{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان مسیر ساحلی

#قسمت-دوم
صبح زود جلوی آینه‌ی قدی ایستاده بودم تا موهایم را شانه بزنم و برای رفتن به کتابفروشی آماده شوم. صدای زنگ گوشی مرا از جا پراند. باعجله سمت گوشی دویدم تا صدای زنگش عماد را از خواب نپرانده. دایی مهراد بود.
با صدای خفه‌ای جواب دادم:
- الو، چیزی شده صبح به این زودی!
- نه، قبل رفتن به کتابفروشی یه سر بیا اینجا کارت دارم.
می‌توانستم حدس بزنم چه کاری دارد لابد باز «خاتونه» مادرش سرتاپایش را کثیف کرده است. با تصور تمیز کردن زیر خاتونه اشتهایم برای صبحانه خوردن کور شد.
کلید خانه‌ی مهراد را داشتم. قفل در سه‌لنگه‌ی حیاط را باز کردم، لنگه‌ی وسطی را به داخل هل دادم، کسی را روبه‌روی خودم دیدم؛ موهای وزوزی و فرفری بلند و پرپشتی داشت و پشت به من ایستاده بود. شکل و حالت موهایش شبیه دامن کلوش بود. سرش را که چرخاند صورت پسری را دیدم، صورتش میان آن موهای پرپشت گم شده بود کمی جا خوردم. به سر تا پایم نگاهی انداخت و بدون گفتن کلمه‌ای به سمت موتورش که انتهای حیاط پارک شده بود راه افتاد. هر قدمی که برمی‌داشت موهای کلوش و فرفری‌اش‌ تکان‌تکان می‌خورد و من را به خنده وامی‌داشت. لب‌هایم را روی هم فشار دادم تا صدای خنده ام بیرون نزند.
با همان لبخند روی لب وارد هال شدم. مهراد آستین‌هایش را بالا زده بود و دستکش پلاستیکی به دست، کلافه ایستاده بود. صدای گاز دادن موتور توجه هر دوی ما را جلب کرد و بعد صدای دور شدن موتور به گوش رسید.
- این یارو دیگه کیه؟
مهراد دستکشش را بالا کشید و گفت:
- مستأجر جدیده، دیروز اومد.
صدای بسته شدن در حیاط را که شنیدم خنده‌ای که درونم را حسابی قلقلک می‌داد بیرون دادم:
- چرا قیافه‌ی این یارو این‌جوریه! وارد خونه که شدم یه آدم با یه حجم عظیمی از مو دیدم به خدا خیال کردم یه زن وسط حیاط وایساده، روشو که برگردوند فهمیدم یه پسره، جا خوردم.
مهراد که انگار حوصله‌ی خندیدن نداشت بی‌حوصله جواب داد:
- کچل باشه، مودار باشه هرچی باشه مهم نیست فقط کرایه بده!
با شنیدن صدای چند تقه به در هال، لب گزیدم:
- مگه صدای در نیومد خیال کردم یارو رفت بیرون! کاش صدامو نشنیده باشه.
باز لبم را گزیدم. دایی سری تکان داد و به سمت در هال رفت. من که جلوی در هال نشسته بودم پشت دیوار پناه گرفتم تا در دیدرس مرد نباشم. از تصور اینکه حرفم را شنیده، خجالت می‌کشیدم. صدایش را شنیدم، صدای مردانه‌ی صافی که به آن چهره نمی‌آمد. آدرس داروخانه را از مهراد پرسید و رفت.
.
.
.
#رمان #رمانعاشقانه #داستان #کتاب #ادبیات #شعر #دلنوشته #موزیک #دانشگاه #درس
دیدگاه ها (۰)

رمان مسیر ساحلی

شط

《 معامله ی عشق 》 پارت ۱ خسته ام و خوابم میاد ولی باید بلند ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط