{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#pain

#pain
#P⁷¹
تهیونگ: نه. بهت که گفتم من دوست دختر دارم. نمیتونم.
جونگکوک: خواهش میکنم.... التماست میکنم....
تهیونگ با فکر اینکه این بوسه اخرین بوسه ی اون هاس و امروز برای همیشه از کره میره، به سمت جونگکوک قدم برمیداره و بعد از قاب کردن صورتش با دستاش، میبوستش.
جونگکوک بر حسب عادت به یقه ی تهیونگ چنگ میزنه و برای اخرین بار مزه ی اون لب ها رو ثبت میکنه.
تهیونگ بعد از لحظه ی کوتاهی عقب میره و به بوسه خاتمه میده.
جونگکوک برای اخرین بار با چشمایی که پر بود از اشک به چشم های قهوه ای رنگ تهیونگ نگاه کرد. اشک هاش پاک کرد و با لبخند محوی پشت کرد به تهیونگ و به سمت اتاقش برگشت. توی اتاقش بعد از معاینه و رفتن همه، به گوشه ای از اتاق خیره بود و بی صدا اشک میریخت. سینه اش درد میکرد اما این درد جسمی نبود درد روحش بود که باعث شد به سینه اش چنگ بزنه. زانو هاش رو بغل کرد و به گریه کردن ادامه داد.
تهیونگ منتظر شد جونگکوک وارد سالن بیمارستان بشه و بعد بدون کنترل اشک هاش فوران کرد. باورش نمیشد تهیونگ، کسی که روزی عاشق اون پسر بود اینکار رو کرده باشه، اون هنوزم عاشق اون پسر بود اما.... اما... همش بخاطر اون پسر بود... برای محافظت از یک زخم بزرگ مجبور شد زخم دیگه ای روی قلب اون پسر حکاکی کنه و این کارش باعث میشد از خودش متنفر بشه، باعث میشد قلبش درد کنه. با خودش میگفت منو ببخش جونگکوک عزیزم منو ببخش که بخاطر محافظت ازت مجبور شدم تو رو زخمی کنم. حالش بد بود و توانی برای اینکه قدم از قدم برداره نداشت اما با تمام زوری که داشت از بیمارستان بیرون دوید. دنبال اکسیژن بود نمیتونست نفس بکشه، مثل دیوونه ها به این ور و اون ور می دوید تا جایی رو برای نفس کشیدن پیدا کنه، داشت خفه میشد. اکسیژن اون روی تخت بیمارستان بود اما اون اجازه نداشت پیشش باشه و این مساوی بود نفس نکشیدنش. دیگه نتونست ادامه بده یک جایی توی یک پارک کنار یک نیمکت رو زانو های نشست و از ته دلش داد زد، فریاد زد، بلند گریه کرد. اون داشت از شهر و کشور برای همیشه میرفت داشت از پیش کسی که اگر پیشش نباشه نفس کشیدن براش سخته، میرفت. حق داشت که بهم بریزه، حق داشت که داد و فریاد کنه، حق داشت گریه کنه، اما اون پسر زخمی هم حق داشت که بزنه تو گوش تهیونگ بگه مگه عاشق شدن بازیه؟ مگه فقط تهیونگ دل داره.



دستمال دارید پیشتون یا من بهتون دستمال بدم؟ 😭🧻(البته این دستمال توالته 🤣)
دیدگاه ها (۶)

#pain#P⁷² اون شب ساعت 9 پرواز داشت و واقعا داشت از درون و بی...

قسمتی از فصل دوم

#pain #P⁷⁰چشماش رو که باز کرد سفیدی دید که باعث شد فکر کنه ت...

#pain #P⁶⁹جونگکوک: اون حلقه اس تو دستت؟ تا حالا ندیدمش، جدید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط