال گریه کردن بود.
تهیونگ اروم سرشو جلو برد و چشم های جونگکوک رو بوسید.
تهیونگ: گریه نکن... گریه ات همیشه برام عذاب بوده... حتی اون موقع هم داشتم از درون.... برای اون اشک هات میسوختم...
تهیونگ اینبار سرشو برای بوسیدن لب های جونگکوک جلو برد. چند میلی متر فاصله داشتن. تهیونگ نگاهی به چشم های جونگکوک کرد که جونگکوک سرشو جلو برد و فاصله ی بینشونو از بین برد. تهیونگ از کمر جونگکوک گرفت و یکم به خودش نزدیکش کرد، جونگکوک دستاشو دور گردن تهیونگ حلقه کرد.
- ۴۹۴
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط