{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 رمان: گرفتار تو ✨

📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت هفتم: دو رویِ یک سکه!
[دیدگاه تهیونگ]

دلم می‌خواست فقط زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه تا از این وضعیت خلاص بشم. با بدنی که هنوز از دردِ دیشب می‌لرزید، آروم از جاش بلند شدم که برم سمت اتاقم و از جلوی چشم‌های اون دور بشم. اما قبل از اینکه بتونم اولین قدم رو بردارم، صدای بم و دستورگونه‌اش رو شنیدم:

«تهیونگ.»

با لرزشِ خفیفِ صدا گفتم: «بله…؟»

«کجا می‌ری؟» انگار که قرار بود حتی اجازهٔ خوابیدن هم نداشته باشم.

با صدایی که سعی می‌کردم از حالتِ ترس دربیارم، گفتم: «می‌خوام برم بخوابم… همین.»

یه لحظه نگاهش رو بهم دوخت، انگار داشت توی چشمام دنبال یه دلیل برای مخالفت می‌گشت، اما بالاخره با یه «باشه» کوتاه، اجازه داد برم.با سرعتِ تمام رفتم توی اتاقم. در رو که بستم، انگار یه بارِ سنگین از روی شونه‌هام برداشته شد. اتاق رو با بی‌حالی و با دقتِ خیلی زیاد مرتب کردم؛ نمی‌خواستم دوباره دلیلی برای اون انفجارِ خشمش پیدا کنه. وقتی بالاخره خودم رو روی تخت انداختم، چشمام خیلی زود سنگین شد. درد، خستگی و اون حجم از ترس، همگی دست به دست هم دادن تا من رو توی تاریکیِ سیاهی غرق کنن.

[فلش‌بک به فردا صبح]

صبح که بیدار شدم، حس می‌کردم یه ذره از اون دردِ جانکاهِ توی بدنم کم شده، اما هنوز همه‌جا رو گرفته بود. با بی‌حالی رفتم حمام، صورت و موهام رو مرتب کردم و لباس‌های راحتی و نرمم رو پوشیدم. امروز دانشگاه تعطیل بود، پس حداقل خبری از اون جوِ سنگینِ مدرسه نبود.

وقتی از پله‌ها اومدم پایین، با صحنه‌ای روبرو شدم که اصلاً انتظارش رو نداشتم. توی پذیرایی، مامانم کنار “آن‌جین” ایستاده بود. آن‌جین، خواهر کوچیک ۱۰ ساله‌ام، که مثل یه فرشته بود. اما چیزی که واقعاً پشم‌های تنم رو راست کرد، حضورِ جونگ‌کوک بود! 😱ون مردِ بی‌رحم، همون رئیسِ مافیا که دیشب داشت با کمربند من رو شکنجه می‌کرد، حالا داشت با اون little آن‌جین بازی می‌کرد و می‌خندید!

با یه صدای لرزون گفتم: «سلام…»

مامان با لبخندِ گرمی گفت: «آه، سلام پسر گلم! بیداری؟»

آن‌جین هم با اون چشم‌های درشت و بی‌گناهش، با ذوق داد زد: «سلام داداشی!»

و بعد، بدترین اتفاق افتاد. اون کوچولو با سرعت دوید سمت من و با تمامِ توانش خودش رو انداخت توی بغلم. دقیقاً همون لحظه، دست‌های کوچیکش درست روی جای زخم‌ها و کبودی‌های پهلو و کمرم نشست. یهو تمام بدنم تیر کشید و دردی مثل برق از ستون فقراتم رد شد. ناخودآگاه صورتم از درد مچاله شد و نفسم بند اومد.

آن‌جین با اون نگاهِ نگرانش بهم زل زد و گفت: «تهیونگ… حالت خوبه؟»

با کلی تلاش برای اینکه نشون ندم دارم از درد التماس می‌کنم، با یه لبخندِ مصنوعی و ترسیده گفتم: «آره… آره، خوبم… چیزی نیست.»

یهو صدای جونگ‌کوک رو شنیدم. اما این بار، اون صدا… اون صدا اصلاً شبیه اون آدمِ دیشب نبود. با لحنی که به طرزِعجیبی مهربون و ملایم بود، پرسید: «می‌خوای برات یه دمنوش بیارم؟» 🥺

شوکه شدم. واقعاً داشت با من مهربون می‌شد؟ یا داشت نقش بازی می‌کرد؟ با دستپاچگی گفتم: «نه… نه، نمی‌خواد، مرسی.»

مامان که انگار متوجهِ اون جوِ سنگین نشده بود، گفت: «پسرم، من دیگه باید برم، پرواز دارم. باید زودتر حرکت کنم.»

با بی‌حالی گفتم: «باشه مامان، خداحافظ.»

آن‌جین هم با اون صدای کیوتش گفت: «بای بای مامانی!»

به محض اینکه مامان از در خارج شد، آن‌جین دوباره چسبید به جونگ‌کوک و با لحنِ التماس‌آمیز و شیرینی گفت: «جونگ‌کوک… میشه باز هم باهام بازی کنی؟ لطفاً…»

و جونگ‌کوک… اون آدمِ سرد و بی‌روح، با یه لبخندِ واقعی که تا حالا ندیده بودم، گفت: «باشه، حتماً.»

من که خشکم زده بود، با کلافگی و کمی هم ترس، صداش زدم: «جونگ‌کوک!»

گفت: «هوم؟»

با لحنی که سعی می‌کردم جدی باشه، گفتم: «می‌گم… اگهمی‌خوای حتماً لازم نیست با آبجیم بازی کنی… یعنی…»

جونگ‌کوک حتی نگاه هم نکرد، انگار که حرف من اصلاً اهمیتی نداشت. خیلی راحت گفت: «اشکال نداره، خودم دلم می‌خواد باهاش بازی کنم.»

گفت «باشه» و من فقط تونستم با خودم زمزمه کنم: «باورم نمی‌شد…» 😫 چطور ممکنه با خواهرِ من این‌قدر مهربون و گرم باشه، اما با من مثل یه هیولای بی‌رحم رفتار کنه؟ اون مهربونیِ اون برای من، مثل یه تیغِ تیز بود که قلبم رو می‌برید.

برای اینکه از اون فکرای تلخ فرار کنم، رفتم سمت آشپزخانه. می‌خواستم خودم رو با کار مشغول کنم. شروع کردم به درست کردن غذا و وقتی تموم شد، ظرف‌ها رو روی میز چیدم. وقتی برگشتم که بشینم، دیدم آن‌جین خیلی راحت روی صندلیِ من نشسته و داره با جونگ‌کوک شوخی می‌کنه. من هم که حوصله‌ی بحث کردن نداشتم، بی‌‌خیال شدم و رفتم اون‌طرف‌تر نشستم.
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۷

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت ششم: بازگشتِ سایه و مهمانِ ناخوانده!...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت پنجم: طوفانِ خشم و شبِ بی‌امان[دیدگا...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت سوم: اعترافِ بی‌محابا و اشغالِ غیرقا...

پارت ۲ویو ا.ت رسیدیم خونه و از ماشین پیاده شدیم رفتیم داخل م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط