{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

US,because of them...

US,because of them...
Part⁴

یکیشون گفت:

:سلام خانوما..میشه بیشتر باهم اشنا بشیم؟

خیلی سرد و مودب جواب دادم:

-سلام..نه متاسفم

پسر دستش رو روی ترقوه‌ام کشید..عقب رفتم تا فاصله بگیرن..ولی نزدیک تر میومد..پسر دومی دست ارا رو گرفت:

:میشه یه کافه باهم بریم؟

ارا خواست حرفی بزنه..ولی قبل از اون،یه نفر مشتش رو توی صورتش پسر خالی کرد..یونگی!
پسر روی زمین افتاده بود و یونگی داشت بهش مشت میزد
ولی من هنوز از دست اون‌یکی خلاص نشده بودم..دستش رو پس میزدم،ولی فایده‌ای نداشت
تا اینکه کسی دستش رو گرفت و پرتش کرد اونور..و این‌بار،جیمین!
نگاهش نکردم و فقط زیرلب گفتم:

-ممنونم اقای پارک

سرش رو تکون داد..
یونگی پسر رو ول کرد و سمت ارا برگشت..ارا سریع یونگی رو بغل کرد

یونگی:اینجا چیکار میکنید؟
ارا:خب می‌خواستیم بریم خرید دیگه

دست همو گرفتن..

-نگو که شماها هم میاین؟
یونگی:دقیقا
-خدایاااا

جیمین کنار یونگی حرکت میکرد..و یونگی کنار ارا بود
منم که تنها عقب‌تر قدم میزدم
ارا با یونگی و جیمین میخندید..منم داشتم فقط نگاهشون میکردم
وقتی اونا از پله ها بالا رفتن،من ازشون فاصله گرفتم و وارد یه مغازه ی دیگه شدم..
من و ارا قرار گذاشته بودیم و قرار نبود ارا منو ول کنه..ولی انگار نه انگار من وجود داشتم..حتی نگاهمم نکرد
خب ادم ناراحت میشه!
یه لباس از برند خودمون برداشتم..خیلی قشنگ بود
پرو کردم..و برای ثانیه‌ای،خودمو نشناختم
حسابش کردم و از مغازه اومدم بیرون
نوبت اکسسوری بود..وارد یه فروشگاه بزرگ شدم..توش پر از اکسسوری بود
چندتا گردنبند و انگشتر انتخاب کردم..در اخر چندتا دستبند گرفتم..یه گوشواره ی نقره‌ای هم برداشتم
توی دستم پر از پاکت شده بود
گوشیم زنگ خورد..جواب دادم:

ارا:یونا‌‌..کجایی؟

ازش کمی دلخور بودم:

-دارم خرید میکنم
ارا:میدونم فیلسوف..چرا نیومدی پیش ما؟
-باهم رفتین دیگه..منم گفتم باهم راحت‌ترین
ارا:یااااا چرا الکی میگی؟
-خب شماها برید

یونا گوشی رو داد به یونگی:

یونگی:کجایی یونا؟
-خرید!
ارا:مهم نیست..بزار هرکاری میخواد بکنه

و روم قطع کرد..
واقعا که یونگی..توهم ارا رو ترجیح دادی..
نفس عمیقی کشیدم و گوشی رو کنار گذاشتم
یه قهوه از کافه ی نزدیک گرفتم..تا حداقل کمی اروم بشم
همراه با قهوه برگشتم توی مرکز خرید..که همون لحظه ارا رو دیدم..برام دست تکون داد و یونگی برام لبخند زد
بدون توجه بهشون،از کنارشون رد شدم و وارد یه فروشگاه شدم
حالا نوبت کفش پاشنه بلند بود..
چندتایی رو امتحان کردم..ولی راحت نبودن
در اخر یه کفش قرمز رنگ انتخاب کردم
با تمام پاکت ها،سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت خونه

یونگی هم اونجا بود..
در خونه رو برام باز کرد

یونگی:سلام خواهری

بهش نگاهی انداختم و وارد اتاقم شدم
پاکت هارو روی زمین گذاشتم و لباسم رو عوض کردم
در اتاقم زده شد:

-کیه؟
یونگی:منم
-گمشو

وارد اتاقم شد..
و از پشت بغلم کرد

-گفتم برو گمشو
یونگی:نمیخوام..میدونم از دستم ناراحتی
-از اتاقم برو بیرون
یونگی:ابجی کوچولو..نمیشه با داداشی اشتی کنی؟
-درسته عاشق ارا هستی..ولی دلیل نمیشه منو ول کنی..همونجوری که اون پارک خواهرش رو تنها نمیذاره توهم باید حواست بهم میبود..پسره جلوی مرکز خرید فقط به ارا دست زد،ولی اون‌یکی داشت منو لمس میکرد..تو سریع رفتی پیش ارا..اگه اون پارک لعنتی نبود چی؟
یونگی:میدونم..میدونم..ببخشید

روی موهام رو تند‌تند میبوسید
اروم شده بودم..تنها کسی که توی خانواده باهام خوبه،یونگی‌عه!
مامان و بابام باهام خیلی خوبن..ولی سخت‌گیری های خودشون رو دارن
یکم که گذشت،ازم فاصله‌ گرفت..

یونگی:حالا اشتی؟
-اگه بران نوتلا بگیری،حتما!
یونگی:شکمو..باشه برات میارم

با ذوق بغلش کردم..
روی تختم خوابیدم و یونگی رفت بیرون تا نوتلا بیاره
چشم انتظارش بودم که چشمام گرم شد و خوابم برد...

*ادامه دارد...
دیدگاه ها (۶)

https://wisgoon.com/news1387btsstraykidsبانو فالوشه؟

US,because of them...Part³[ویو یونا]وارد اتاقم شدم..همه چیز ...

US,because of them...Part¹(جیمین+ یونا-)[ویو یونا]چشمام رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط