ما اغلب عاشقِ «تصویری» میشویم که از دور ساختهایم؛ شاهکا
ما اغلب عاشقِ «تصویری» میشویم که از دور ساختهایم؛ شاهکارهایی که فقط در قابِ «فاصله» زیبا به نظر میرسند. اما حقیقت این است که برخی آدمها، شبیهِ مناظرِ مهآلودند؛ از دور سحرانگیز و باشکوه، و از نزدیک، چیزی جز ابهام و تهیبودن نیستند.
فاجعه آنجاست که میفهمی آن «خاصبودنی» که در ذهنت تراشیده بودی، تنها محصولِ ندیدنِ واقعیت بوده است. وقتی قدم به خلوتِ زندگیشان میگذاری، میبینی آنکه در قلبت بت کرده بودی، در مختصاتِ روزمرگیات هیچ جایگاهی ندارد. او میتواند «موردعلاقه» بماند، اما نمیتواند «ماندنی» شود؛ چرا که زیباییاش در ندیدنش بود و شکوهش در دور بودنش.
بزرگترین بیداری، پذیرفتنِ این شکاف است: اینکه محبوبِ تو، لزوماً همسفرِ تو نیست. ما یاد میگیریم که برخی را فقط از دور ستایش کنیم، چرا که نزدیکشدن به آنها، هم تصویرِ زیبا را میشکند و هم قلبِ ما را.
آدمی را عیاری نیست، مگر به اندازهی زخمهایی که از سرِ عشق خورده، غمهایی که در سکوت بلعیده و سختیهایی که از آنها عبور کرده است. بزرگ شدن، بهایی دارد که باید با تمامِ وجود پرداخت کرد: باید پذیرفت که عشق، ما را بیدفاع میکند؛ غم، چاهِ روحمان را عمیقتر حفر میکند و تازیانهی سختیها، پوستِ نازکِ خیالمان را ضخیم و استوار میسازد.
زیباییِ شگفتانگیزِ زیستن در همین تضادهایِ بیرحمانه نهفته است. زندگی، جامی است که در آن شهدِ لبخند و شرنگِ اشک مدام با هم میآمیزند؛ و چه بیهوده است اگر کسی تنها به دنبالِ یکی باشد و از دیگری بگریزد. شکوهِ ما نه در بیدرد بودن، که در «تواناییِ حس کردن» است.
نگاه کن به قلبی که بارها ترک خورده و دوباره جوش خورده است. این قلبِ پینهبسته، کهنهسربازی است که از جبهههایِ دلتنگی و نبردهایِ روزگار بازگشته؛ اما معجزهاش اینجاست: با اینکه میداند شکستن چه دردی دارد، باز هم جرئت میکند که دوست بدارد. این یعنی شکوهِ انسان؛ یعنی داشتنِ قلبی که پینه بسته، اما هنوز بلد است به وقتِ حادثه، مثلِ نخستین روزِ خلقت، تند و بیقرار بتپد.
من مدتیست که در سوگِ کسی نشستهام که روزگاری در آینه میدیدم و حالا حتی نامش را به یاد نمیآورم. او همان بود که با هر لبخندی، گمان میکرد جهان به رویش آغوش گشوده است؛ همان که سادگیاش، نه از سرِ جهل، که از شکوهِ «باور کردن» برمیخاست. اما امروز، در پیشگاهِ آینه، غریبهای را میبینم که چشمهایش از غبارِ تجربهها سنگین شده و ردِ پایِ هزاران عبورِ بیفرجام بر پیشانیاش حک گشته است.
ما همگی گورستانهایی متحرکیم؛ حاملِ جنازهی نسخههایی از خودمان که در ایستگاههایِ مختلفِ زندگی جا گذاشتهایم. یکی را در شبی که اولین اعتمادمان فرو ریخت، دفن کردیم؛ دیگری را در روزی که فهمیدیم مهربانی همیشه با مهربانی پاسخ داده نمیشود، به خاک سپردیم. «آن منِ سابق»، زیرِ آوارِ سنگینِ واقعیتها خفه شد؛ زیرِ آوارِ آن لحظاتی که آموختیم برای بقا، باید دیوارهایی بلند به دورِ قلبی کشید که پیشتر، چون دشتی بیحفاظ، گسترده بود.
این تشییع جنازه، نه اشکی دارد و نه فریادی؛ تنها سکوتی ممتد است که در راهروهای روح میپیچد. من برای آن کسی که روزگاری «امید» را لایهلایه در جیبهایش میریخت، سیاه پوشیدهام. حالا، این منِ جدید، بر ویرانههایِ آن سادگیِ از دست رفته ایستاده است؛ محکمتر، اما شاید سردتر؛ بیناتر، اما قطعاً غمگینتر. حقیقتِ تلخ این است: برای آنکه امروز به قامتِ این «تجربه» بایستیم، ناچار شدیم بر مزارِ رویاهایِ بینقصمان قدم بگذاریم.
فاجعه آنجاست که میفهمی آن «خاصبودنی» که در ذهنت تراشیده بودی، تنها محصولِ ندیدنِ واقعیت بوده است. وقتی قدم به خلوتِ زندگیشان میگذاری، میبینی آنکه در قلبت بت کرده بودی، در مختصاتِ روزمرگیات هیچ جایگاهی ندارد. او میتواند «موردعلاقه» بماند، اما نمیتواند «ماندنی» شود؛ چرا که زیباییاش در ندیدنش بود و شکوهش در دور بودنش.
بزرگترین بیداری، پذیرفتنِ این شکاف است: اینکه محبوبِ تو، لزوماً همسفرِ تو نیست. ما یاد میگیریم که برخی را فقط از دور ستایش کنیم، چرا که نزدیکشدن به آنها، هم تصویرِ زیبا را میشکند و هم قلبِ ما را.
آدمی را عیاری نیست، مگر به اندازهی زخمهایی که از سرِ عشق خورده، غمهایی که در سکوت بلعیده و سختیهایی که از آنها عبور کرده است. بزرگ شدن، بهایی دارد که باید با تمامِ وجود پرداخت کرد: باید پذیرفت که عشق، ما را بیدفاع میکند؛ غم، چاهِ روحمان را عمیقتر حفر میکند و تازیانهی سختیها، پوستِ نازکِ خیالمان را ضخیم و استوار میسازد.
زیباییِ شگفتانگیزِ زیستن در همین تضادهایِ بیرحمانه نهفته است. زندگی، جامی است که در آن شهدِ لبخند و شرنگِ اشک مدام با هم میآمیزند؛ و چه بیهوده است اگر کسی تنها به دنبالِ یکی باشد و از دیگری بگریزد. شکوهِ ما نه در بیدرد بودن، که در «تواناییِ حس کردن» است.
نگاه کن به قلبی که بارها ترک خورده و دوباره جوش خورده است. این قلبِ پینهبسته، کهنهسربازی است که از جبهههایِ دلتنگی و نبردهایِ روزگار بازگشته؛ اما معجزهاش اینجاست: با اینکه میداند شکستن چه دردی دارد، باز هم جرئت میکند که دوست بدارد. این یعنی شکوهِ انسان؛ یعنی داشتنِ قلبی که پینه بسته، اما هنوز بلد است به وقتِ حادثه، مثلِ نخستین روزِ خلقت، تند و بیقرار بتپد.
من مدتیست که در سوگِ کسی نشستهام که روزگاری در آینه میدیدم و حالا حتی نامش را به یاد نمیآورم. او همان بود که با هر لبخندی، گمان میکرد جهان به رویش آغوش گشوده است؛ همان که سادگیاش، نه از سرِ جهل، که از شکوهِ «باور کردن» برمیخاست. اما امروز، در پیشگاهِ آینه، غریبهای را میبینم که چشمهایش از غبارِ تجربهها سنگین شده و ردِ پایِ هزاران عبورِ بیفرجام بر پیشانیاش حک گشته است.
ما همگی گورستانهایی متحرکیم؛ حاملِ جنازهی نسخههایی از خودمان که در ایستگاههایِ مختلفِ زندگی جا گذاشتهایم. یکی را در شبی که اولین اعتمادمان فرو ریخت، دفن کردیم؛ دیگری را در روزی که فهمیدیم مهربانی همیشه با مهربانی پاسخ داده نمیشود، به خاک سپردیم. «آن منِ سابق»، زیرِ آوارِ سنگینِ واقعیتها خفه شد؛ زیرِ آوارِ آن لحظاتی که آموختیم برای بقا، باید دیوارهایی بلند به دورِ قلبی کشید که پیشتر، چون دشتی بیحفاظ، گسترده بود.
این تشییع جنازه، نه اشکی دارد و نه فریادی؛ تنها سکوتی ممتد است که در راهروهای روح میپیچد. من برای آن کسی که روزگاری «امید» را لایهلایه در جیبهایش میریخت، سیاه پوشیدهام. حالا، این منِ جدید، بر ویرانههایِ آن سادگیِ از دست رفته ایستاده است؛ محکمتر، اما شاید سردتر؛ بیناتر، اما قطعاً غمگینتر. حقیقتِ تلخ این است: برای آنکه امروز به قامتِ این «تجربه» بایستیم، ناچار شدیم بر مزارِ رویاهایِ بینقصمان قدم بگذاریم.
- ۲.۶k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط